[صفحه اصلی ]   [ English ]  
بخش‌های اصلی
درباره گروه معارف::
معرفی افراد::
امورپ‍ژوهش::
کتابخانه گروه::
امورآموزشی::
اخبار::
آلبوم تصویری::
پایگاه های مفید::
مقالات درس اخلاق اسلامی::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
نظرسنجی
لطفا نظرتان را درخصوص سایت گروه معارف بیان فرمایید.
عالی
خوب
متوسط
ضعیف
   
..
rss

AWT IMAGE

..
جزوات درسی
..
:: سیمای امیرالمومنین ::

  سیمای امیرمؤمنان از منظر نهج البلاغه

  دکتر علی نصیری

  ناخشنودی امام(علیه السلام) از ستایش خویشتن

  امیر مؤمنان تجسم انسان کامل و تفسیر مجسّد آیات نورانی کتاب حق است، چنین انسان قرآنی نیک می داند که آیه «فلا تزکرا انفسکم هو اعلم بمن اتقی» (نجم/32) پس خودتان را پاک مشمارید. او به ]حال[ کسی که پرهیزگاری دانا تو است». از آموزه های بلند اخلاقی قرآن است، از این رو از ستایش خود اظهار ناخشنودی می نماید:

  «و قد کرهت أن یکون جال فی ظنکم إنی أحب الاطراء و استماع الثناء و لست ـ بحمدلله ـ کذلک، و لو کنت احب ان یقال ذلک، لترکته إنحطاطاً له سبحانه عن تناول ما هو أحق به من العظمه والکبریاء. و خوش ندارم که در خاطر شما بگذرد که من دوستدار ستودنم، و خواهان ستایش شنیدنم. سپاس خدا را که چنین نیستم، و اگر دوست داشتم که درباره ام چنین گفته شود، آن را وا می نهادم! بخاطر فروتنی در پیشگاه خداوند سبحان. عظمت و بزرگی که او بدان سزاوار است.» [1] [1]

  و در جای دیگر اذعان می کرد که اگر نهی الهی از خودستایش نبود انبوه فضایل خود را بر می شمرد:

  «ولولا ما من الله عنه من تزکیه المرء نفسه، لذکر ذاکر فضائل جمّه تعرفها قلوب المومنین و لاتمجها آذان السامعین. و اگر نبود که خداوند پاک شمردن خویش را نهی کرد، گوینده فضیلتهای انبوهی را یاد می کرد که دلهای مومنان با آن ها آشناست و در گویش شنوندگان خوش آواست.» [2] [2]

  و در خطبه 45 با صراحت اعلام کرد که مرا ستایش نکنید، «ولا تثنوا علی بجمیل ثناء..»

  و دامن امام از خودستایی یا خودپسندی چنان مبرّا و منزّه است که از همراه شدن حرب بن شرحبیل شبامی با خود ممانعت کرده و معتقد است این چنین همگامی با زمامدار باعث به انحراف کشیدن او و خواری مؤمن می گردد:

  «ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی و مذلّه للمؤمن. بازگرد که پیاده رفتنِ چون تویی با چون من موجب فریفته شدن والی و خواری مؤمن است.» [3] [3]

  و آن گاه که در بدو ورود به شهر انبار با انبوه مردمی روبرو شد که بنا به عادت خود در استقبال از شاهان، هلهله کنان به استقبال ایشان آمدند و مانع این کار شد و به آنان فرمود که چنین برخوردی هم برای زمامداران زیان آور است و هم برای مردم.

  «... و الله ما ینتفع بهذا أمراؤکم و انکّم لتشقون به علی أنفسکم فی دنیاکم و تشقون به فی آخرتکم. به خدا که امیران شما از این کار سودی نمی برند، و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج می افکنید و در آخرتتان بدبخت می گردید.» [4] [4]

  پرهیز و ناخشنودی از خودستایی ـ هر چند که شخص در مرتبه عالی از کمال انسانی باشد - برای انسان های کمال یافته امری طبیعی است، زیرا آنان به همان اندازه که راه طول و دراز کمالات را طی نموده باشند، در برابر خود راهی بس طولانی دیده و مقدار طی شده را در برابر آن بس ناچیز و خرد می انگارند. چه، هدف نهایی آنان لقاء خداوندی است که در پهنه ارزش های والا و صفات جمال و جلال کرانگی را بر نمی تابد. سّر اظهار قصور یا تقصیر یا خردی و ناچیزی اولیای الهی در برابر عظمت خداوند همین نکته است. علامه حدیث شناس مجلسی(رحمه الله) آورده است:

  «شاید یکی از آثار استغفار و توبه خواهی پیشوایان دینی آنهم هفتاد بار یا بیشتر در روز بی آن که گناهی مرتکب شده باشند همین است که هر چه گامی به سوی عالم قدس می گذارند، درجه پیشین و طاعات و عبادات آن را در برابر درجه پسین ناقص می بینند، از این رو از کاستی کار خود استغفار می کنند و به سوی خدا توبه می آورند و برای دستیابی به درجه ای بالاتر از درجه خود خدا لابه می نمایند.» [5] [5]

  اگر خودستایی در آموزه های قرآن نکوهیده شده و طبع ره پویی در مسیر تکامل آن را بر نمی تابد و سیره امیرمؤمنان(علیه السلام) نیز با آن نمی سازد، پس چرا احیاناً در لابلای کلمات آن حضرت(علیه السلام) به عباراتی بر می خوریم که حکایت از خودستایی دارد؟

  دلایل ستایش امام علی(علیه السلام) از خویشتن

  در پاسخ به این پرسش چند پاسخ ارائه شده است:

  1 ـ بیان کمالات نفسانی در حقیقت بیان نعمتهایی است که خداوند به شخص داده است، البته در صورتی که او این کمالات را سراسر منتسب به خداوند بداند و صلای «انما اوتیته علی علم عندی. [6] [6] من اینها واردی نتیجه انش خود یافته ام. سر ندهد بلکه معتقد باشد که: «هذا من فضل ربی» [7] [7] بدین خاطر است که خداوند خود فرمان به بازگویی نعمت خدادادی داده است: «و اما بنعمه ربک فَحدّث.» [8] [8] امام(علیه السلام) در فقره ای از گفتار خود به این امر اشاره کرده است:

  «أنا الذی فقأت عین الشرک، و ثللث عرشه; غیر ممتنّ علی الله بجهادی و لا مدل الیه بطاعتی، و لکن أحدث بنعمه ربّی. من کسی هستم که چشم شرک را از کاسه درآوردم و بنیاد آن را در هم شکستم، با این حال بخاطر جهادم بر خداوند منتّی ندارم و بخاطر طاعتم نازی بر او نمی فروشم، بلکه تنها از نعمت پروردگارم سخن می گویم.» [9] [9]

  امام با این کار خواسته است پرده از چهره تاریخ کنار بزند، زیرا نیک می دانیم که پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در کنار انحراف مسیر امامت و پیشوایی و انتقال آن به نااهلان، علم و دانش نیز به خدمت همینان برای تثبیت حکومتشان درآمد. در نتیجه بسیاری از حقایق تاریخی در هاله ای از ابهام و حجاب فرو رفت، شاید چهره تابناک امام (علیه السلام) بیشترین بی مهری را در کتاب تاریخ به خود دیده باشد، تا بدانجا که لعن و دشنام آن یگانه دهر یک سده در مقدس ترین مکان ها و زمان ها ورد زبان. مردم نادان بود. امام (علیه السلام) با عنایت به این واقعیت تلخ با پرده برداری از گوشه ای از شخصیت والای خود به مقابله با آن برخاست.

  3 ـ امام (علیه السلام) با این کلمات درصدد دفاع از حق خود برآمده است. زیرا برغم وجود دهها شاهد قرآنی و روایی از جمله ماجرای غدیر خم، گروهی سست ایمان در سقیفه گرد آمدند و سپیدی مو را بر سپیدی دل ترجیح دادند و چنان تدبیر کردند که یکی پس از دیگری توپ خلافت را به یکدیگر پاس داده و به قول امام (علیه السلام)تا توانستند از پستان آن دوشیدند و آن تنها شایسته روزگار را بیست و پنج سال خانه نشین کردند. [10] [10]

  اما به نظر می رسد محرومیت امت اسلامی از درک فیوضات علمی، معنوی، سیاسی و اجتماعی امام (علیه السلام) که ناشی از جهل و ناآگاهی از مقام بلند و شامخ ایشان بوده، مهمترین عامل توصیف امام (علیه السلام) از خود بوده است.

  براستی چرا امام (علیه السلام) بارها در حضور مردم فرمود: «سلونی قبل ان تفقدونی» [11] [11] آیا سرّ این فراخوانی به پرسش همان جمله «قبل ان تفقدونی» نیست؟!. بنابراین سخن از شخص امیرمؤمنان نیست تا اگر تمجیدی انجام گیرد به شخص برگردد و حمل به خودستایی شود، بلکه سخن از علم، معنویت، کمالات اخلاقی، سیاست دانی است که به صورت تمام و جامع در این انسان سترگ گرد آمده و زود است که عمر او بسر آید و مردم از این کان عظیم بی بهره مانند.

  به این سخن بلند امام (علیه السلام) توجه کنید: «غداً ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلّو مکانی و قیام غیری مقامی. فردا به روزگارم در خواهید نگریست. و رازهای درونم برای شما آشکار خواهد شد و پس از خالی شدن جایگاهم و نشستن دیگری بر جان من، مرا خواهید شناخت.» [12] [12]

  آیا این گفتار از سر خودستایی صادر شده یا از دردی جانکاه در درون جان امام(علیه السلام) خبر می دهد که چرا می بایست مردم هم عصر او تا این حدّ مقام و منزلت او را نشناسند و پس از گذشت سالیانی چند تازه یی ببرند که چه گوهر گرانبهایی را از کف داده اند؟! از اینروست که در یکی از خطبه های خود پس از ابلاغ جمله «فاسألونی قبل ان تفقدونی» به فتنه های بنی امیه اشاره کرد که پس از ایشان اتفاق خواهد افتاد و از آنان به عنوان «ماده شتری کلانسالِ بدخوی که دست بر زمین کوبد و به پالگد زند و به دهان گاز گیرد... و از مردم کسی را بر جای نگذارد» یاد کرد، آن گاه فرمود: «...فعند ذلک تودّ قریش بالدنیا و ما فیها لو یروننی مقاماً واحداً و لو قدر جزر جزور لاقبل منهم ما اطلب الیوم بعضه فلا یعطوننی. در این هنگام قریش دوست دارد دنیا را با آن چه در آن هست بدهد، تا زمانی کوتاه به اندازه کشتن شتری مرا ببیند، تا آن چه امروز برخی از آن را می خواهم و به من نمی دهند یکجا تسلیم نماید.» [13] [13]

  یعنی در زمان حیات امام (علیه السلام) قدر ایشان را نشناختند و بهای زمامداری عادلانه او را نپرداختند، آن گاه که امام (علیه السلام) از میان آنان رخت بربندد، چنان تشنه تیغ عدالت و سرانگشتِ توانمندِ تدبیر او خواهند بود که آرزو می کنند کاش تمام دنیا را می دادند و امام(علیه السلام) را تنها لحظاتی هر چند کوتاه در میان خود می داشتند.

  باری، آن جا هم که امام (علیه السلام) با کمیل خلوت کرده و با اشاره به سینه مبارک خود فرمود: «ان هیهنا لعلماً جمّاً لو وجدت له حملهً. در این جا دانش انبوه است اگر برای آن حاملانی می یافتم» [14] [14] باز دغدغه از دست رفتن این دانش بیکران است که در درون جان امام (علیه السلام) انباشته شده و بسان سیلاب منتظر جوشش است که «ینحدر عینی السیل و لا یرقی الی الطیر. بسیلاب دانش از من می جوشد و مرغ اندیشه کسی به پای من پرواز نتواند کرد». [15] [15]

  آن چه در این نوشتار انعکاس یافته گذری به گفتار امام امیر مؤمنان (علیه السلام) در نهج البلاغه است که در آن گوشه هایی از زوایای ناشناخته وجودی امام از زبان ایشان به تصویر کشیده است.

  مقام ها و فضایل امام علی(علیه السلام)

  1. مقام علمی

  مقام علمی امام (علیه السلام) چنان بلند و والاست که مرغ اندیشه هیچ بشری بدان پایه راه ندارد: «و لایرقی الیّ الطیر» و نه چشمه یا جویبار دانش بلکه سیلاب علم از اقیانوس وجود او سرازیر است «ینحدر عنی السیل» و دانشی انبوه و انباشته در جان امام(علیه السلام) نهفته است که «ان هیهنا لعلماً جمّاً» و چنان از دانش قرآن و شریعت در اثر انس با این کتاب و ملازمت پی در پی با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) برخوردار است که وقتی طلحه و زبیر از ایشان گلایه می کردند که چرا با ما مشورت نمی کنید، فرمود: «چون کار حکومت به من رسید، به کتاب خدا و آن چه برای ما مقرر نموده و ما را به حکم کردن بدان امر فرموده نگریستم، و از آن پیروی کردم. و به سنتی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نهاده است، و بر پی آن رفتم، نیازی نداشتم تا در این باره از شما و جز شما نظر خواهم، و حکمی پیش نیامد که آن را ندانم تا با شما برادران مسلمانم مشورت کنم» [16] [16]

  علم و دانش امام(علیه السلام) نسبت به شریعت شهره آفاق است و برغم همه بی مهری هایی که زمانه نسبت به ایشان رواداشت، قریب به اتفاق صحابه و بزرگان امّت اسلامی ایشان را اعلم مردم و اقضی ]در قضاوت چیره دست تر از همگان [می شناختند [17] [17] و به قول خلیل بن أحمد او از همگان بی نیاز اما همگان به او محتاج بوده و پی در پی برای گشودن گره های خود به ایشان مراجعه داشته اند [18] [18] ، امّا آن چه در گفتار امام (علیه السلام) انعکاس یافته دانشی است بس فراتر از شریعت که بدون تردید برای مردم آن عصر ناشناخته بوده است.

  امام از علمی مکنون خبر می داد که اگر آن را فاش سازد مردم بسان ریسمان بلندی در چاه به خود خواهند لرزید: «بل اندمجت مکنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الارشیه فی الطوی البعیده. بلکه دانش نهان سراچه دلم را لبریز کرده است که اگر آن راز را با شما در میان گذارم بسان ریسمان در چاه ژرف برخویشتن خواهید لرزید.» [19] [19]

  و در جای دیگر فرمود: اگر پرده از اسرار غیبی را برگیرم به بیابانها خواهید رفت و بخاطر کارهایتان خواهید گریست. «لو تعلمون ما أعلم مما طوی عنکم علمه، اذاً لخرجتم الی الصعدات تبکون علی أعمالکم و تلتدمون علی أنفسکم. اگر آن چه من می دانم و غیب آن بر شما پوشیده است. می دانستید، سربه بیابانها می گذاشتید و بر کرده های خویش می گریستند و بر سر و سینه می زدید.» [20] [20]

  چنان که در مقامی دیگر از این که مردم نسبت به ایشان دچار غلوّ و گزافه گویی شده و امام را برتر از پیامبر(صلی الله علیه وآله)بدانند، اظهار نگرانی کرده و بدین جهت اعلام نبود که این اسرار را با خواص خود در میان می گذارد:

  «والله لو شئت أن أخبر کل رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شأنه لفعلت، و لکن أخاف أن تکفروافیّ برسول الله(صلی الله علیه وآله) ألاوانی مفضیه الی الخاصه ممّن یؤمن ذلک منه. سوگند به خدا اگر بخواهم هر یک از شما را خبر دهم که از کجا آمده، و به کجا می رود و چند و چون تمام امورش چگونه است می توانم، اما می ترسم درباره ام به راه جلو روید و مرا برسول الله (صلی الله علیه وآله)برتری نهید، هان، من این رازها را با خاصگان که از بیم غلو گویی درامان اند، در میان می گذارم.» [21] [21]

  براستی این چه دانشی است که براساس آن امام از پرونده کامل هر انسان با خبر است و سوگند یاد می کند که می تواند از تمام شوؤن و کارهای او پرده برداری کند!

  دامنه دانش علی (علیه السلام) تا این حد متوقف نمی شود و اعلام می کند که از رخدادهایی تا پگاه رستاخیز چنان باخبر است که گویا در میان آنان و همزمان با آنان حضور دارد:

  «از من بپرسید، پیش از آن که مرا نیابید. بدان کس که جانم بدست اوست، نمی پرسید از چیزی که میان شما تا روز قیامت است و نه از گروهی که صد تن را به راه راست می خواند و صد را گمراه می سازد، جز آن که شما را از آن آگاه کنم: از آن که مردم را بدان فرا می خواند، و آن که رهبریشان می کند، و آن که آنان را می راند، و آن جا که فرود آیند، و آن جا که بار گشایند، و آن که کشته شود از آنان، و آن که بمیرد از ایشان.» [22] [22]

  در همین راستا امام از مسلط شدن معاویه و فرمان او نسبت به دشنام و برائت از امام [23] [23] فتنه و حوادث تلخ حکومت بنی امیه [24] [24] انقراض حکومت بنی امیه در فرجام کار و ظهور حکومت عباسیان [25] [25] ، حکومت کوتاه مروان و زمامداری چهار پسر او [26] [26] ، بویژه به صورت روشن تری حکومت عبدالملک بن مروان و چگونگی به قدرت رسیدن او، [27] [27] ظهور حجّاج بن یوسف ثقفی، [28] [28] غرق شدن شهر بصره به استثنای گنبد مسجد آن، [29] [29] رخدادهای شکننده شهر کوفه، [30] [30] طغیان صاحب الزنج از قرامطه، [31] [31] هجوم مغولان، [32] [32] انحراف عقیدتی و اخلاقی در دوران آخر الزمان [33] [33] و ظهور مهدی موعود (عج) [34] [34] خبر داده است.

  این اخبار چنان با قاطعیت و یقین همراه است که امام (علیه السلام) از تعابیری همچون «کانّی أنظر الیهم; گویا به آنان می نگرم» یا «أراهم; می بینم آن ها را» استفاده کرده است. و گاه به این نکته پای می فشرد که پیش از این از زبان پیامبر(صلی الله علیه وآله) از این رخدادها مطلع شده است.

  ابن ابی الحدید می نویسد:

  «این که علی (علیه السلام) می گوید: هر چه از حوادث آینده از من بپرسید خبر خواهم داد، نه ادعای خدایی است و نه ادعای نبوّت، بلکه منظور آن حضرت این است که من این آگاهی از غیب را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)آموخته ام. ما علی را در خبرهای عینی که از او صادر شده است، امتحان کرده ایم و همه خبرهای او را مطابق با واقع یافته ایم.» [35] [35]

  چه آزمونی بالاتر از این که گزارش آن حضرت درباره هجوم قوم وحشی تاتار در سال 666 هـ . ق یعنی درست در زمانی که ابن ابی الحدید می زیسته یعنی شش سده و نیم پس از شهادت امام (علیه السلام) به تحقق پیوست. ابن ابی الحدید در این باره چنین آورده است:

  «بدان این غیبی که امیر مؤمنان (علیه السلام) از آن خبر داد، ما با چشم خود دیدیم و در زمان ما واقع شد و مردم از اوایل اسلام انتظار آن را می کشیدند، تا این که قضا و قدر این حادثه خونین را به دوران ما کشید، و آنان از قوم تاتار بودند که از خاور دور خروج کردند و سپاهیانشان وارد شدند و با سلاطین خطار، ققجاق و شهرهای ماوراء النهر و خراسان و دیگر شهرهای ایران کاری کردند که از خلقت آدم (علیه السلام) تا عصر ما هیچ تاریخی نظیر آن را ندیده است.» [36] [36]

  با همه مدارایی که امام (علیه السلام) در بیان اسرار نهفته در سینه خود داشت و از اظهار آن جز برای خواصّ اجتناب می کرد، هنگامی که با بازگویی برخی از رخدادهای آتی درباره شهر بصره اسرار را هویدا ساخت مردی از میان جمع امام را مخاطب ساخته و شگفتی خود را از دانش امام (علیه السلام) این چنین ابراز کرد: «به شما علم غیب عطا شده است ای امیرمؤمنان!» امام(علیه السلام) با لبخندی از سر مهر و شادمانی به او پاسخ داد که این علم غیب نیست، علم غیب آگاهی از زمان قیامت و چهار امری است که در آخرین آیه سوره لقمان آمده است، این دانشی است غیر از علم غیب که خداوند به پیامبر (صلی الله علیه وآله)آموخته و من آن را از ایشان فرا گرفتم. [37] [37]

  مراتب دانش امام (علیه السلام) مرزهای زمینیان را درمی نوردد و به آسمان و آسمانیان می رسد. امام (علیه السلام) در فرازی از نهج البلاغه در توصیف دانش خود چنین آورده است: «ایها الناس سلونی قبل ان تفقدونی، فلانا بطرق السماء أعلم منی بطرق الارض. ای مردم پیش از آن که مرا نیابید از من بپرسید که من به راههای آسمان بیش از راههای زمین آگاهترم.» [38] [38]

  آیا با معیارهای بشری می توان از عهده تحلیل دانشی برآمد که زمین و زمان را در می نوردد؟!

  2. مقام بصیرت و یقین

  بصیرت بینش است و علم دانش. از این رو بین آن ها تفاوت است و در آیات و روایات به صورت جداگانه ذکر شده و در دعاها به صورت دو خواست جداگانه طلب شده است. علم به انسان آگاهی می دهد اما بصیرت نگاه ارزانی می کند. علم می تواند آمیخته با خطا و اشتباه باشد، اما اشتباه و خطا در مرحله بصیرت راه نمی یابد، چنان که برای حفظ از دام دنیا بالاتر از علم و آگاهی بصیرت و بینش لازم است. بنابراین علم و بصیرت دو مقوله جداگانه اما مرتبط با یکدیگراند.

  از سوی دیگر یقین از مقوله علم است منتها مرتبه عالی علم که ذره ای شک و شبهه به آن راه نیابد هر چند خود یقین باز به مراتب سه گانه، علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین منقسم است. بنابراین یقین در برابر شک است.

  مرتبه یقین چنان والا است که پیامبری عظیم القدر همچون ابراهیم(علیه السلام) از خداوند خواست تا او را در امکان وقوع احیاء مردگان یا کیفیت اجرای آن به یقین و مرحله اطمینان باطنی برساند. «قال او لم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی.» [39] [39] امیرمؤمنان (علیه السلام) در مواردی از گفتار خود بر این حقیقت پای فشرده که دارای مقام بصیرت و یقین است.

  در جایی فرمود: «ان معی لبصیرتی ما لبست علی نفسی و لا لبِّس علیّ. حقیقت بینی من با من است، نه حق را از خود پوشیده داشته ام، و نه بر من پوشیده بوده است.» [40] [40]

  در فرازی دیگر پس از یاد کرد شجاعت و جنگاوری خود در برخورد با دشمنان، فرمود:

  «و انی من ضلالتهم الذی هم فیه و الهدی الذی انا علیه لعلی بصیره من نفسی و یقین من ربی. من بر گمراهی که آنان در آن بسر می برند و هدایتی که خود از آن برخوردارم، از جانب خود دارای بصیرت و از جانب خداوند دارای یقین هستم.» [41] [41]

  یعنی علی (علیه السلام) نسبت به گمراهی مخالفان و هدایت خود از درون جان دارای بصیرت و بینش و از جانب خدای خود نیز به مرحله یقین و قطع رسیده است.

  در جای دیگر امام (علیه السلام) از بصیرت خود با عنوان بیّنه و نشانه ای آشکار از جانب پروردگار یاد کرده است:

  «و ان لعلی بیّنه من ربّی; من از جانب پروردگارم دارای دلیل آشکار هستم.» [42] [42]

  در موردی دیگر از آن با عنوان یقین یاد نموده است:

  «و انی لعلی یقین من ربّی و غیر شبهه من دینی. من از جانب پروردگارم بر یقینم و نسبت به دینم هیچ شبهه ای ندارم.» [43] [43] امام (علیه السلام) با آوردن چنین عباراتی و حتی سوگند به نام الهی از جزم و قطع بی چون و چرای خود نسبت به صحت و درستی راهی که طیّ کرده است خبر داد. [44] [44] این امر به خوبی نشان می دهد که انحرافات مردم پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه وآله)چنان عمیق و گسترده بود که چهره تابناک حق و حقیقت در هاله ای از ابهام فرو رفت و همان گونه که پیامبر (صلی الله علیه وآله) پیش بینی کرده بود فتنه های گمراه کننده بسان پاره های شب به سوی مردم روی کرد. در چنین حال و هوایی که رو در روی علی (علیه السلام)شخصیت های نامدار اسلام و صحابه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) همچون زبیر و طلحه قرار می گیرند یا یاران شب زنده دار و قرآن خوان علی (علیه السلام) صف آرایی می کنند و امر بر بسیاری از بزرگان روزگار مشتبه شده و اعلام می دارند نه به کمک علی (علیه السلام) می شتابند و نه به دشمنی با او خواهند پرداخت، پیداست که صرف علم و آگاهی کفایت نمی کند، بلکه نوعی بصیرت و بینش لازم است که مه شکن و شبهه برانداز باشد. و این خصلتی بود که علی (علیه السلام) از آن بهره کامل داشت و هر کدام از یاران ایشان همچون عمار که بهره لازمی از آن داشت توانست در کنار امام باقی بماند.

  خصلت دیگری که امام (علیه السلام) خود را بدان متصف می داند یقین در برابر شک و تردید است، یعنی امام خود را نسبت به همه حقایق آسمانی و معارف الهی و هر آن چه که دین پیام آور آن بوده چنان در مرتبه ای از یقین و قطع می داند که ذره ای شک و تردید در آن راه نمی یابد:

  «ما شککت فی الحق مذ أریته. از هنگامی که حق بر من نمایانده شده در باره اش تردید نکرده ام.» [45] [45]

  این جمله از نظر زمان فراگیری دارد یعنی از نخستین لحظات آشنایی امام (علیه السلام) با اسلام در خانه پیامبر (صلی الله علیه وآله) و در زمانی که تنها ده سال داشته تا لحظه ابراز این کلمات را در بر می گیرد. عدم رهیافت شک و تردید در حق شناسی در این گستره از حیات امام (علیه السلام) حکایت از عمق و ژرفای ایمان ایشان دارد. بدون تردید بخاطر برخورداری از ایمانی چنین راسخ در همان اوان راه از سوی پیامبر (صلی الله علیه وآله) به عنوان جانشین و خلیفه ایشان معرفی شد. [46] [46]

  3. مقام های اخلاقی

  کراهت و ناخشنودی امام (علیه السلام) در بیان سجایای اخلاقی و مقامات معنوی خویش نسبت به سایر زمینه ها نمود بیشتری دارد، بویژه در عرصه ارتباط عبودی با خداوند. در این عرصه کمتر سخنی به چشم می خورد که نشانگر مرتبه عبودیت و مقام بندگی و میزان عبادتهای آشکار و پنهان ایشان باشد. با آن که می دانیم مراتب عبودیت امام (علیه السلام) به گونه ای بود که امام سجاد (علیه السلام) که خود در اثر کثرت عبادت به سیدالساجدین و زین العابدین ملقب شد، در برابر عبادت علی(علیه السلام) اظهار عجز و ناتوانی می کند. [47] [47]

  باری، ناچیز دانستن عبادت در برابر عظمت و نعمت های خداوند شعار اولیای الهی است: «و ما عبدناک حق عبادتک.» [48] [48]

  محورهای سجایای معنوی و اخلاقی امام (علیه السلام) بدین شرح است:

  1 ـ 3. تقوا و پرهیزکاری

  بدون تردید هر کس که با نهج البلاغه و سایر کلمات امام علی (علیه السلام) آشنا باشد در نخستین نگاه در می یابد که تقوا و پرهیزکاری و ترغیب مردم به آن از عمده ترین دغدغه های فکری و ذهنی امام (علیه السلام) بوده است. به گونه ای که در کمتر خطبه یا نامه یا کلمات قصار است که به صورت صریح یا اشاره به آن توجّه نشده باشد.

  نقطه اوج این امر خطبه همام است که امام چنان با عشق و سوز و از اعماق وجود خود صفات پرهیزکاران را برشمرد که همام ـ مخاطب این خطبه ـ درجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.

  گذشته از خوی و سیره عملی سراسر آمیخته با تقوای الهی اهتمام امام (علیه السلام) به تقوا در گفتار ایشان و در توصیف خود نیز منعکس شده است. امام در فرازی از نامه سراسر درد و رنج خود به عثمان بن حنیف حاکم بصره پس از تبیین زهد و دنیاگریزی خود و بسنده کردن به کمترین متاع آن چنین آورده است:

  «خوشا کسی که آن چه پروردگارش بر عهده وی نهاده، پرداخته است و در سختی اش با شکیبایی ساخته، و به شب دیده بر هم ننهاده، و چون خواب بر او چیره شده بر زمین خفته و کف دست را بالین قرار داده در جمعی که از بیم روزِ بازگشت، دیده هاشان به شب بیدار است، و پهلوهاشان از خوابگاه برکنار، و لبهایشان به یاد پروردگارتر و گناهانشان زدوده است از آمرزش خواستن بسیار.» [49] [49]

  و آن هنگام که سخن برخی به گوش او می رسد که می گویند: معاویه از علی (علیه السلام)زیرک تر و به سیاست آگاهتر است، برآشفته شده و می فرماید:

  «به خدا سوگند، معاویه از من زیرکتر نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنی و گناهکاری است. اگر ناخشنودی از نیرنگ نبود من از همه مردم زیرکتر بودم، اما هر نیرنگ و پیمان شکنی گناه است و هر چه گناه است موجب تاریکی دل است. و روز قیامت نیرنگْ باز پرچمی دارد که به آن شناخته می شود.» [50] [50]

  2 ـ 3. زهد و دنیا گریزی

  شاید بالاترین سکوی دنیاپرستی و دنیازدگی حکومت و زمامداری باشد، زیرا قدرت و مال در یکجا جمع می شود، و اگر شخصی طالب جاه و مقام باشد حکومت بالاترین مقام اجتماعی را به همراه می آورد و اگر طالب مال و ثروت باشد خزانه وبیت المال در اختیار والی است و اگر طالب شهوت و شهوترانی باشد امن ترین جا برای او دارالاماره است که نگاه شحنه و شلاق داروغه و داد قاضی و تیغ جلاّد، هرگز بدان راه نمی یابد. بدین خاطر است که دنیا خواهان هماره حکومت و زمامداری را هر چند در پهنه کوچکی از دنیا باشد برای خود آرزو داشته و دارند.

  اما امیرمؤمنان (علیه السلام) با نشستن بر کرسی خلافت و برخورداری از همه امتیازات زمامداری بر سرزمین گسترده اسلامی آن روز، خلافت را با صرف نظر از آثار مثبت آن تا فروترین حد متصور خرد و ناچیز ساخت; تا بدانجا که آن را از نعلین پینه زده خود که به نظر ابن عباس فاقد قیمت بود [51] [51] ، یا از عطسه زدن بز، پست تر شمرد. [52] [52]

  در حالی که می توانست از لذتهای دنیا بهره گیرد چنان که خود فرمود:

  «لوشئت لاهتدیت الطریق الی مصفّی هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القزّ. اگر می خواستم می توانستم به این عسل مصفا و مغز گندم و بافته های ابریشم راه ببرم و از آن ها بهره گیرم.» [53] [53]

  اما دامن خود را از چنین آلایشی پیراسته نگاه داشت هیهات أن یغبلنی هوای. دور است که هوای نفسم بر من چیره گردد.» [54] [54]

  امام در دوران خلافت به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرد، تازه با این زهد شگفت آورش که به تصریح خود، دیگران توان انجام آن را ندارند در ادامه همین نامه آورده است که می خواهد نفس خود را بیشتر از این با تقوا ریاضت دهد و کار زهد و دنیاگریزی اش را به جایی برساند که به لقمه نان با اندکی نمک دمساز باشد:

  «سوگند به خدا ـ جز آن که مشیت الهی در استثناء کنم ـ نفس خود را چنان ریاضت دهم که اگر گرده نانی برای خوردن یافتم شاد شود، و از نانخورش به نمک خرسند گردد و چشمخانه را چنان واگذارم، تا همانند چشمه ساری که از آب تهی شده باشد همه اشکش روان گردد.» [55] [55]

  امام هدف خود را از بدست گرفتن قدرت چنگ زدن به حطام دنیا ندانسته، بلکه از باب پیمانی دانسته که خداوند از علماء گرفته است تا در برابر ستم ستمگران و به غارت رفتن حق ستمدیدگان سکوت نکنند و از این راه بتواند، دین الهی را به پای دارد و احکام و حدود خداوند را احیاء نماید. [56] [56]

  امام (علیه السلام) در فرازی دیگر از نهج البلاغه زهد خود را چنین ترسیم کرده است:

  «والله لقد رقعت مدرعتی حتّی إستحییت من راقعها و لقد قال لی قایل ألاتنبذها؟ فقلت: أعزب عنی فعند الصباح بحمد القوم السری. به خدا چنان این جامه پشمین خود را پینه زده ام که از پینه کننده آن شرم کردم. یکی به من گفت: آن را دور نمی افکنی؟ گفتم: از من دور شو که هنگام صبح راه سپاران ستایش می شوند.» [57] [57]

  امام (علیه السلام) در جای دیگر نیز حکومت را با صرف نظر از جنبه های الهی و حق ستانی آن از کفش فاقد قیمت خود نیز کم بهاتر دانسته است. [58] [58] و در فرازی دیگر دنیا را در خطابی آتشین چنین مخاطب می سازد:

  «یا دنیا یا دنیا إلیک عنی أبی تعرّضت اَم الیّ تشوّقت لاحان حینک هیهات غرّی غیری لاحاجه لی فیک قد طلقتک ثلاثا لارجعه فیها. ای دنیا! از من دور شو! ـ با خودنمایی ـ فرا راه آمده ای؟ یا شیفته ام شده ای؟ زمان تو فرا نرسیده است. هرگز! جز مرا بفریب، مرا به تو نیازی نیست، من ترا سه طلاقه کرده ام که در آن بازگشتی نیست.» [59] [59]

  دنیا از نگاه علی(علیه السلام) گاه به ماری سمّی می ماند که ظاهرش بس نرم و لطیف است اما در باطن سم مهلک دارد، [60] [60] و گاه بسان استخوان مردار خوکی است در دست شخص جذامی; [61] [61] و گاه بسان برگی خرد است در دهان ملخ. [62] [62]

  چنین به نظر می رسد که زهد علی (علیه السلام) پس از بدست گرفتن خلافت در مقایسه با قبل شدت بیشتری گرفت. امام (علیه السلام)خود سرّ این شدت زهد را الگو بودن زندگی پیشوایان برای عامّه مردم می داند; چنان که وقتی بنا به درخواست یکی از یاران نزدیک خود به نام صعصه بن صوحان برادر او علاء را که به یکباره و یکسره از دنیا بریده بود به حضور طلبید او را دشمن خود خطاب کرد. علاء پرسید که اگر دنیاگریزی ناپسند است پس چرا شما این چنین زهد میورزید، امام (علیه السلام)در پاسخش فرمود:

  «ویحک، ان لست کانت، ان الله تعالی فرض علی أئمّه العدل أن یقدّروا أنفسهم بضعفه الناس، لکیلا یتبَّیغ بالفقیر فقره. وای بر تو، من مانند تو نیستم. خدای تعالی بر امامان عدل واجب فرموده است که نفس خود را با مردم ضعیف قیاس کنند تا رنج فقر، فقیر را به هیجان درنیاورد و هلاک نسازد». [63] [63]

  3 ـ 3. عدالت خواهی

  علی (علیه السلام) نماد و سمبل عدالت است. بدون تردید وقتی نام عدالت برده شود نخستین نمونه و الگوی آن که بلافاصله به ذهن بسیاری از دوست و دشمن تداعی می کند، نام علی (علیه السلام) است. عدالت علی چنان در دلها تأثیر می گذارد که اندیشه وری مسیحی که به ظاهر هم کیش با علی (علیه السلام) نیست با نگاشتن سه جلد کتاب شیوایی با عنوان «الامام علی صوت العداله الانسانیه» از مقام منیع و منش عدالت مدارانه امام با تمام اخلاص تمجید می کند. [64] [64]

  باری، علی(علیه السلام) نه تنها در دوران حکومت بلکه در تمام دوران حیات خود به عدالت عشق ورزیده و هماره بر محور آن گام نهاده و عدالت در تمام عرصه های زندگی فردی و اجتماعی امام (رحمه الله) تجلّی یافته است.

  شیدایی امام (علیه السلام) و پایبندی ایشان به عدالت را در این فراز نهج البلاغه می توان به نظاره نشست:

  «والله لئن ابیت علی حسک السعدان مسهّداً واجّر فی الأغلال مصفدّا أحب الیّ من أن القی الله و رسوله یوم القیامه ظالماً لبعض العباد و غاصباً لِشی من الحطام. به خدا سوگند که اگر شب را بر خار سعدان بیدار بگذرانم یا مرا در غلها و زنجیرها بسته بکشانند، بیشتر دوست می دارم تا خدا و رسول او را روز قیامت، در حالی که به برخی از بندگان ستمی روا داشته باشم و چیزی از مال دنیا را غصب کرده باشم، ملاقات کنم.» [65] [65]

  چنان که در ادامه همین خطبه می فرماید:

  «والله لو أعطیت الاقالیم السبعه بما تحت أفلاکها علی أن أعصی الله فی نمله أسلبها جُلب شعیره ما فعلته. به خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با هر چه زیر افلاک آن است به من دهند تا با نافرمانی خدا پرست جویی را از دهان موری بربایم، چنین نخواهم کرد.» [66] [66]

  امام (علیه السلام) چنان بر عدالت پای می فشرد که با دیدن صحنه تلخ و درد آلود فقر و فلاکت برادرش عقیل و فرزندان ژولیده او بر عواطفش غلبه کرده و با داغ کردن و نزدیک ساختن آهن تفتیده و برخاستن ناله عقیل به او نهیب زد که علی(علیه السلام) طاقت آتش سوزان عذاب الهی را ندارد. [67] [67]

  همین عدالت خواهی امام (علیه السلام) باعث شد تا دوستانی سست بنیاد و دنیاخواه از همراهی امام (علیه السلام) فاصله گرفته و رهسپار شام و همنشین سیم و سفره او شدند. [68] [68] تا بدانجا که بعضی از دوستان علی (علیه السلام)به امام خرده گرفتند و از او خواستند قدری در اجرای عدالت کوتاه آید. امام (علیه السلام) برآشفت و از آنان گله کرد که چرا چنین انتظاری از آینه حق خواهی دارند و فرمود:

  «أتامرونی ان أطلب النصر بالجور فیمن ولّیت علیه! والله لا أطور به ما سمر سمیر و ما أمّ نجمُ فی السماء نجماً! لو کان المال لی لسویّت بینهم، فکیف و انما المال مال الله!. آیا به من فرمان می دهید تا از راه ستم کردن بر کسی که مرا به او ولایت داده اند پیروزی به دست آورم؟ به خدا سوگند تا دهر افسانه بقا سراید، و اختران در پی یکدیگر بچرخند، به چنین کاری نزدیک نشوم. اگر مال از آنِ من بود همانا میان مردم به تساوی تقسیم می کردم; تا چه رسد به این که این مال، مال خداست.» [69] [69]

  4 ـ 3. با شجاعت و خوف نداشتن از مرگ

  شجاعت از صفات اخلاقی و حدّ اعتدال یکی از چهار قوه اساسی روان آدمی یعنی قوه غضبیه به حساب می آید. چه، حد افراط آن تهوّر و حد تفریط آن جُبْن است. علماء اخلاق معتقدند شجاعت بسان پستانی می ماند که جود، کرامت انسانی و خوش خلقی از آن سیراب می شوند. [70] [70] از این رو صفت عدالت که جامع بین صفات معتدل نفسانی است بدون وجود شجاعت امکان ناپذیر است. به عبارت روشنتر بدون برخورداری از صفت شجاعت کمال انسانی تحقق نمی یابد. و از آن جا که ما علی (علیه السلام) را انسان کامل بلکه کاملترین انسان پس از پیامبر اکرم(علیه السلام)می شناسیم بهره داشتن ایشان از صفات کمال از جمله شجاعت بدیهی خواهد بود.

  البته متکلمان به این صفات کمال از زاویه دیگر که ضرورت برخورداری امام از صفات کمال و عاری بودن از صفات نقص است، نگریسته و به اثبات آن پرداخته اند. [71] [71]

  امام(علیه السلام) در این باره در فرازی از خطبه قاصعه فرمود:

  «انا وضعت فی الصغر بکاکل العرب و کسرت نواجم قرون ربیعه ومضر. من در خردی بزرگان عرب را به خاک انداختم و شاخ سرکردگان ربیعه و مُضَرار درهم شکستم.» [72] [72]

  و در جای دیگر فرمود پیش از آن که بیست ساله شود وارد عرصه جنگ و جنگاوری شدم. و فرمود: «ما ضعفت و ما جنبت.» ناتوان نشدم و ترس در من راه نیافت.» [73] [73]

  امام (علیه السلام) شجاعت خود را تا بدان پایه می داند که معتقد است اگر تمام عرب به جنگ با ایشان بپاخیزد به آنان پشت نخواهد کرد: والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها. به خدا اگر تمام عرب در جنگ با من پشت به هم دهند من به آنان پشت نخواهم کرد.» [74] [74]

  در فرازی دیگر از نهج البلاغه این شجاعت خود را به گونه ای عمیق تر ترسیم کرده و فرموده است:

  «سوگند به خدا اگر من به تنهایی در حالی با آنان روبرو شوم که تمام زمین را لبریز کرده باشند، باکی نخواهم داشت و وحشتی به خود راه نخواهم داد.» [75] [75]

  آیا هیچ انسان شجاع و در عین حال راستگویی را در طول تاریخ بشر سراغ داریم که این چنین با استواری و راست قامتی بگوید اگر تمام زمین را دشمنان لبریز کنند بیمی به دل راه نخواهد داد؟!

  البته امام(علیه السلام) منشأ چنین شجاعت بی نظیر خود را یقین بی پایان به راه و مرام و منش خود و انتظار ثواب و لقاء الهی می داند. [76] [76]

  بخاطر چنین شجاعتی است که علی (علیه السلام) هرگز از مرگ نترسیده بلکه به آن بیشتر از طفل به پستان مادر أنس و الفت دارد [77] [77] و هزار ضربه شمشیر را از مردن در بستر شیرین تر می شمرد، و وقتی ضربت ابن ملجم بر فرق مبارکش فرود آمد خود را بسان تشنه کامی دانست که به چشمه آب رسیده یا جوینده ای می شناسد که به خواسته خود دست یافته است. [78] [78]

  5 ـ 3. انجام وظائف زمامداری

  زمامداران از نگاه امام علی(علیه السلام) وظائف بس مهمی را بر عهده دارند که بخشی از آنها عبارتند از:

  1 ـ قاطعیت در اجرای عدالت; 2 ـ یاری ستمدیده و مقابله با ستمگر; 3 ـ اقامه حدود الهی; 4 ـ حاکمیت ارزشهای دینی; 5 ـ اصلاح و عمران بلاد; 6 ـ پرداخت حقوق مالی مردم; 7 ـ قاطعیت در برخورد با دشمن; 8 ـ تأمین امنیت; 9 ـ مردم داری; 10 ـ مردمی بودن; 11 ـ پرهیز از استبداد; 12 ـ پرهیز از چاپلوسان; 13 ـ پرهیز از تبعیض های ناروا; 14 ـ ساده زیستی; 15 ـ رسیدگی به امور رعیت;

  حال اگر همین وظائف را بر دوران حکومت آن حضرت تطبیق کنیم، چنان که دوست و دشمن اعتراف کرده، حکومت آن حضرت تجّسد عینی این تکالیف آن. یعنی امام(علیه السلام) حقانیت گفتار خود را در عمل به اثبات رساند:

  «ای مردم! سوگند به خدا، شما را بر اطاعتی ترغیب نکردم مگر آن که در انجام آن بر شما پیشی گرفتم و شما را از معصیتی نهی نکردم مگر آن که پیش از شما از آن اجتناب کردم.» [79] [79]

  نامه تابناک آن حضرت به مالک اشتر منشور عدالت وحقوق همه انسانها اعم از مؤمن و کافر، صالح و ناصالح در عرصه زمامداری است و به قول جرق جرداق برغم آن که در هزار و چهارصد سال پیش و بدون وجود هر حقوقدان و دانشکده های حقوق و کمیته های چند صد نفره و... تنظیم شده از چندین جهت بر اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد برتری و امتیاز دارد. [80] [80]

  علی(علیه السلام) در اجرای عدالت چنان قاطع بود که بلافاصله پس از بدست گرفتن زمام خلافت در نخستین خطبه ای که ایراد کرد ضرورت اصلاح ساختار اجتماعی و اجرای کامل عدالت اجتماعی را ضروری دانسته و با قدرت اعلام کرد که تمام حق کشی ها و تبعیض ها و به غارت بردن اموال بیت المال را حتی اگر مهر زنان شده باشد به جای نخستین آن باز خواهد گرداند. [81] [81]

  و آن چنان بر آن اصرار ورزید که جان خود را سرانجام بر سر همین راه نهاد چنان که گفته اند: «قتل امیرالمؤمنین فی محراب عبادته لشده عدله». و در یاری ستمدیده و ستیز با ستمگر چنان پافشاری داشت که اساساً معتقد بود بهمین خاطر خلافت را به عهده گرفته و بخاطر آن برای خلافت ارزش قایل است و وقتی با خبر شد سپاه شام خلخال از پای زنی ذمّی به ستم در آورده اند چنان بر آشفت که مرگ را در اثر شنیدن این خبر دردناک روا شمرد. [82] [82] و در اقامه حدود الهی چنان استوار بود که در دوران حکومت ویران عثمان حدّ شرابخواری را بر ولید بن عُقبه که از تبار خلیفه بود، جاری کرد. [83] [83] و وقتی مطلع شد یکی از نزدیکان او اموال بیت المال بصره را برداشته و نزد معاویه رفته است نامه آتشین برای او نگاشت و فرمود حتی اگر حسن و حسین مرتکب سرقت شده باشند حد الهی را درباره آنان جاری می سازم. [84] [84]

  در هر نامه و پیغامی که برای کارگزاران می فرستاد آنان را به تقوا و اجرای امر و نهی الهی و حاکمیت ارزش های اخلاقی دعوت می کرد، تا بدانجا که حاکم خود عثمان بن حنیف را تنها به این خاطر که در سفره ای حاضر شده که فقرا در آن حضور ندارند سخت مورد عتاب و نکوهش قرار داد. [85] [85] شهرها در دوران حکومت امام دراثر گماشتن کارگزاران عادل و شایسته رو به عمران و آبادی گذاشت و سهم مردم به طور یکسان و بدون ملاحظه این و آن به آنان پرداخت شد، [86] [86] امام(علیه السلام) در برخورد با دشمنان خود چنان قاطع بود که در مبارزه با سه طیف: ناکثان، قاسطان و مارقان ذره ای سستی به خود راه نداد و چشم فتنه را از کاسه بیرون کشید و آن را در نطفه خفه کرد [87] [87] و خود را چنان ندانست که در خواب بماند تا دشمن تا بیخ گوش او پیش آید، [88] [88] و در سال آخر خلافت مردم را بخاطر سستی در همراهی با او برای جنگ با معاویه و جلوگیری از هجوم و شبیخون سپاه او به شدت مورد نکوهش قرار داد.

  تأمین امنیت از نگاه امام چنان ضروری است که درپاسخ به شعار خوارج: «لاحکم الالله» معتقد بود که مردم حتی به حاکمی فاسق برای تأمین امنیت نیازمندند. [89] [89]

  این ها و صدها نمونه دیگر به خوبی نشان می دهد که امام (علیه السلام) به طور کامل به آن چه درباره وظائف زمامداران باورمند است، در مقام عمل پایبند بوده است.

  جالب آن که امام (علیه السلام) در لابلای گفتار خود از دوران زمامداری خویش دفاع کرده و آن را موفق ارزیابی کرده است. امام در لابلای این سخنان به اجرای کامل عدالت اجرای حدود الهی، حاکمیت ارزشهای انسانی، تعلیم و تأدیب مردم و... اشاره کرده است.

  در فرازی از نهج البلاغه درباره حکومت خود چنین آورده است:

  «آیا حکم قرآن را میان شما جاری نداشتم و آیا ثقل اصغر (حسن و حسین(علیه السلام)) را در میان شما نگذاشتم؟ هر آینه در میان شما مراتب ایمان را ثابت گرداندم و به حدود حلال و حرام آگاهتان ساختم و از دادگری خود لباس عافیت بر شما پوشانیدم و با قول و فعل خود کار نیکو را در میان شما گستردم و اخلاق کریمه خود را به شما ارائه نمودم.» [90] [90]

  امام در این فراز بر اجرای کامل احکام و حدود قرآن و ارزش های اخلاقی در عرصه حکومت خود پای فشرده است، چنان که تصریح نموده که با عدالت خود عافیت را به مردم ارزانی داشته و با قول و فعل نیک خود سیمای حکومت اسلامی را به تصویر کشیده و بالاتر از همه آن که با سجایای اخلاقی که از خود ارائه کرده الگویی زنده و کامل برای حق پویان عرضه داشته است. چنان که خود معتقد است: «من نصب نفسه للناس اماماً فلیبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره. آن که خود را پیشوای مردم قرار دهد، باید پیش از تعلیم دیگران، به تعلیم خود بپردازد.» [91] [91]

  در جای دیگر ضمن تأکید بر حسن معاشرت خود با مردم اعلام کرد که آنان را از ذلت و خواری رهانیده است. [92] [92]

  در فرازی دیگر چنین می فرماید:

  «ایها الناس انی قد ثبثت لکم المواعظ التی وعظ الانبیاء بها أممهم و أدّیت الیکم ما أدّت الاوصیاء الی من بعدهم و ادّبتکم بسوطی فله تستقیموا. ای مردم! من پندهایی را در میان شما پراکندم که پیامبران به امتهای خود می گفتند و چیزهایی به شما گفتم که جانشینان به کسانی که بعد از آنان بودند، گفتند، و شما را با تازیانه موعظه خود ادب کردم.» [93] [93]

  چنان که خود آن حضرت در خطبه ای بیان نمود که یکی از حقوق مردم بر زمامداران تعلیم و تأدیب آن هاست [94] [94] در این فراز اعلام کرد که به این حقوق عمل کرده و مسئولیت خود در قبال آن ها را انجام داده است. بخش نخست گفتار امام به تعلیم مردم در خارج ساختنشان از جهل و گمراهی و بخش دوم به تربیت و تادیب اخلاقی آنان ناظر است.

  4. ملازمت با پیامبر(صلی الله علیه وآله)

  از جمله امتیازات منحصر به فرد امیرمؤمنان (علیه السلام) که در نهج البلاغه به طور مکرّر روی آن انگشت گذاشته شده است، ملازمت و پیوستگی دائم با پیامبر(صلی الله علیه وآله) است. طولانی ترین فراز نهج البلاغه که به این امر پرداخته خطبه قاصعه است:

  «... من او را پیروی می کردم آن سان که بچه شتر مادر خود را پیروی می کند. هر روز از اخلاق خود از فضیلتی آشکار رایتی برمی افراشت و به من فرمان می داد که از او پیروی کنم. هر سال در حراء مجاور می گردید و من او را می دیدم و جز من او را نمی دید. در آن روزها اسلام در خانه ای نبود جز رسول الله (صلی الله علیه وآله)و خدیجه و من سومین آنان بودم. نور وحی و رسالت را دیدم و بوی نبوت را شنیدم. هنگامی که وحی بر او (صلی الله علیه وآله) نازل شد ناله شیطان را شنیدم. پس گفتم: ای رسول خدا این ناله چیست؟ فرمود: «این شیطان است همانا که از عبادت خود مأیوس شده است. آن چه را تو می شنوی من می شنوم، و آن چه را من می بینم تو می بینی; جز آن که تو پیامبر نیستی، اما تو وزیری و بر خیر و نیکویی هستی.» [95] [95]

  این ملازمت با شیفتگی و دلبستگی هر چه تمامتر با بدانجا ادامه یافت که سر پیامبر(صلی الله علیه وآله) هنگام وفات روی دامن علی (علیه السلام) بود و با یاری فرشتگان پیامبر را غسل داد و بر او نماز گزارد. [96] [96]

  دلدادگی به پیامبر (صلی الله علیه وآله) و تاثّر از دست دادن این وجود گرانمایه چنان امام را مشغول ساخت که وقتی عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه وآله) از جمع شدن گروهی در سقیفه و انتخاب خلیفه خبر آورد امام (علیه السلام) بدان با بی اعتنایی برخورد کرد، و احترام را به جنازه پیامبر(صلی الله علیه وآله) را مهمتر از هر چیز شمرد. [97] [97]

  چنان که از گفتار امام (علیه السلام) برمی آید ایشان دو بهره اساسی از همراهی با پیامبر برده اند: 1 ـ بهره تربیتی 2 ـ بهره علمی. در بُعد تربیتی همین بس که این جمله پرمعنا از ایشان نقل شده است: «ادنبی رسول الله فاحسن تادیبی.» [98] [98]

  و چنان که از خطبه قاصعه هویداست پیامبر (صلی الله علیه وآله) اکرم از روز نخست تربیت همه جانبه روحی و اخلاقی علی (علیه السلام) را وجه همت خود ساخت. گویا آن حضرت از جانب خداوند مأموریت داشت که علی(علیه السلام) را به دست خود تربیت نماید.

  اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) آئینه تمام نمای حق و تبلور صفات کمال الهی و انسانی است، به می بایست علی (علیه السلام) را نیز آئینه تمام نمای پیامبر (صلی الله علیه وآله) دانست. در عظمت شخصیت پیامبر (صلی الله علیه وآله) که منصب معلمی برای علی (علیه السلام) را برعهده داشت همین بس که امیرمؤمنان (علیه السلام) برغم برخورداری از چنان روحیه شجاعت و جنگاوری در توصیف شجاعت پیامبر (صلی الله علیه وآله)می گوید: وقتی تنور جنگ داغ می شد ما به پیامبر (صلی الله علیه وآله) پناه می بردیم که او از همه کس شجاعتر و به دشمن نزدیک تر بود. [99] [99]

  در بیان بهره علمی علی(علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نیز همین بس که علی (علیه السلام) باب شهر علم پیامبر(صلی الله علیه وآله) و گنجور آن دانش بیکران است. [100] [100]

  امام (علیه السلام) در فرازهایی از نهج البلاغه تصریح می کند که قرآن و سنت را به یمن ملازمت با پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) فرا گرفته است. [101] [101] چنان که در تمام مواردی که از وقوع رخدادهایی در آینده خبر داد یا با رخدادی خاص مواجه می شد اعلام می کرد که پیامبر(صلی الله علیه وآله) این دانش ها را به او آموخته و او را نسبت به وقوع این حوادث اطمینان داده است [102] [102] لذا بر این جمله پای می فشرد که نه من دروغ می گویم و نه به من سخن ناراستی ابلاغ شده است:

  «والله ما کتمت وشمه و لا کذبت کذبه و لقد نبئت بهذا المقام و هذا الیوم. به خدا سوگند که هیچ کلمه ای را ناگفته نگذاشتم و هیچ سخنی به دروغ نگفتم و همانا که مرا به این مقام و این روز آگاهی داده بودند» [103] [103]

  و در جای دیگر درباره راستگویی رساننده ـ یعنی پیامبر (صلی الله علیه وآله) ـ و عدم جهل شنونده ـ یعنی خود ـ فرمود: «ماکذب المبلغ و لا جهل السامع. نه رساننده دروغ گفته و نه شنونده جاهل است.» [104] [104]

 




  [1] [1] . نهج البلاغه، خطبه 216.

  [2] [2] . نهج البلاغه، نامه 28.

  [3] [3] . حکمت، 322.

  [4] [4] . حکمت، 37.

  [5] [5] . مرآه العقول، ج 3، ص 20ـ19.

  [6] [6] . سوره قصص، آیه 78.

  [7] [7] . سوره نمل، آیه 40.

  [8] [8] . سوره ضحی، آیه 11.

  [9] [9] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 296.

  [10] [10] . موسوعه الامام علی بن ابی طالب (علیه السلام) ، ج 8، ص 192 ـ 188.

  [11] [11] . بحار الانوار، ج 41، ص 313، ص 327، و ص 354.

  [12] [12] . خطبه 149.

  [13] [13] . خطبه 93.

  [14] [14] . خطبه 147.

  [15] [15] . خطبه 3.

  [16] [16] . خطبه 205.

  [17] [17] . مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 3222; سعد السعود، ص 228; بحار الانوار، ج 40، ص 173.

  [18] [18] . موسوعه الامام علی بن ابیطالب 7، ج 8، ص 418، به نقل از تنقیح المقال، ج 1، ص 403.

  [19] [19] . خطبه 5.

  [20] [20] . خطبه 116.

  [21] [21] . خطبه 175.

  [22] [22] . خطبه 93.

  [23] [23] . خطبه 57.

  [24] [24] . خطبه 93 و 151.

  [25] [25] . خطبه 105 و 158.

  [26] [26] . خطبه 73.

  [27] [27] . خطبه 101 و 138، درباره مخاطب این خطبه ها اختلاف است ولی بیشتر آن ها را ناظر به عبدالملک بن مروان دانسته اند. نک: شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 99.

  [28] [28] . خطبه 116.

  [29] [29] . خطبه 16.

  [30] [30] . خطبه 47.

  [31] [31] . خطبه 128.

  [32] [32] . خطبه 128.

  [33] [33] . خطبه 103 و 108 و 156 و 147.

  [34] [34] . خطبه 138 و حکمت 209.

  [35] [35] . شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 175.

  [36] [36] . همان، ج 8، ص 215.

  [37] [37] . خطبه 128.

  [38] [38] . خطبه 189.

  [39] [39] . سوره بقره، آیه 410. برای تفصیل بیشتر ر.ک: تفسیر تبیان، ج 2، ص 326; المیزان، ج 2، ص 350 ـ 348.

  [40] [40] . خطبه 10.

  [41] [41] . نامه 62.

  [42] [42] . خطبه 97.

  [43] [43] . خطبه 22.

  [44] [44] . نظیر خطبه 197.

  [45] [45] . حکمت، 184.

  [46] [46] . پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در حدیث بدء الدعوه خطاب به اطرافیان وخویشان خود فرمود: «ان هذا أخی و وصیی و خلیفتی فیکم فاسمعواله و اطیعوه» السقیفه، ص 61; المناقب، ص 8.

  [47] [47] . کافی، ج 8، ص 131 و ص 163.

  [48] [48] . الاختصاص، ص 353.

  [49] [49] . نامه 45.

  [50] [50] . خطبه 200.

  [51] [51] . خطبه 33.

  [52] [52] . خطبه 3.

  [53] [53] . نامه 45.

  [54] [54] . همان.

  [55] [55] . نامه 45.

  [56] [56] . خطبه 3.

  [57] [57] . خطبه 160.

  [58] [58] . خطبه 33.

  [59] [59] . حکمت 68.

  [60] [60] . حکمت 68.

  [61] [61] . حکمت 236.

  [62] [62] . خطبه 224.

  [63] [63] . خطبه 209.

  [64] [64] . این کتاب در پنج جلد توسط منشورات دار مکتبه الحیاه، چاپ شده و چنانکه در مقدمه آن آمده به زبانهای فارسی، هندی و انگلیسی ترجمه شده است.

  [65] [65] . خطبه 224.

  [66] [66] . همان.

  [67] [67] . همان.

  [68] [68] . نک: موسوعه الامام امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، ج 7، ص 45 ـ 37، در این کتاب نه تن از یاران امام (علیه السلام) که دراثر برنتابیدن از عدالت ایشان به شام نزد معاویه گریخته اند، آمده است.

  [69] [69] . خطبه 126.

  [70] [70] . برای تفصیل بیشتر نک: ملامهدی نراقی، جامع السعادات، ج 1، ص 50 و 208.

  [71] [71] . مرحوم علامه حلّی در تبیین ضرورت افضیلت امام (علیه السلام) بر دیگران در ابعاد مختلف چنین آورده است: «ویدخل تحت هذا الحکم کون الامام أفضل فی العلم و الدین و الکرم و الشجاعه و جمیع الفضائل النفسانیه و البدنیه» شرح تجرید، ص 366.

  [72] [72] . خطبه 192.

  [73] [73] . خطبه 104.

  [74] [74] . نامه 45.

  [75] [75] . نامه 62.

  [76] [76] . در ادامه همین نامه آورده است: «و انّی الی لقاء الله و حسن ثوابه لمنتظر راج. من به دیدار و پاداش نیک الهی منتظر و امیدوارم».

  [77] [77] . امام (علیه السلام) در این باره فرموده است: «والله لابن أبی طالب آنس بالموت من الطفل بثدیْ امّه» خطبه 5.

  [78] [78] . سخن امام (علیه السلام) چنین است:

  «والله ما فجأنی من الموت وارد کرهته و لا طالع أنکرته، و ما کنت الاکقارب ورد و طالب وجد و ما عندالله خیرُ للابرار. به خدای سوگند که مرگ چیزی نبود که ناگهان بر من تاخته باشد ومن آن را ناخوشایند شمارم یا ناگهان روی نموده و من آن را ناروا دانم. من همچون تشنه کامی بودم که نزدیک به چشمه سار باشد و بر آن فرود آید، و همچون پی جویی که به مطلوب رسیده باشد و «ما عندالله خیر للابرار.» نامه 23.

  [79] [79] . خطبه 175.

  [80] [80] . الامام علی صوت العداله الانسانیه، ج 1، ص 106.

  [81] [81] . خطبه 16.

  [82] [82] . خطبه 27.

  [83] [83] . بحارالانوار، ج 44، ص 81.

  [84] [84] . نامه 41، در این که مخاطب این نامه کیست میان شارحان نهج البلاغه اختلاف چشمگیری است. نک: منهاج البراغه، ج 20، ص 75; فی ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 560 ; شرح نهج البلاغه، حاج ملاصالح قزوینی، ج 3، ص 250; بهج الصباغه، ج 13، ص 457. شرح ابن ابی الحدید، ج 16، ص 455; شرح نهج البلاغه، ابن میثم بحرانی، ج 2، ص 408 و تفصیل بررسی آراء نک: علی اکبر ذاکری، سیمای کار گزاران علی (علیه السلام) 485 ـ 550.

  [85] [85] . نامه 45.

  [86] [86] . برای آشنایی با سیره امیرمؤمنان با کارگزاران خود ر.ک: علی اکبر ذاکری، سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (علیه السلام) .

  [87] [87] . امام (علیه السلام) فتنه جمل را چنان خطرناک می دانست که تنها خود را قادر به فرو نشاندن آن می شناخت نک: خطبه 93.

  [88] [88] . خطبه 6.

  [89] [89] . خطبه 40.

  [90] [90] . خطبه 87.

  [91] [91] . حکمت 73.

  [92] [92] . خطبه 159.

  [93] [93] . خطبه 182.

  [94] [94] . خطبه 34.

  [95] [95] . خطبه 192.

  [96] [96] . سخن امام (علیه السلام) چنین است:

  «و لقد قبض رسول الله (صلی الله علیه وآله) و ان رأسه لعلی صدری. و لقد سالت نفسه فی کفّی فامرتها علی وجهی و لقد ولیت غسله (صلی الله علیه وآله) و الملائکه اعوانی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در حالی پرواز کرد که سرش روی سینه ام بود و روحش در میان دستم از تنش جدا شد و من دستانم ] به تبرّک [ بر چهره اش کشیدم و خود کار تغسیل او را برعهده گرفتم در حالی که فرشتگان یاری ام می دادند...»

  [97] [97] . صائب عبدالحمید، تاریخ الاسلام السیاسی والثقافی، ص 290.

  [98] [98] . بخش حکمت، غریب کلام امام (علیه السلام) ، 9.

  [99] [99] . همان.

  [100] [100] . فرمایش رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) : «أنا مدینه العلم و علیّ بابها» در حدّ تواتر است.

  [101] [101] . خطبه 210.

  [102] [102] . خطبه 128.

  [103] [103] . خطبه 16.

  [104] [104] . خطبه 101.

دفعات مشاهده: 3536 بار   |   دفعات چاپ: 1255 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 159 بار   |   0 نظر

کد امنیتی را در کادر بنویسید >
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان
Department of Islamic Studies
«بجز از حشق که ابزار سرافرازی بود ‌آزمودیم همه کار جهان بازی بود.»
Persian site map - English site map - Created in 0.229 seconds with 1010 queries by yektaweb 3455