[صفحه اصلی ]   [ English ]  
بخش‌های اصلی
درباره گروه معارف::
معرفی افراد::
امورپ‍ژوهش::
کتابخانه گروه::
امورآموزشی::
اخبار::
آلبوم تصویری::
پایگاه های مفید::
مقالات درس اخلاق اسلامی::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
نظرسنجی
لطفا نظرتان را درخصوص سایت گروه معارف بیان فرمایید.
عالی
خوب
متوسط
ضعیف
   
..
rss

AWT IMAGE

..
جزوات درسی
..
:: عجب ::

    «بسم اللّه الرحمن الرحیم»

 

  عـُجْـب

 

  مدخل

  حب به ذات و گرایش به خویشتن جزو فطریات آدمی است که با هویت او سرشته شده و مصالحی را برای زیستن یا حتی نیک زیستن به همراه دارد. از این جهت حب ذات نه تنها نکوهیده نیست، بلکه از جهاتی می تواند ممدوح نیز باشد. اما همین امر فطری در صورتی که به افراط گراییده شود به مرحله عجب و خودشیفتگی رسیده و در مراحلی شدیدتر مرزهای نکوهیده ادلال ]= ناز کردن بر خداوند و منت گذاشتن بر اولیاء دین[ و کبر ]= برتر بینی خود نسبت به دیگران[ را درنوردیده و زیان های دنیوی و اخروی فراوانی را به همراه می آورد.

  باری، عجب و خودشیفتگی که در روان شناسی به آن «نارسیسم» گفته می شود [1] [1] یکی رذیلت اخلاقی و آفت روح و روان آدمی به شمار می آید که در تمام نظام های اخلاقی به طور عام و نظام اخلاقی اسلام به طور خاص از آن نکوهش شده و ضمن برشمردن آفات و زیان های عجب برای مقابله و علاج آن راههایی پیشنهاد شده است.

  افزون بر شماری از آیات قرآن که به طور صریح یا به اشاره به این امر پرداخته، بخش قابل توجهی از روایات اخلاقی به بررسی ابعاد این رذیلت اخلاقی اختصاص یافته است. و در عموم منابع اخلاق اسلامی فریقین به صورت نسبتاً مشروح درباره این مسأله گفتگو شده است. در این منابع که متأثر از فلسفه اخلاق ارسطو و با الهام از نظریه «اعتدال طلایی» او فراهم آمده، [2] [2] از عجب به عنوان یکی از رذائل برخاسته از افراط در قوه غضبیّه یاد شده است. [3] [3]

  از نکات قابل توجه در این منابع سیر و سامانه یکسان یا نزدیک به هم، در کنار یکصدایی در نکوهش عجب است. آنچه به بررسی این مسأله اخلاقی اهمیت می دهد بستر پیدایش و رواج آن است. زیرا گذشته از نوعی خاص از عجب که جاهلان با کمال انگاشتن کمالات کاذب و اندیشه های پوچ خود بدان مبتلایند، عموماً مؤمنانِ عابد به خاطر طبیعت در نگریستن در کثرت عبادت; فرهیختگان و اندیشه وران بخاطر بزرگ شمردن اندیشه و قدرت تفکر; متمولان و مترفان به خاطر برخوردار دیدن خود از نعمت مال و ثروت; و کارگزاران و صاحبان مناصب اجتماعی به خاطر موقعیت های ممتاز اجتماعی خود در معرض آفت و ابتلاء به عجب اند. اقسامی که برای عجب بر شمرده شده، آفات عجب از جمله زمینه سازی آن برای ظهور رذیلت اخلاقی تکبر و در نگریستن در واقعیت های جاری پیرامون خود این مدعا را اثبات می کند.

  از سوی دیگر تمام طیف های اجتماعی پیشگفته از نخبگان اجتماع به شمار رفته و به خاطر مشار بالبنان بودن آنان، می بایست به خطر بزرگ عجب که همانا زمینه سازی برای ظهور کبر و گران جانبی و ایجاد دو طبقه فرا دست و فرو دست در جامعه است، اندیشید.

  شاید اهتمام منابع دینی به این مسأله و پافشاری بر خطر آفرینی آن ناظر به همین نکته باشد.

  آنچه در این مقاله دنبال می شود بررسی عجب از نگاه قرآن و روایات در کنار تحلیل آن از منظر امام خمینی است.

 

 

 

 

 

 

  مفهوم لغوی عجب

  عجب با واژه هایی همچون، عَجَب، تعجّب، استعجاب، عجیب هم خانواده و از یک ریشه بوده و تا حدود زیادی همان بار معنایی این واژه ها را به تصویر می کشد، زیرا مهمترین عنصر معنایی این واژه ها شگفتی و شگفت زدگی است. در عجب نیز شخص نسبت به نفس و کمالات خود هر چند کاذبانه باشد، شگفت زده است.

  ابن منظور در این باره چنین آورده است:

  «العجب الزهو و رجل معجب مزهّو بما یکون منه حسناً او قبیحاً و قیل المعجب الانسان المعجب بنفسه او بالشیء و قد أعجب فلان بنفسه فهو معجب برأیه و بنفسه; عجب به معنای خود بزرگ بینی است. و انسان معجب کسی است که نسبت به آنچه از او است اعم از آن که زیبا یا زشت باشد بزرگ بین است و گفته شده معجب کسی است که به خود یا چیزی عجب دارد و وقتی گفته می شود فلانی معجب است یعنی به نظر یا نفس خویش، دچار عجب و شیفتگی است.» [4] [4]

  زبیدی و فیروزآبادی نیز عجب را به معنای زهوّ و کبر دانسته اند. [5] [5]

  راغب اصفهانی در عبارتی کوتاه عجب را این چنین تعریف کرده است:

  «و یقال لمن یروقه نفسه فلان معجب بنفسه; به کسی که نفسش نزد او زیبا و خوش نموده است گفته می شود که او به نفس خود معجب است.» [6] [6]

  در لغت نامه دهخدا در این باره چنین آمده است:

  «عجب، ناز، زهوّ، خودبینی، در اصطلاح عرف عبارت است از خودبینی و خوشنودی از کردار خویشتن باشد... رأی خود را به صواب و از آن دیگران را خطا دیدن...» [7] [7]

  معین عجب را به خویشتن نازیدن، تکبر، غرور و خود بینی تعریف کرده است. [8] [8]

  زَهْو کـه در گفـتار واژه شناسان آورده بـه معنای خود بزرگ بینی و خود برتر بینی است و از آن جا که غالباً در تعریف عجب در کنار زهو واژه کبر استفاده کرده اند، به نظر می رسد که به عکس عالمان اخلاق که میان عجب و کبر تفاوت قایل اند، واژه شناسان اعتقادی به این تفاوت ندارند.

 

  مفهوم اصطلاحی عجب

  در کتاب جامع السعادات ـ که از بهترین کتب اخلاق اسلامی به خامه اندیشه وران شیعی است [9] [9] ـ در تعریف اصطلاحی عجب چنین آمده است:

  «عجب بزرگ شمردن نفس است از این جهت که شخص خود را برخوردار از یک صفت کمالی می بیند; اعم از اینکه واقعاً چنین صفتی در او باشد یا نباشد و اعم از این که آن صفت در واقع جزو صفات کمال باشد یا نه.» [10] [10]

  ایشان در ادامه گفتار خود دو شرط اساسی را در تحقق مفهوم عجب لازم دانسته است:

  1ـ شخص نسبت به آن صفت رکون داشته باشد. یعنی نوعی اعتماد و اطمینان مطلق که هرگز آن صفت کمال را از دست نخواهد داد.

  2ـ صفت کمال را منتسب به خود بداند نه خداوند، [11] [11] بنابر این اگر کسی برغم بزرگ شمردن خود بخاطر بهره داشتن از یک صفت کمال پیوسته از زوال آن در بیم و هراس باشد یا آن که آن صفت را از جانب خداوند قلمداد کند و بر چنین نعمتی شاکر باشد، از نگاه مرحوم نراقی عجب تحقق نخواهد یافت.

  گفتاری که غزالی در بخشی از مبحث خود پیرامون عجب آورده با آنچه مرحوم نراقی به عنوان شرائط تحقق عجب آورده هماهنگ است. سخن غزالی چنین است:

  «العجب هو استعظام النعمه و الرکون الیها مع نسیان اضافتها الی المنعم [12] [12] ; عجب بزرگ شمردن نعمت و اعتماد به آن در کنار فراموش کردن انتساب به آن منعم(خداوند) است.»

  او در کیمیای سعادت چنین آورده است:

  «اما اگر شاد بدان بود که صفت وی است و از آن غافل ماند که این نعمت حق تعالی است و از هراس آن خالی بود، این شادی بدین خلقت عجب باشد.» [13] [13]

  بخش نخست این گفتار ناظر به شرط دوم در گفتار نراقی و گفتار خود او در کتاب احیاء علوم الدین و بخش اخیر یعنی جمله «از هراس آن خالی بود» به شرط نخست یعنی «رکون» ناظر است. تعریفی که مرحوم شبّر درباره عجب آورده متأثر و برگرفته از همین تعاریف است. [14] [14]

  محدث قمی در تعریف عجب چنین آورده است:

  «العجب استعظام العمل الصالح و استکثاره و الابتهاج له و الادلال به و ان یری نفسه خارجاً عن حد التقصیر. اما السرور به مع التواضع له تعالی و الشکر له علی التوفیق لذلک حسن ممدوح; عجب بزرگ شمردن و زیاد دانستن عمل صالح و شادمانی و ادلال (نازکردن بر خداوند و منت گذاشتن بر او) به آن است و این که خود را فراتر از حد تقصیر و کوتاهی بداند. اما اگر به خاطر عمل صالح شادمان بود و برای خداوند فروتنی داشت و به خاطر توفیق انجام آن سپاسگزار بود، این کاری است نیکو و ستوده (و عجب نیست).» [15] [15]

  تعاریفی که در کتب نو پیدای اخلاقی از عجب انعکاس یافته عموماً متأثر از تعریف های مذکور در جامع السعادات نراقی و احیاء علوم الدین غزالی است. [16] [16]

 

 

  نکاتی پیرامون تعاریف عجب

  1ـ تعریف مرحوم نراقی برغم جامعیت بیشتر نسبت به تعریف محدث قمی از این جهت که تنها به صفات نفسانی ناظر است، دچار کاستی است. همان گونه که تعریف محدث قمی به خاطر انحصار مفهوم عجب به حوزه عمل ناقص است. زیرا، عجب دو حوزه صفات و افعال را در بر می گیرد و به عنوان مثال همان گونه که ممکن است شخص به خاطر داشتن صفت شجاعت دچار عجب شود، ممکن است به خاطر انجام یک عبادت نظیر نماز شب دچار عجب گردد. از سوی دیگر امتیازاتی همچون: زیبایی، قدرت بدنی، نسب، عقل و درایت و... نه جزو صفات به شمار می روند و نه جزو افعال، در حالی که تمام آنها می توانند زمینه ساز عجب باشند. چنان که در همین منابع اخلاقی از این موارد به عنوان اقسام عجب یاد شده است. تنها عنوانی که می تواند جامع این موارد باشد عنوان نعمت است که در تعریف نخست غزالی آمده است.

  بنابراین عجب می تواند صفاتی نظیر شجاعت، افعال نظیر اقامه نماز شب و تمام نعمت های ظاهری نظیر زیبایی یا نعمت هایی باطنی نظیر عقل و درایت را در برگیرد.

  2ـ برای نگارنده روشن نیست رکون و اطمینان بر بقای نعمت یا صفت چه نقشی در تحقق مفهوم عجب دارد. باری، اگر کسی در کنار بزرگ داشتن صفات و رفتار و نعمتهای خود به بقای آنها اعتماد و اطمینان داشته باشد به درجه و شدت عجب او افزوده می شود، اما چنان نیست که اگر کسی از زوال صفت و نعمت آگاه بوده و بدان اذعان داشته باشد، بدان عجب پیدا نکند. آیا تمام کسانی که به زیبایی و قدرت جسمانی یا حسب و نسبشان یا علم و دانش و قدرت حافظه خود و... شیفتگی و شگفتی دارند، از زوال آن ناآگاه و برماندگاری آنها اطمینان دارند؟!

  3ـ عدم انتساب کمال به خداوند که در تمام تعریف ها لحاظ شده نکته قابل توجه و قابل قبولی است. بهر حال آنچه زشت است و آفات زیادی را به همراه می آورد فراموشی خداوند و از آنِ خود داشتن کمالات و بسان قارون (صلای انما اوتیته علی علم عندی) [17] [17] سردادن است. اما اگر انسان برغم آگاهی به نعمتها و کمالات نفسانی، همه آنها را از آنِ خداوند دانسته و پیوسته بر آن شاکر باشد بر سیره گفتار نبوی: «انا سید ولد آدم و لا فخر [18] [18] ; من سرور فرزندان آدمم و با این حال مرا فخری نیست.» تمشی کرده و براساس وصیت خداوند: (و اما بنعمه ربک فحدّث) [19] [19] «اما نعمت پروردگارت را بازگوی» عمل نموده است.

  4ـ ادلال که در تعریف محدث قمی به عنوان یکی از مقومات مفهوم عجب آمده قابل تأمل است. زیرا، همان گونه که بسیاری از صاحب نظران اخلاق اسلامی بر این نکته پای فشرده اند ادلال غیر از عجب بوده و به مرتبه ای فراتر از آن ناظر است.

  5 ـ آیا مقوم اساسی مفهوم عجب «استعظام» و بزرگ شمردن نفس و صفات و نعمتهای آن است یا آن که شگفت زدگی و همان حالت سرور و ابتهاج زیاد در پی این شگفت زدگی مقوم مفهومی آن است؟

  به نظر می رسد با توجه به آنچه در مفهوم لغوی عجب گفته شد، آنچه به مفهوم عجب قوام می بخشد مفهوم شگفت زدگی و شیفتگی است و بزرگ شمردن، نقش مقدمیت و زمینه سازی برای پدید آمدن چنین حالتی در نفس را بازی می کند. با توجه به این ملاحظات عجب را می توان این چنین تعریف کرد:

  «عجب حالت شیفتگی و شگفت زدگی به نفس است که در اثر بزرگ شمردن صفات و افعال کمالی یا نعمت ها پدید می آید اعم از آن که آنها وجود حقیقی خارجی داشته باشند یا صرفاً وجود آنها پندار باشد و اعم از آن که آن صفات و افعال و نعمت ها در واقع کمال محسوب شوند یا نه.»

 

  تفاوت مفهوم عجب با مفهوم کبر

  عجب و کبر از این جهت که هر دو رذیلت اخلاقی به حساب آمده و در هر دو، مفهوم بزرگ شمردن و بزرگ داشتن دخالت دارد، با هم شریک و همسان اند، اما از آن جهت که کبر مرحله ای بالاتر از عجب بوده و در آن به عکس عجب برتری نگری در مقایسه و تطبیق با دیگران لحاظ می شود، با هم متمایزاند.

  به عبارت روشن تر در عجب صرفاً برتری بینی ذاتی لحاظ می شود بدون آن که مقایسه و تطبیقی با دیگران و برتری نسبت به آنان در بین باشد. اما در کبر مقایسه و برتری شمردن نسبت به دیگران در تحقق مفهوم آن دخیل است.

  گفتار ملا مهدی نراقی در تبیین تفاوت کبر و عجب رهگشا و مورد تأیید همه صاحب نظران است:

  «در تحقق مفهوم عجب در نگریستن در نفس و برتر دانستن کمال و نعمت آن نسبت به دیگران شرط نیست، و از این جهت عجب با کبر متمایز است... پس در کبر متکبر علیه ]= کسی که بر او تکبر می شود[ و متکبر به ]= چیزی که بر اساس آن تکبر می شود[ نقش دارد، اما در عجب غیر از معجب چیز دیگری لازم نیست. بلکه حتی اگر تنها یک انسان آفریده می شد باز تحقق عجب قابل تصور بود.» [20] [20]

 

  نگاه روانشناختی به پدیده عجب

  روان انسان پدیده ای بس شگرف و ناشناخته است و قرآن با آیه (قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا) [21] [21] راه دستیابی به اسرار ناشناخته آن را بسته دانسته است. و به همان اندازه که روح شگرف و ناشناخته است، بس حساسّ و تأثیرپذیر است به گونه ای که با کوچکترین غفلت و لغزش به این سو و آن سو کشیده می شود. شاید از آن که در دعاها آمده است که «خدایا به اندازه چشم بر هم زدن ما را به حال خود واگذار نکن.» [22] [22] و نیز گفته شده که طراط مستقیم باریک تر از مو و تیزتر از شمشیر است، [23] [23] همین نکته باشد. یعنی سالم نگاهداشتن روح و روان از نظر دقت و موشکافی، باریک تر از مو و از نظر دشواری به مثابه تاب آوردن روی تیزی شمشیر است.

  باری، تنها کسی که ظرائف و لطایف نفس آدمی احاطه داشته و سلامت و رخنه های کژی آن را می شناسد، خداوند است یعنی همان کسی که نفس آدمی را آفرید:

  (لقد خلقنا الانسان و نعلم ماتوسوس به نفسه) [24] [24] براساس همین حساسیت زیاد نفس است که انسان در وادی خودنگری و توجه به خویش ـ که از بزرگترین اهتمام های فکری اوست ـ هماره در سه حالت قرار دارد: نخست: بهترین حالت خودنگری حالت اعتدال است که انسان بدون بزرگ نمایی استعدادها و توانمندیهای خود یا کوچک نمایی آنها خود را در جای واقعی که قرار دارد ببیند. او در این حالت به این حقیقت دست یافته که تفاوت استعدادها و توانمندیهای انسانها در نظام هستی اصل گریزناپذیر است [25] [25] که مصلحت حاکم بر نظام هستی توجیه گر آن است. بر این اساس به عنوان مثال میل و کشش انسانها به عبادت یا علم آموزی یکسان نیست. چنان که توان انجام عبادات از نظر روحی و جسمی و نیز بهره هوشی و میزان فهم و گستره ضبط و حافظه افراد متفاوت است. پس تفاوت یکی اصل بنیادین است. دیگر آن که او در می یابد که براساس قانون عدالت و تناسب خواستها او انتظارات بر اساس توانمندیها، نه کمالات خدادادی کمال ذاتی انسان است و نه نقصان این کمالات نقصان کمال ذاتی او محسوب می گردد. بنابراین همان گونه که انسان دارای توان 100 نمی تواند و حق ندارد به خاطر به این توان خود ببالد و بر همگان سروری کند، بلکه می بایست بیشتر به مسئولیت سنگین و انجام آن بیاندیشد، شخص دارای توان 60 نیز حق ندارد خود را بخاطر این کاستیِ توان ملامت نماید. البته باید توجه داشت که این برآورد واقع نگرانه غیر از نگرش کاذبانه و توجیه گرایانه کوتاهی ها و انتساب آن به کاستی های تکوینی است.

  از سوی دیگر براساس قانون (و فوق کل ذی علم علیم) [26] [26] همیشه بالا دست انسان وجود داشته و دارد پس انسان واقع نگر حق ندارد خود را برتر از دیگران ارزیابی کند. هم چنین قانون: (فلاتزکوا أنفسکم هو اعلم بمن اتقی) [27] [27] به انسان معتدل تفهیم می کند که صلاح و فساد حقیقی و باطنی انسانها تنها برای خداوند آشکار است; افزون بر آن که ملاک پیروزی و شکست اخلاقی، فرجام کار است. که آن نیز جز برای خداوند پنهان است. [28] [28] انسان واقع نگر و اعتدال گرا به خوبی می داند که او لبریز از ضعف ها و شدنهاست. مجموعه این اصول و قواعد که جوهر آنها معرفت واقعی نفس است ـ و در روایات به عنوان راه دفع و پیشگیرانه از عجب معرفی شده است ـ [29] [29] برای انسان زمینه ای برای عجب و خود شیفتگی و در مرحله ای بالاتر برتری نگری نسبت به دیگران باقی نمی گذارد.

  حالت دوم: حالت تفریط است که بخاطر عدم اعتماد به نفس و چشم بستن از تمام خوبیها، توانمندیها و کمالات موجود نفس و بزرگ نمایی کمالات و نعمتهای دیگران حاصل می شود. در چنین حالتی شخص چنان احساس خردی و زبونی مفرط می کند که حتی تاب زیستن و معاشرت با همگنان که از نظر او دهها مرتبه بالا و بالاتر اند را ندارد. و مآلا به انزوا و افسردگی شدید و سرانجام در مواردی به خودکشی می انجامد.

  از این رو به همان اندازه که عجب، کبر، خودشیفتگی و خود برتری نکوهیده و خطرناک است، به همان اندازه انکسار مفرط و خردانگاری نفس نیز نکوهیده و خطر آفرین است. [30] [30]

  حالت سوم: حالت افراط در خودنگری است. در چنین حالتِ غیر متعادل ناگهان شخص یادش می رود که آغازش نطفه و فرجامش مردار و در حالت کنونی حامل گنداب است. [31] [31] یادش می رود که تمام این نعمتها و کمالات مستقیم یا غیر مستقیم از آنِ خداوند است و تعلقی به او ندارد تا چنین فریفته اش کند. او چنان محو تماشای کمالات واقعی یا کمالات موهوم خود می شود که بر اساس قانون «حب الشی یعمی و یصمّ» از درنگریستن در ضعفها و کاستی های وجودی خود فرو می ماند. و بالاتر از آن یادش می رود که سرش را بالا گرفته و در پیرامون خود درنگریسته و صاحبان کمالات برتر از خود را ببیند.

  اینها همه حکایت از خبط و به هم آمیختن قوای عقلانی چنین شخصی دارد. چنین فردی حقیقتاً سلامت عقلانی خود را از دست داده است و از این که در روایات عجب با فقدان یا نقصان عقل برابر دانسته شده [32] [32] همین نکته است. در حقیقت عجب را می بایست ناشی از بهم خوردن تعادل و توازن آئینه ذهن دانست که ناگهان شخص خود را بسیار اغراق آمیز و فراتر از آن چه هست می بیند.

  با این تحلیل کار آمدترین راه برای جلوگیری از بیماری های روحی و آفتهای اخلاقی همچون عجب و کبر، چه در آغاز و چه در فرجام کار، خودشناسی است; کاری که بس دشوار و صعب است.

  باری، «ممکن است انسان تحت شرائطی ویژه، تصویر دلپسندی از خود در ذهن ترسیم کند، ولی همواره این تصویر ذهنی با واقعیت تطبیق نخواهد کرد، این تصویر از شخصیت به قدرت سازگاری انبساط یا تشویش خاطر بیماری یا سلامت روحی شخص کاملا وابسته است.» [33] [33]

  اسیپوزا معتقد است:

  «غرور شادی است که از افراط در حسن اعتقاد شخص درباره خویش بر می خیزد، شخص مغرور تا آنجا که می تواند در پرورش این اندیشه می کوشد و بنابراین محضر طفیلیان و یا چاپلوسان را دوست می دارد... شخص مغرور ناگزیر حسود است و بیش از هر چیز از کسانی متنفر است که به سبب فضلیشان به غایت مورد ستایش اند...» [34] [34]

 

  اقسام عجب، آفات و راه های علاج آن

  در عموم منابع اخلاقی برای عجب اقسامی برشمرده اند که عبارتند از:

  1. عجب به بدن و جمال; 2. عجب به قدرت; 3. عجب به عقل و درایت; 4. عجب به نسب و حـسب; 5. عـجـب بخاطر انتساب به سلاطین و شاهان; 6. عـجب بـه کثـرت نسـل و فرزندان; 7. عجب به مال; 8. عجب به رأی خطا. [35] [35]

  عجب را زمینه ساز آفات و زیانهایی دانسته اند که عبارتند از:

  1. عـجب بـاعث فـرامـوشی گناهان می شود. 2. عجب زمینه پیدایش کبر را فـراهم مـی کند. 3. عجب انسان را از سعی و تلاش و در نتیجه رشد و بالندگی باز می دارد. [36] [36]

  در این منابع برای عجب علاج اجمالی و تفصیلی پیش بینی شده است. علاج اجمالی را شناخت پروردگار و معرفت نفس و اذعان به خردی آن دانسته اند و در علاج تفصیلی برای هر یک از اقسام عجب راه حل های مخصوص به خود پیشنهاد شده است. [37] [37]

 

  عُجْب در قرآن

  از آنجا که قرآن خود را بیانگر تمام نیازهای معنوی و تربیتی انسان [38] [38] و نیز شفای بیماری های روحی دانسته است، [39] [39] منطقی نمی نماید که از پرداختن به آفت های روحی انسان غفلت کرده باشد. گر چه عموماً به چهار آیه در نکوهش عجب استشهاد می شود، [40] [40] اما در نگریستن در آیات قرآن نشان می دهد که اهتمام قرآن به خطر آفرینی این آفت نفسانی و رذیلت اخلاقی به مراتب بیش از این حدّ است. قرآن در سوره مبارکه توبه از جنگ حنین یاد کرده است که برغم کثرت و فراوانی مسلمانان به خاطر عجب و غرور آنان به کثرت سپاه، رشته کارشان از هم پاشید و ناگهان خود را در آستانه شکست دیدند و اگر نبود لطف و حمایت الهی، شکست نهایی شان حتمی بود: (لقد نصرکم اللّه فی مواطن کثیره و یوم حنین إذا أعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئاً و ضافت علیکم الارض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین) [41] [41] «خداوند شما را در مواضع بسیاری یاری کرده است، و ]نیز[ در روز «حُنَین»; آن هنگام که شمار زیادتان شما را به شگفت آورده بود، ولی به هیچ وجه از شما دفع ]خطر [نکرد، و زمین با همه فراخی بر شما تنگ گردید، سپس در حالی که پشت ]به دشمن[ کرده بودید برگشتید.»

  شمار مسلمانان در این جنگ دوازده هزار تن بود; ده هزار نفر خود مسلمانان و دو هزار تن از تازه مسلمانانی که پس از فتح مکه اسلام آورده بودند. و تعداد سپاه کفر یعنی هوازن و ثقیف چهار هزار تن و درست یک چهارم سپاه اسلام بوده اند. [42] [42] اما عُجْبِ سپاه اسلام باعث شکست ابتدایی شان شد. در این آیه که تنها آیه ای است که در آن از واژه عجب در قالب إفعال بکار رفته، در تبیین عجب از عبارت: (أعجبتکم کثرتکم) استفاده شده است و معنای آن شگفت زدگی و مغرور شدن به فراوانی سپاه است. این امر می تواند مؤید نکته پیشگفته در تبیین مفهوم عجب باشد و آن این که مقوم اساسی مفهوم عجب شگفت زدگی است.

  نیز می توان از این آیه برای شرط دوم در گفتار نراقی ـ که گفته بود در تحقق مفهوم عجب عدم انتساب نعمت به خداوند لازم است ـ یاری جست; زیرا طبق این آیه آنچه باعث شکست ابتدایی مسلمانان شده اعتماد آنان به کثرت خود و عدم تکیه به خداوند بوده است. بدین جهت تصریح شده که این کثرت هیچ سودی به حال آنان نرساند. عجیب تر آن که همین کثرت هنگام شکست مزاحم آنان شد و جا بر ایشان تنگ آمد و جایی برای فرار نمی یافتند.

  اما براستی چرا مسلمانان در جنگ بدر با آن که شمارشان یک سوم سپاه کفر بود با داشتن ساز و برگ اندک نظامی آبرومندانه پیروز شدند، اما در جنگ حُنَین برغم آن که چهار برابر دشمن بودند در آغاز شکست خوردند؟ قرآن در این آیه راز این شکست را عدم اعتماد به خداوند و تکیه کردن به خود دانسته است. و حل این مسأله جز با هضم و درک عمیق و کامل توحید فاعلی و قانون: «لا موثر فی الوجود الا اللّه» امکان ناپذیر است.

  باری، همه تأثیرات و تأثرات از آنِ خداوند است و قلّت و فزونی تنها ابزاری ظاهری و مادی است که در چشم ظاهر بینان سبب ساز اصلی شکست و پیروزی است. در حالی که شکست و پیروزی در سایه مقاومت و اعتماد به خداوند، و تنها به دست او محقق می شود; درست همان پیامی که در ماجرای طالوت و جالوت و در آیه (کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن اللّه) [43] [43] بدان تصریح شده است.

  عطا از خلق چون جویی، گر او را مال دِه گویی؟ *** به سوی عیب، چون پویی، اگر او را غیب دان بینی

  ز یزدان دان، نه از ارکان، که کوته دیدگی باشد *** که خطّی کز خِرَد خیزد، تو آن را از بَنان بینی [44] [44] پس آیه مورد بحث ضمن نکوهش ضمنی عجب، آن را نه تنها باعث پیروزی و به کام رسیدن نمی انگارد، بلکه برعکس زمینه ساز شکست و زبونی نیز می شناسد. در ضمن از محتوای آیه می توان به یکی از عوامل شکست آفرینی عجب یعنی ترک سعی و تلاش در اثر تکیه کاذب به اموری همچون فراوانی نیز پی برد. به عبارت روشن تر همان گونه که گفته اند عجب مانع تلاش و کوشش است، [45] [45] به خود فریفته شدن سپاه اسلام باعث شد آنان تدبیر لازم برای مقابله با سپاه دشمن را بکار نبندند و باعث شکست ابتدایی خود شدند.

  شبیه این آیه از منظر کافران در سوره مبارکه حشر و در تبیین ماجرای جنگ بنی نضیر آمده است. یهود پس از جنگ اُحُد با شکستن پیمان خود با پیامبر(صلی الله علیه وآله) با مشرکان مکه علیه مسلمانان هم پیمان شدند و در پی آن به دستور خداوند دژها و باروهای آنها در بیرون مدینه تحت محاصره مسلمانان در آمد و کار چنان بر آنان سخت شد که با کمال ذلت و خواری به کوچ کردن از وطن خود به شام تن دادند. [46] [46]

  آنچه که آنان را به شکستن پیمان با مسلمانان واداشت، تکیه کردن به برج و باروهای محکمشان بود که از نگاه قرآن هیچ کمکی به حالشان نکرد و حتی ناگزیر به تخریب آنها شدند: (هو الذی أخرج الذین کفروا من أهل الکتاب من دیارهم لاول الحشر ما ظننتم ان یخرجوا و ظنّوا أنهم مانعتهم حصونهم من اللّه فاتاهم اللّه من حیث لم یحتسبوا و قذف فی قلوبهم الرعب یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المؤمنین فاعتبروا یا اولی الابصار) [47] [47] ظن در این آیه نظیر مواردی دیگر به معنای یقین است. [48] [48] یعنی آنان یقین داشتند که دژهایشان نگاهدارشان خواهد بود اما چنین نشد. در اینجا تکیه کردن به استحکام دژها و باروها برای یهود بنی نضیر نوعی فریفتگی و غرور ایجاد کرده بود. آنان در حقیقت نسبت به برج و باروهای خود اعجاب و شگفت زدگی داشتند و این استحکام و بازدارندگی را نه از جانب خداوند بلکه از ناحیه خودِ برج و باروها می دانستند. بنابراین دو عنصر اساسی عجب یعنی شیفتگی و شگفت زدگی و نیز عدم استناد نعمت به خداوند در این ماجرا تحقق یافت. پیام این آیه بسان آیه پیشین این است که تمام امیدها به غیر خداوند تبدیل به یأس می شود و تکیه به غیر خداوند هیچ حاصلی جز شکست و زبونی همراه ندارد. شگفت آورتر آن که درست همانجا که وسیله تکیه و اعتمادشان بود هنگام فرار دست و پاگیرشان شد. یعنی هنگامی که می خواستند فرار کنند همین برج و باروها مزاحم آنان شده و ناگزیر به تخریب آنها شدند. مقصود از (یخربون بیوتهم بایدیهم) همین نکته است. [49] [49] و این نکته نظیر نکته پیشگفته در آیه پیشین است که فراوانی سپاه به هنگام فرار مسلمانان خود دست و پاگیر آنان شد.

  پس، از نگاه قرآن آنچه که باعث عجب و خود فریفتگی انسان می شود نه تنها در بزنگاه به کار انسان نمی آید بلکه مزاحمی خواهد بود که انسان می خواهد هر لحظه از آن بگریزد.

  پیام مهم دیگر آیه این است که انسان یا امت معجب و به خود فریفته از جایی ضربه می خورند که گمان ندارند، یهود خانه و برجهای خود را نگاهبان خود می دانستند غافل از آن که مهمتر از خانه و برج و بارو خانه دل است که اگر قرص و محکم و مطمئن باشد، در هر خانه ظاهری سست بنیادی مقاومت و پیروزی می آفریند و اگر لبریز از رعب و وحشت شود که درباره بنی نضیر به امر الهی چنین شد (و قذف فی قلوبهم الرعب) دیگر برج و باروهای بیرونی هر چه هم محکم و مستحکم باشند، کاری از پیش نمی برند و شکست حتمی خواهد بود. بدون تردید به خاطر پیام های بلند این حادثه است که قرآن در پایان آیه صاحبان لُبّ و اندیشه را به عبرت گرفتن از این درسها فراخوانده است. چنان که هدف قرآن از تبیین قصص همین نکته است (فاعتبروا یا اولی الابصار).

  از ماجراهای عبرت آموز دیگر در این زمینه ماجرای قارون است که به شدت به ثروت و مال خود فریفته و معجب بود ثروتی که براساس گزارش قرآن کلیدهای گنج های او را مردانی تنومند حمل می کردند.

  (ان قارون کان من قوم موسی فبغی علیهم و آتیناه من الکنور ما إن مفاتحه لتنوأ بالعصبه اولی القوه إذ قال له قومه لاتفرح ان اللّه لایحب الفرحین); [50] [50] «قارون از قوم موسی بود و بر انان ستم کرده و از گنجینه ها آن قدر به او داده بودیم که کلیدهای آنها بر گروه نیرومندی سنگین می آمده آنگاه که قوم وی بدو گفتند: شادی مکن که خدا شادی کنندگان را دوست نمی دارد.»

  گفته اند کلید گنجهای او را هفتاد، یا چهل یا ده تن حمل می کردند. [51] [51] این که به او گفته می شد که شادمان مباش، حکایت از آن دارد که او بخاطر برخورداری از اموال زیاد دچار شادمانی سرمست کننده بود، همان حالتی که پس از عجب برای انسان پیدا می شود و در تعریف های پیشگفته مورد توجه قرار گرفته بود. [52] [52] بنابر این جمله «لاتفرح» حکایت از فرورفتن قارون در گرداب عجب دارد. جمله (ان اللّه لایحب الفرحین) بازگو کننده نکوهیده بودن عجب و خودپسندی از نگاه خداوند است. تحقق عجب در نفس قارون در آیات بعد از زبان خود او به تصریح آمده است: (قال انما اوتیته علی علم عندی) [53] [53] و این همان تکیه داشتن معجب به خود و عدم انتساب نعمت به خداوند است. از آنجا که عجب زمینه ساز کبر و برتری فروشی است، قارون هر از چندگاه با جلال و شکوه مادی و غرق در زیور آلات میان مردم می آمد تا عظمت خود و کوچکی آنان را نشانشان دهد. [54] [54]

  اما آن هنگام که خداوند او و خانه اش ـ که نماد ثروت او بود ـ در زمین فرو برد مال و ثروت و هیچکس نتوانست به او یاری رساند. و این تأکید بر نکات پیشگفته در بررسی آیات پیشین است که از نگاه قرآن عجب سرانجامی جز هلاکت در پی ندارد:

  (فخسفنا به و بداره الارض فما کان من فئه ینصرونه من دون اللّه و ما کان من المنتصرین); [55] [55] «آنگاه ]قارون[ را با خانه اش در زمین فرو بردیم، و گروهی نداشت که در برابر ]عذابِ[ خدا او را یاری کنند و ]خود نیز [نتوانست از خود دفاع کند.»

  اما چرا قارون و خانه اش به زمین فرو برده شد و چه مناسبتی میان عجب و کبر یعنی خود شیفتگی و برتری جویی با چنین فرجام و عقوبتی وجود دارد؟ آیا می توان چنین نتیجه گرفت که فرجام گردن فرازی بر مردم، گردن فروزی و به خاک فرو غلتیدن است; یعنی هر که سرش از کبر به آسمانها سایید در فرجام کار می بایست زنده در خاک ـ که نماد فرودینی است ـ فرو رود؟!

  چهارمین ماجرای درس آموز درباره پدیده عجب ـ پس از ماجرای جنگ حنین، ماجرای کوچ بنی نضیر و ماجرای قارون ـ داستان داود(علیه السلام) است که البته رنگ و بویی دیگر دارد; زیرا اعجاب و شگفت زدگی درباره این پیامبر معصومِ خداوند تنها در حد یک خطور ذهنی رخ نمود و در اندیشه او مثل برقی گذشت که کسی در داوری و قضاوت دانی به پای او نمی رسد و البته چنین خطور ذهنی از نگاه هیچ کس به عنوان رذیلت اخلاقی به حساب نمی آید. [56] [56] آنچه که عجب را تا سر حدّ رذیلت اخلاقی پیش می برد اصرار و ماندگاری شیفتگی به خود است. چنان که در علم اخلاق به ملکات اخلاقی یعنی صفات ماندگار در نفس فضیلت یا رذیلت اطلاق می گردد. با این حال از آنجا که گفته اند: «حسنات الابرار سیئات المقرّبین» [57] [57] همین خطور سریع ذهنی باعث آن شد تا خداوند دو فرشته را به صورت و تمثل دو برادر نزد داود فرستاده و یکی از آنان عنوان کند که من یک میش و برادرم نودونه میش دارد، با این حال او می خواهد به ستم یک میش مرا ملحق به میش های خود نماید. داود(علیه السلام) بی آن که براساس قانون داوری نظر و دفاع برادر دیگر را بشنود در داوری عجله نمود و آن برادر زیاده خواه را محکوم کرد. اما آن هنگام که فهمید آنان فرشته بوده و این صحنه ای عبرت آموز برای او ترتیب داده شده به سجده افتاد و از خطور ذهنی خود نزد خداوند متعال استغفار طلبید. [58] [58]

  افزون بر موارد فوق آیه: (الذین ضل سعیهم فی الحیاه الدنیا و هم یحسبون أنهم یحسنون صنعا). [59] [59] را نیز ناظر به مسأله عجب دانسته اند. با این تفاوت که براساس این آیه گاه اشخاص برغم انجام کارهای زشت و ناروا یا برخورداری از صفات زشت به خود فریفته اند.

  از بررسی آیات قرآن افزون بر نکات پیشگفته این نکته نیز مستفاد است که:

  اولا: عُجب دارای مراتبی است و عجب مسلمانان با عجب کافران متفاوت است، چنان که عجب مورد نظر در داستان داود(علیه السلام) در ضعیف ترین مرتبه آن قرار دارد.

  ثانیاً: عجب همان گونه که ممکن است در رفتار شخصی بروز می کند می تواند دامن گیر یک امت باشد.

 

  عُجْب از نگاه روایات

  نکوهش عجب، آفات و راه حلهای مقابله با آن در روایات زیادی منعکس شده است. برخی از این روایات به عنوان حدیث قدسی از زبان خداوند و بخشی از زبان پیامبران پیشین و بیشتر از زبان پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) صادر شده است. محورهای اصلی مورد نظر در این روایات بدین شرح است:

  1ـ عجب نشانه جهل و نادانی معرفی شده است; این نکته با تعابیر مختلفی آمده است، آفت اندیشه عجب است، معجب فاقد عقل است، عجب باعث تباهی عقل است، رضایت از نفس نشانه تباهی عقل است.

  گاه نیز در روایات عجب نشانه حماقت دانسته شده است، العجب حمق; العجب رأس الحماقه; العجب عنوان الحماقه.

  در برخی از روایات نیز عجب نشانه ضعف عقل عنوان شده است. [60] [60] ظاهراً ارتباط عجب و جهل و تباهی یا نقصان عقل از این جهت است که سلامت عقلانی مقتضی آن است که انسان به واقعیت های خود و اطرافش و نقاط قوت و ضعف خود نگاه درست و سالمی داشته باشد که با چنین نگاهی هرگز دچار خودپسندی و خودشیفتگی نخواهد شد.

  2ـ عدم اذعان به فضیلت اشخاص نشانه عجب معرفی شده است: امام صادق(علیه السلام) فرمود: «من لایعرف لاحد الفضل فهو المعجب برأیه.» [61] [61]

  پیداست کسی که مفتون و شیفته شخصیت و کمالات نفسانی است به طور طبیعی نمی تواند از چشم حقیقت بین به ویژه درباره فضایل اشخاص دیگر برخوردار باشد. از سوی دیگر اگر او کمالات دیگران را در می یافت و به آنها اعتراف داشت کمتر مبتلا به عجب می شد; زیرا به زودی در می یافت که آن کمالات ادعایی تنها به او داده نشده و چه بسا به دیگران بیش از آن داده شده است. چنان که قرآن به قارون که به ثروت و زیرکی خود مفتون بود چنین هشدار داد: (أولم یعلم أن اللّه قد أهلک من قبله من القرون من هو أشدّ منه قوهً و اکثر جمعاً). [62] [62]

  پس عجب در بستر فروبستن چشمها از نگریستن در کمالات و فضایل دیگران شکل می گیرد و به همین جهت عدم اذعان به این کمالات خود نشانه عجب است. این امر در برخورد دو گروه نصاری و یهود نسبت به یکدیگر مشهود است (قالت الیهود لیست النصاری علی شیء و قالت النصاری لیست الیهود علی شی). [63] [63] هیچ شمردن یهود از نگاه نصاری و به عکس ناشی از آن است که هر گروه خود را فرزندان و برگزیدگان محبوب خداوند متعال می دانند. (و قالت الیهود و النصاری نحن ابناء اللّه و أحباؤه). [64] [64]

  3ـ عجب زیانهای مادی و معنوی به بار می آورد، این زیان ها از نگاه احادیث بدین شرح است:

  1ـ3. عجب و خود پسندی باعث تنفر دیگران از انسان شده و در نتیجه تنهایی و وحشت را به ارمغان می آورد. چه، انسان ها به طور فطری از انسان خودخواه و خودبین و خودستا بیزارند. و این یکی از نشانه های روشن فطری بودن اخلاقیات است. نفرت از شخص معجب در حقیقت برخاسته از نفرت فطری از عجب است. یعنی این رذیلت اخلاقی در نهاد هر انسانی به عنوان پدیده زشت تعریف شده است. (فألهمها فجورها و تقویها) [65] [65] . این آفت عجب به صورت های مختلف در روایات آمده است: حضرت امیر(علیه السلام) در دو گفتار بلند عجب را وحشت آفرین ترین وحشتها دانسته اند. «لاوحده أوحش من العجب» [66] [66] «اوحش الوحشه العجب» [67] [67] زیرا عجب زمینه ساز گریز دیگران از انسان و در نتیجه تنها ماندن اوست. از نظر حضرت امیر(علیه السلام) بیشترین وحشت زمانی عارض انسان می شود که در اثر عجب برغم حضور در کنار دیگران دچار تنهایی و گریز دیگران از او می شود.

  در روایت دیگر از زبان امام جواد(علیه السلام) خودپسندی که یکی از عناصر معنایی عجب است، زمینه سازی سخط و دشمنی دیگران نسبت به شخص معجب معرفی شده است: «من رضی عن نفسه کثر الساخطون علیه» [68] [68] در روایت دیگر عجب به عنوان عامل تنفر ایجاد کننده بغض و دشمنی دانسته شده است. «ثمره العجب البغضاء». [69] [69]

  وقتی شخص در اثر عجب مورد تنفر دیگران قرار بگیرد آرام آرام دچار انزوا شده و در پی آن در کنار محروم ماندن اجتماع از بهره مندی او، دچار افسردگی شدید نیز خواهد شد. یعنی زیان عجب به طور کامل به خود شخص می رسد، از این جهت در برخی از روایات از عجب به عنوان حسود عقل و وسیله هلاکت آدمی یاد شده است. «عجب المرء بنفسه أحد حسّاد عقله». [70] [70]

  2ـ3. عجب حتی کمالات موجود شخص را ساقط می کند; یعنی برغم پافشاری شخص معجب به کمالات خود و حتی ادعای کمالات موهوم گاه نتیجه عجب عکس آن می شود و حتی کمالات جاری و محقق چنین شخصی از چشم ها محو می گردد. این امر در روایت امام علی(علیه السلام) با این مضمون آمده که زیان بارتر از هر چیز به کمالات عجب است. «ما اضر المحاسن کالعجب» [71] [71] هم چنین در روایات آمده که عجب آفت شرافت است: «العجب آفه الشرف». [72] [72]

  3ـ3. عجب مانع رشد و تعالی است; همان گونه که در کتب اخلاق ممانعت عجب از سعی و تلاش و در نتیجه رشد و بالندگی از زیان های عجب معرفی شده، در روایات نیز بر این نکته تاکید شده است. حضرت امیر(علیه السلام) در این باره فرموده است: «الاعجاب یمنع الازدیاد». [73] [73] و در روایت دیگر چنین آمده است: «العجب صارف عن طلب العلم [74] [74] ; عجب شخص را از طلب علم باز می دارد.»

  راز مانع شدن عجب از رشد و بالندگی روشن است. زیرا قوه محرکه تلاش و جوشش انسان، درک فاصله میان وضع موجود با وضع مطلوب است. و وقتی شخص خود را کاذبانه در جایی غیر از آنچه هست می بیند و تمام توجه او به کمالات نفس بوده و از کاستی های آن غافل است دیگر انگیزه ای برای سعی و تلاش و رسیدن به کمال مطلوب نخواهد داشت.

  او بسان جاهل مرکبی است که هماره در جهل مرکب اسیر خواهد ماند.

  آن کس که نداند و نداند که نداند *** در جهل مرکب ابد الدهر بماند 4ـ3. عجب باعث تباهی اعمال است; در برخی از روایات تصریح شده که عجب باعث فساد عمل است. امام سجاد(علیه السلام) در صحیفه سجادیه فرمود: «و لاتفسد عبادتی بالعجب [75] [75] ; خدایا عبادتم را با عجب تباه مساز.»

  البته به نظر می رسد که مقصود از فساد عمل در این روایات از دست رفتن کمال و فضیلت عبادت است نه فساد به مفهوم فقهی; به عبارت روشن تر میان فساد عبادت در اثر رذائل اخلاقی همچون ریا با فساد عبادت در پی ناپسندی های اخلاقی همچون عجب تفاوت است. در مورد نخست عمل از اساس باطل شده و نیازمند اعاده است; اما در مورد عجب آنچه تباه می شود کمال عمل است نه خود عمل.

  4ـ بر اساس روایات، معرفت نفس راه مبارزه با عجب معرفی شده است. امام باقر(علیه السلام)می فرماید: «سدّ سبیل العجب بمعرفه النفس [76] [76] ; راه عجب را با معرفت نفس ببند.» نکته قابل توجه در بررسی این روایت این است که در آن به جای تاکید بر راه حل رفعی بر شیوه دفع یا همان پیشگیری تاکید شده است. آنچه در کتب اخلاقی به عنوان معالجه عجب انعکاس یافته و راه حل اجمالی آن خداشناسی دانسته شد، ناظر به درمان و راه حل رفعی است. اما در گفتار امام باقر(علیه السلام)راه پیشگیری و دفع پیشنهاد شده است. و به اذعان همگان دفع و پیشگیری بهتر از رفع و درمان است. این نیز گواهی است بر برتری و کارآمدی بیشتر روایات در ترسیم نظام اخلاقی با آنچه در کتب اخلاقی آمده است. البته در روایات دیگر راه درمان و علاج که توجه به عظمت پروردگار است، نیز توصیه شده است. [77] [77]

  5 ـ تدبیر مهربانانه خداوند برای درمان عجب در بندگان; از نکات بسیار جالب که در روایات مربوط به عجب مطرح شده این است که خداوند برای جلوگیری بندگان از فروغلتیدن در چاه عجب گاه توفیق انجام عبادات را از آنان سلب می کند.

  امام باقر از رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) این چنین نقل کرده است: «خداوند متعال می فرماید: من به آنچه باعث صلاح کار بندگانم هست آگاه ترم و برخی از بندگان مؤمنم در عبادت خود کوشش و جدیت دارد و از بستر لذتبخش خود برخاسته و خود را برای عبادت من به زحمت می اندازد. اما من خواب را بر او یک یا دو شب از سر لطف به او و حفظ و ماندگاری (عبادت) مسلط می کنم و او تا سپیده صبح خواب می ماند (و از عبادت شب محروم می شود) و آنگاه که بر می خیزد بر نفس خود خشمگین بوده خود را عتاب می کند. و اگر من او را در انجام آن عبادت رها و آزاد نگه دارم او بخاطر اعمالش دچار عجب شده و بخاطر عجب به اعمال و رضایت به خویش دچار هلاکت می شود، تا آنجا که خود را برتر از همه عابدان می داند و از حدّ تقصیر در عبادت فراتر می بیند، در این صورت او از من دور می شود در عین آن که گمان دارد که به من نزدیک شده است.» [78] [78]

  گاه راه درمان الهی پا را از محروم کردن بندگان مومن از انجام عبادات فراتر گذاشته و بنابر مصلحت سلامت نفس، او را به گناه می اندازد. هر چند ممکن است این گناه کبیره نباشد. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ان اللّه علم أن الذنب خیر للمؤمن من العجب و لولا ذلک ما ابتلی مومناً بذنب ابداً [79] [79] ; خداوند می داند که گناه برای مؤمن از عجب بهتر است و اگر این امر نبود هرگز مومنی مرتکب گناه نمی شد.»

  بر همین اساس پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمود: «لولم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اکبر من ذلک العجب العجب; [80] [80] اگر گناه نمی کردید من از آنچه که از گناه بر شما بزرگتر است، می ترسیدم و آن عجب است عجب.»

  هم چنین حضرت امیر(علیه السلام) فرمود: «سیئه سوءک خیر عند اللّه من حسنه تعجبک [81] [81] ; گناهی که ترا ناپسند آید نزد خداوند از کار نیکی که باعث عجب تو شود بهتر است.»

  از این روایات بدست می آید که قبح و خطر عجب از قبح و خطر گناه شدیدتر است و از آنجا که خداوند عالم به مصالح بندگان بوده و خیرخواه آنان است به شیوه های مختلف در پی معالجه این رذیلت اخلاقی بر می آید.

  حال اگر دو روایت پیشین در برخورد مهربانانه و همراه با تدبیر خداوند برای جلوگیری از آفت ها و بیمارهای روحیِ بندگان را در کنار روایت ذیل بگذاریم که در آن آمده است که خداوند متعال آگاهانه یک بار پیامبرش را خواباند تا مردم در اثر قضای نماز صبح احساس هلاکت و دوری از درگاه خداوند نکنند، به این نتیجه می رسیم که خداوند پیوسته در حفظ روح بسیار حساس آدمی از افراط و تفریط یعنی یأس و بی اعتمادی نسبت به خود و در برابر، خودباوری مفرط و شیفتگی نسبت به خود، چه تدابیر حکیمانه ای را اندیشیده است.

  روایت این است: «حمزه بن طیار می گوید امام صادق(علیه السلام) به من فرمود: بنویس آنگاه چنین املاء کرد: «اعتقاد ما این است که خداوند به آنچه به بندگانش داده و آگاهشان ساخته بر آنان احتجاج می کند آنگاه پیامبر را برای آنان فرستاد و برای آنان کتاب نازل کرد که در آن امر و نهی اوست در آن به نماز و روزه امر کرد، پس پیامبر(صلی الله علیه وآله) را از انجام نماز خواب ربود و خداوند فرمود: من ترا می خوابانم و بیدار می کنم و هر گاه برخاستی نماز (قضا) را به جای آر، تا مردم بدانند هر گاه به چنین پدیده ای برخوردند (و نماز صبحشان قضا شد) نگویند که هلاک شده ام.» [82] [82]

 

  عجب از منظر امام خمینی (قدس سره)

  امام خمینی در کنار سایر کمالات علمی و اخلاقی در عرفان نظری و عملی از نوادر روزگار ما بود و بعید است چشم روزگار به این زودی شخصیتی چون او به خود ببیند. هنر امام در کنار احاطه به مبانی عرفان نظری و تبلور ارزش های عرفانی در زندگی و سیره شخصی، حفظ و استمرار کامل آنها در دورانی بود که در عالی ترین سطح قدرت و نفوذ اجتماعی زمام کار جامعه ای را طی یک دهه تا آخر حیات بدست گرفت.

  اگر ایشان در سن جوانی و آغاز میان سالیِ حیات خود در آثار عرفانی خویش در حالی که طلبه ای گمنام یا مجتهد تازه به میدان رسیده ای بود بر اصول و مبانی همچون: اخلاص، تواضع، زهد، ترک انانیت و خودپرستی پای فشرد، در سیره عملی خود تا آخر حیات برآن استوار ماند. اصرار بر ترک «واژه من» که نشانی از انانیت دارد، از زبان هر عارفی ارزشمند بوده و نشان از توفیق او در سیطره بر هوای نفس دارد، اما چنین پایبندی از عارفی که در اوج قدرت و زمامداری تا سر حد ولایت مطلقه و بنابر تفسیری که خود ایشان داشت، بسر می برد، نشان گر چیست؟ آیا جز آن است که از وصول چنین عارفی به عالی ترین مدارج عرفان، که از آن به مقام فنای فی اللّه و بقای باللّه و مقام صعق و محو یاد می کنند حکایت دارد؟!

  باری، امام هماره پیروزی انقلاب و دستاوردهای آن حتی مصادیقی همچون آزادی خرمشهر را از آنِ خداوند می دانستند و نه تنها به عکس خود پرستان و خودشیفتگان، میدان و مجال به ثنا و ستایش را فراهم نساخت، در مواردی محدود که با چنین پدیده ای روبرو می شد، به صراحت ناخشنودی خود را از آن اعلام می کرد [83] [83] و براساس گریز از انانیت و خودمحوری افزون بر رعایت اموری به ظاهر ساده نظیر ممانعت از حرکت همراهان در پی ایشان در کوچه و خیابان [84] [84] در اموری حساس همچون اعلان مرجعیت و نشر رساله عملی نیز بی رغبتی خود را از شائبه شهرت و بلند آوازی پنهان نساخت. اینها همگی از آمیخته شدن ارزش های والای اخلاقی و عرفانی در روح و جان و تجسّد علم در عمل ایشان حکایت دارد. و این مقامی است که در روایات از آن به عالم ربانی یاد شده است. [85] [85]

  بنابراین در بررسی مباحث اخلاقی از منظر امام خمینی(قدس سره) افزون بر نگاشته ها و اقوال می توان از سیره عملی ایشان نیز یاری جست.

  دیدگاه های امام خمینی در زمینه عجب در مفهوم خاص و مصطلح و نیز مفهوم عام و هرگونه خودپرستی و انانیت را می توان در عموم آثار اخلاقی و عرفانی ایشان یافت. اما در کتابهای آداب الصلوه، سر الصلوه، شرح حدیث جنود عقل و جهل و اربعین حدیث به طور روشن تر و وسیع تر گفتگو شده است. دیدگاه های ایشان در مبحث عجب را در محورهای ذیل می توان دنبال کرد:

 

  مفهوم اصطلاحی عجب از منظر امام خمینی (قدس سره)

  عجب از نگاه امام به معنای خودپسندی است و عبارت است از حالتی که از سرور، غنج و تدلّل که در پی دیدن کمالی در نفس در انسان پدید می آید. [86] [86]

  ایشان گفتار شیخ بهایی در تعریف عجب را که منطبق با تعریف مشهور است، یاد می کند که در آن آمده است: «ابتهاج و سرور بر عبادات طبیعی است و اگر انسان در کنار انتساب عبادت به خداوند از زوال این نعمت بیمناک باشد عجب نخواهد بود. اما اگر سرور و ابتهاج از آن جهت باشد که شخص اعمال صالح را از آن خود بداند و عملش را بزرگ شمارد عجب تحقق خواهد پیوست.» [87] [87]

  آنگاه در کنار صحیح دانستن این تعریف چنین افزوده است:

  «... ولی باید عمل را اعم از عمل قلبی و قالبی دانست و کذلک اعم از عمل قبیح و حسن دانست. زیرا که عجب همان طور که وارد بر اعمال جوارح می شود، وارد می شود بر اعمال جوانح و فاسد می کند آنها را، و همین طور که صاحب فضیلت نیکو معجب شود به خصال خود، صاحب حضال ناهنجار نیز چنین شود که معجب شود به خصلت خویش.» [88] [88]

  فراگیری عجب نسبت به اعمال ناهنجار در تعریف بزرگانی همچون ملا مهدی نراقی که پیش از این گذشت مورد توجه قرار گرفت; اما شمول آن نسبت به اعمال قلب و جوانح که ویژه عرفان نظری است در گفتار صاحب نظران مورد توجه قرار نگرفته است. مقصود امام از عجب قلبی آن است که چه بسا ممکن است که سرور و ابتهاج مورد نظر در قالب و چهره شخص آشکار نگردد یا بر زبان او جاری نشود، اما در سویدای دل و تاریک خانه نهان، عبادت یا نعمت یا صفت کمال خود را از آن خود دانسته و مسرور باشد. البته تشخیص این مرتبه دشوار است. از این رو ایشان خودبینی و خودخواهی در باطنِ باطن را از علامتهای شیطانی بر شمرده [89] [89] و در جایی دیگر عجب و افتخار را از مصادیق شرک خفی دانسته که تصفیه و پیرایش از آن تنها در سایه اخلاص دست یافتنی است. [90] [90]

 

  درجات و مراتب عجب از نگام امام خمینی (قدس سره)

  امام برای عجب درجاتی قایل شده است که عبارتند از:

  1ـ عجب به ایمان و معارف حقه و در برابر آن عجب به کفر، شرک و عقاید باطل. 2ـ عجب به ملکات فاضله و صفات حمیده و در مقابل آن عجب به سیئات اخلاق و قبائح ملکات. 3ـ عجب به اعمال صالحه و افعال حسنه و در ازاء آن عجب به اعمال قبیحه و افعال ناهنجار. [91] [91]

  این تقسیم بندی که بر سه محور بنیادین عقیده، اخلاق و عمل مبتنی است بر تقسیمی که در کتب اخلاق متداول بوده و بیشتر مبتنی بر امتیازات جاری افراد نظیر حسب و زیبایی است، ترجیح دارد.

  مراتب عجب که بر تشکیکی بودن این مفهوم مبتنی است از نگاه ایشان عبارت است از:

  1ـ ادلال و منت گذاشتن بر خداوند، این مرتبه از نگاه امام از همه مراتب خطرناک تر است.

  2ـ منت گذاشتن بر بندگان خداوند در امور دینیه.

  3ـ غنج و دلال بر خداوند; امام معتقد است غنج و دلال غیر از منت گذاری و طلب داشتن از خداوند است. شخصی که دچار این مرتبه از عجب است خود را طلبکار خداوند نمی داند اما در عین حال خود را محبوب خداوند و در سلک مقربان و سابقان می پندارد. طلبکار دانستن خود از خداوند و ممتاز برشمردن خود نسبت به مردم از دیگر مراتب عجب از نگاه ایشان است. [92] [92]

 

  منشأ عج از نگاه امامی خمینی (قدس سره)

  از نگاه امام شیطان و حب نفس منشأ عجب اند. ایشان با استناد به گفتار شیطان که در آیه: (انا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین) [93] [93] انعکاس یافته، منشأ سرکشی شیطان از فرمان الهی و سجده نکردن در برابر آدم را خودبینی و عجب او می داند. [94] [94] در نتیجه معتقد است عجب رذیلت و خُلق شیطانی است. و از فروع و شاخه های قوه شیطنت است. [95] [95] و در جایی با هشدار عالمان به مفتون نشدن به اصطلاحات علمی چنین آورده است: «هیچ گاه به کمالات خود مغرور مشو; که غرور از شیطان است، همیشه به خود بدبین باش و از سوء عاقبت در ترس و هراس باش. و اگر دیدی در تو از این علوم اعجاب و خودبینی و خود پسندی حاصل شده است، بدان که طعمه ابلیس شدی...» [96] [96]

  فزونی درجات و شدت عجب نیز از نگاه شیطان با دخالت شیطان انجام می گیرد. [97] [97] رابطه حب نفس و عجب از نگاه امام چنین است:

  «بدان که رذیله عجب از حب نفس پیدا می شود، چون که انسان مفطور به حب نفس است... به واسطه این حب نفس با یک عمل کوچک... خود را طلبکار حق تعالی و مستوجب رحمت داند.» [98] [98]

 

  آفات و زیان های عجب از منظر امام خمینی (قدس سره)

  از نظر امام عجب شجره خبیثه ای است که بار بسیاری از کبائر و موبقات است، حتی انسان را به کفر و شرک می کشاند. آفات عجب از نظر ایشان بدین شرح است: 1. کوچک شمردن گناهان; 2. بی توجهی به اصلاح نفس، زیرا شخص مبتلا به عجب خود را پاک و پاکیزه پنداشته و نیازمند اصلاح نمی بیند; 3. مستغنی دانستن خود از حق تعالی و اعتماد بر خویشتن داشتن; 4. خود را طلبکار خداوند و مستحق ثواب دانستن; 5. با نظر حقارت به بندگان خدا نگریستن و ناچیز شمردن اعمال آنان; 6. واداشتن انسان به ریا، زیرا انسان اگر خود را زشت و پلید داند، هرگز خود و اعمالش را به نمایش نمی گذارد چه متاع فاسد زشت را به بازار مکاره نبرند; 7. عجب زمینه ساز تکبر است; 8. عجب باطل کننده عمل است. از نظر امام عجب از این جهت در ردیف ریا و سمعه است. [99] [99]

  ایشان برای نشان دادن زیانهای عجب به روایات پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) در این زمینه تمسک کرده اند.

 

  راههای مقابله و درمان عجب از منظر امام خمینی (قدس سره)

  امام توجه به دو نکته را برای مقابله با عجب مفید می داند:

  1ـ اعمال ما در برابر اعمال پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) هیچ است.

  2ـ آنان اعمال خود را در برابر عظمت و نعمتهای خداوند هیچ پنداشته و هماره اظهار تقصیر و عجز به انجام وظائف عبودیت می نمودند.

  «این دو قضیه ضروریه به ما نتیجه می دهد که باید به هیچ یک از اعمال خود خشنود نباشیم، بلکه اگر به قدر عمر دنیا به عبادت و اطاعت قیام کنیم، خجل و شرمسار باشیم.» [100] [100]

  پایان مقاله را با این شعر از سعدی مزیّن می کنم:

  به چشم کسان در نیاید کسی *** که از خود بزرگی نماید لبی

  مگر تا بگویند شکرت هزار *** چو خود گفتی از کس توقع مدار

  بزرگان نکردند در خود نگاه *** خدا بینی از خویشتن بین مخواه

 

  «و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین»

 

 

 

 

 

 

  کتابنامه

 

  1 ـ قرآن، ترجمه محمد مهدی فولادوند.

  2 ـ نهج البلاغه

  3 ـ مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، بیروت، موسسه الوفاء، 1403.

  4 ـ اسلامی، سید حسن، اعتماد به نفس، قم، مؤسسه چاپ و نشر عروج، 1382.

  5 ـ ارسطو، اخلاق نیکوماخس، ترجمه سید ابوالقاسم پور حسینی، تهران، دانشگاه تهران، 1368.

  6 ـ موسوی بجنوردی، کاظم، دائره المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مؤسسه فرهنگی انتشاراتی حیان، 1375.

  7 ـ نراقی، محمد مهدی، جامع السعادات، نجف، مطبعه النجف، چاپ سوم، 1383.

  8 ـ نراقی، احمد، معراج السعاده، تهران، انتشارات رشیدی، بی تا.

  9 ـ راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1362.

  10 ـ ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، مؤسسه التاریخ العمری، چاپ سوم، بی تا.

  11 ـ دهخدا، علی اکبر، لغت نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1338.

  12 ـ معین، محمد، فرهنگ فارسی، تهران، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1360.

  13 ـ غزالی، ابوحامد، احیاء علوم الدین، حلب، دار الوعی، 1419.

  14 ـ ــــ ، کیمیای سعادت، تهران، انتشارات طلوع وزرین، چاپ دوم، 1364.

  15 ـ شبر، عبداللّه، اخلاق، ترجمه محمدرضا جباران، قم، مؤسسه انتشارات هجرت، چاپ هفتم، 1380.

  16 ـ قمی، شیخ عباس، سفینه البحار و مدینه الحکم و الآثار، بی جا، انتشارات فراهانی و کتابخانه سنایی، 1363.

  17 ـ شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه قمی، الامالی، قم، مؤسسه بعثت، 1417.

  18 ـ شیخ طوسی، محمد بن حسن، مصباح المتهجد، بیروت، مؤسسه فقه الشیعه، 1411.

  19 ـ صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، تفسیر القرآن الکریم، تصحیح محمد خواجوی، قم، انتشارات بیدار، چاپ سوم، 1379.

  20 ـ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ سوم، 1388.

  21 ـ گروهی از نویسندگان، مجموعه مقاله های کنگره فاضلین نراقی، قم، دبیرخانه کنگره فاضلین نراقی، 1381.

  22 ـ حرّانی، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، تصحیح و تعلیق: علی اکبر غفاری، قم، جامعه مدرسین، چاپ دوم، 1404.

  23 ـ موسوی لاری، سید مجتبی، رسالت اخلاق در تکامل انسان، بی جا، انتشارات جهان آرا، بی تا.

  24 ـ لیثی واسطی، علی بن محمد، عیون الحکم و المواعظ، قم، دار الحدیث، 1376.

  25 ـ آمدی، عبدالواحد، غرر الحکم و درر الحکم، تهران، محمد علی انصاری، 1337.

  26 ـ بیضاوی، عبداللّه بن عمر، انوار التنزیل و اسرار التاویل، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1424.

  27 ـ واحدی نیشابوری، علی بن احمد، اسباب النزول، قم، انتشارات الرضی، 1361.

  28 ـ طبری، محمد بن جریر، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، بیروت، دار الفکر، 1415.

  29 ـ طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، مؤسسه نشر اسلامی، بی تا.

  30 ـ سیوطی، جلال الدین و محلی، جلال الدین، تفسیر الجلالین، بیروت، دار المعرفه، بی تا.

  31 ـ ابو شهبه، محمد بن محمد، الاسرائیلیات و الموضوعات، بیروت، دار الجیل، 1413.

  32 ـ طبرسی، امین الاسلام، مجمع البیان فی علوم القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، بی تا.

  33 ـ محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، قم، دار الحدیث، چاپ دوم، 1416.

  34 ـ قمی، شیخ عباس، الانوار البهیه، قم، جامعه مدرسین، 1417.

  35 ـ نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، قم، مؤسسه آل البیت، 1407.

  36 ـ فیض کاشانی، محمد بن محسن، المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1403.

  37 ـ محمودی، محمدباقر، نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، بیروت، دار التعارف، 1396.

  38 ـ شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه قمی، التوحید، بیروت، دار المعرفه، بی تا.

  39 ـ حر عاملی، محمد بن حسن، تفصیل وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چاپ ششم، 1367.

  40 ـ عجلونی، اسماعیل، کشف الخفاء و مزیل الالباس عما اشتهر من الاحادیث علی السنه الناس، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ سوم، 1408.

  41 ـ حـلی، ابـن فهد، عـده الداعی، تحقیق احمد موحدی قمی، قم، مکتبه الوجدانی، بی تا.

  42 ـ ستوده، امیر رضا، پا به پای آفتاب، تهران، نشر پنجره، چاپ دوم، 1374.

  43 ـ امام خمینی، چهل حدیث، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ هشتم، 1375.

  44 ـ ـــــ ، آداب الصلوه، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ ششم، 1378.

  45 ـ ـــــ ، شرح حدیث جنود عقل و جهل، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ پنجم، 1380.

  46 ـ ـــــ ، سرّ الصلوه معراج السالکین و صلوه العارفین، قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ چهارم، 1375.

  47 ـ دیلمی، احمد و آذربایجانی، مسعود، اخلاق اسلامی، قم، دفتر نشر معارف، چاپ سوم، 1381.

  48 ـ نمازی شاهرودی، علی، مستدرک سفینه البحار، قم، جامعه مدرسین، 1419.

  49 ـ راوندی، قطب الدین، الدعوات، تحقیق، مدرسه امام مهدی(علیه السلام)، قم، 1407.

  50 ـ زبیـدی، محمـد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت، المکـتبه الحیاه، بی تا.

  51 ـ فیروزآبادی، محمد بن یعقوب، القاموس المحیط، بیروت، دار العلم، بی تا.

 

 

  دکتر علی نصیری

  عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

 



  [1] [1] . به نقل از: اعتماد به نفس، ص 72.

  [2] [2] . برای آگاهی بیشتر ر. ک: اخلاق نیکوماخس، ارسطو، مقدمه; دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، ص 593 ـ 514.

  [3] [3] . برای نمونه ر. ک: جامع السعادات، ج 1، ص 321.

  [4] [4] . لسان المعرب، ج 9، ص 52.

  [5] [5] . ر. ک: تاج العروس، ج 1، ص 367; القاموس المحیط، ج 1، ص 101.

  [6] [6] . المفردات فی غریب القرآن، ص 322.

  [7] [7] . لغت نامه دهخدا، ج 34، ص 111.

  [8] [8] . فرهنگ فارسی، ج 2، ص 2277.

  [9] [9] . فرزند ملا مهدی نراقی یعنی ملا احمد نراقی این کتاب را بهترین اثر از نظر نظم و حسن ترتیب و محتوا دانسته است. ر. ک: معراج السعاده، ص 4; مرحوم مظفر نیز در مقدمه جامع السعادات از ارج و منزلت آن دفاع کرده است. ر. ک: جامع السعادات، ج 1، ص 3.

  [10] [10] . جامع السعادات، ج 1، ص 321.

  [11] [11] . همان.

  [12] [12] . احیاء علوم الدین، ج 3، ص 580.

  [13] [13] . کیمیای سعادت، ص 583.

  [14] [14] . اخلاق، ص 275.

  [15] [15] . سفینه البحار، ج 2، ص 160ـ161.

  [16] [16] . برای نمونه ر. ک: اخلاق اسلامی، ص 108ـ109.

  [17] [17] . سوره قصص، آیه 78.

  [18] [18] . امالی شیخ صدوق، ص 254.

  [19] [19] . سوره ضحی، آیه 11.

  [20] [20] . جامع السعادات، ج 1، ص 321.

  [21] [21] . سوره اسراء، آیه 85.

  [22] [22] . «و لاتکلنی الی نفسی طرفه عین ابداً» مصباح المتهجد، ص 16، ص 210، ص 214; الدعوات، ص 232.

  [23] [23] . کافی، ج 8، ص 312; امالی شیخ صدوق، ص 242 و برای آگاهی از توجیه و معنای روایت ر. ک، تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 123.

  [24] [24] . سوره ق، آیه 16.

  [25] [25] . در روایات نیز بر این نکته تأکید شده است برای نمونه ر. ک: کافی، ج 1، ص 30.

  [26] [26] . سوره یوسف، آیه 76.

  [27] [27] . سوره نجم، آیه 32.

  [28] [28] . مرحوم نراقی معتقد است که همین نکته بازدارنده هرگونه کبر و برتربینی نسبت به دیگران است. ر. ک: جامع السعادات، ج 1، ص 352ـ353. برای تفصیل بیشتر ر. ک: مجموعه مقالات کنگره فاضلین نراقی، ج 4، مقاله: مبانی اخلاق نظری از دیدگاه ملامهدی نراقی از نگارنده، ص 78ـ78.

  [29] [29] . امام باقر(ع) در این باره فرمود: «سدّ سبیل العجب بمعرفه النفس»، تحف العقول، ص 275.

  [30] [30] . مباحث کتاب رسالت اخلاق در تکامل انسان در این زمینه سودمند است. ر. ک: ص 473ـ504.

  [31] [31] . گفتار حضرت امیر(ع) در این باره چنین است: «ما لابن آدم و الفَخر! اوله نطفه و آخره جیفه لایرزق نفسه و لایدفع حتفه»، نهج البلاغه، حکمت 454 و در جای دیگر فرمود: «ما لابن آدم و العجب! اوله نطفه مذره و آخره جیفه قذره و هو بین ذلک یحمل العذره»، عیون الحکم و المواعظ، ص 479.

  [32] [32] . نظیر روایت امیر(ع): «من أعجب برأیه أصیب بعقله»، غرر الحکم، 8380.

  [33] [33] . رسالت اخلاق در تکامل انسان، ص 371.

  [34] [34] . همان، ص 373.

  [35] [35] . برای نمونه ر. ک: احیاء علوم الدین، ج 3، ص 586 ـ 592; اخلاق شبر، ص 280ـ283.

  [36] [36] . ر. ک: جامع السعادات، ج 1، ص 325ـ326; الحجه البیضاء، ج 6، ص 282ـ289.

  [37] [37] . همان، ص 326ـ343; معراج السعاده، ص 201ـ218.

  [38] [38] . سوره نحل، آیه 89.

  [39] [39] . سوره یونس، آیه 57; سوره اسراء، آیه 82.

  [40] [40] . این چهار آیه عبارتند از: سوره توبه، آیه 25; سوره حشر، آیه 2; سوره کهف، آیه 104 و سوره نجم، آیه 22.

  [41] [41] . سوره توبه، آیه 25.

  [42] [42] . تفسیر بیضاوی، ج 1، ص 400.

  [43] [43] . سوره بقره، آیه 249.

  [44] [44] . شعر از سنایی است.

  [45] [45] . احیاء علوم الدین، ج 3، ص 580.

  [46] [46] . برای تفصیل بیشتر ر. ک: اسباب النزول، ص 278ـ281; جامع البیان، ج 28، ص 36.

  [47] [47] . سوره حشر، آیه 2.

  [48] [48] . المفردات فی غریب القرآن، ص 317.

  [49] [49] . البته در تفسیر این بخش از آیه احتمالات دیگر نیز داده شده است. ر. ک: المیزان، ج 19، ص 202.

  [50] [50] . سوره قصص، آیه 76.

  [51] [51] . تفسیر جلالَیْن، ص 518.

  [52] [52] . نظیر تعریف محدث قمی.

  [53] [53] . سوره قصص، آیه 78.

  [54] [54] . همان، آیه 79.

  [55] [55] . سوره قصص، آیه 81.

  [56] [56] . درباره این ماجرا روایت جعلی(اسرائیلیات)در منابع تفسیری و حدیثی راه یافته است، اما اهل بیت(ع) تفسیر صحیح آیات مربوط رابدست داده اند.برای تفصیل بیشتر ر.ک: الاسرائیلیات و الموضوعات، ص253; مجمع البیان،ج 8،ص353ـ354.

  [57] [57] . این گفتار معروف به عکس اشتباه شایع که حدیث پنداشته شده، از آنِ عارف معروف ابو سعید خرّاز است. ر. ک: کشف الخفاء، ج 1، ص 357; مستدرک سفینه البحار، ج 5، ص 277.

  [58] [58] . سوره ص، آیه 24ـ25.

  [59] [59] . سوره کهف، آیه 104.

  [60] [60] . این روایات را بنگرید در میزان الحکمه، ج 4، ص 1814ـ1815 تحت عنوان «العجب آفه اللبّ» و «العجب حمق».

  [61] [61] . کافی، ج 8، ص 243; تحف العقول، ص 366.

  [62] [62] . سوره قصص، آیه 78.

  [63] [63] . سوره بقره، آیه 113.

  [64] [64] . سوره مائده، آیه 18.

  [65] [65] . سوره شمس، آیه 8.

  [66] [66] . نهج البلاغه، حکمت 113 و 8.

  [67] [67] . بحار الانوار، ج 69، ص 316; عیون الحکم و المواعظ، ص 111.

  [68] [68] . بحار الانوار، ج 75، ص 368; الانوار البهیه، ص 286.

  [69] [69] . میزان الحکمه، ج 4، ص 1814.

  [70] [70] . همان.

  [71] [71] . غرر الحکم، 9472.

  [72] [72] . همان، 940.

  [73] [73] . نهج البلاغه، حکمت 167.

  [74] [74] . این روایت از امام صادق و امام جواد(ع) نقل شده است، مستدرک الوسائل، ج 1، ص 14; نهج السعاده، ج 7، ص 240.

  [75] [75] . صحیفه سجادیه، دعای 20.

  [76] [76] . تحف العقول، ص 275.

  [77] [77] . عیون الحکم و المواعظ، ص 137; میزان الحکمه، ج 4، ص 1819 به نقل از غرر الحکم، 4168.

  [78] [78] . کافی، ج 2، ص 61; التوحید، ص 404.

  [79] [79] . کافی، ج 2، ص 313; وسائل الشیعه، ج 1، ص 100.

  [80] [80] . بحار الانوار، ج 69، ص 329; کشف الخفاء، ج 2، ص 164.

  [81] [81] . عده الداعی، ص 222; بحار الانوار، ج 69، ص 321.

  [82] [82] . کافی، ج 1، ص 164.

  [83] [83] . اعتماد به نفس، ص 76.

  [84] [84] . همان، ص 80 ـ 81.

  [85] [85] . کافی، ج 1، ص 17; تحف العقول، ص 169.

  [86] [86] . چهل حدیث، ص 79.

  [87] [87] . همان، ص 63 (نقل با تصرف).

  [88] [88] . همان.

  [89] [89] . آداب الصلوه، ص 235.

  [90] [90] . سرّ الصلوه، ص 75.

  [91] [91] . چهل حدیث، ص 62ـ63.

  [92] [92] . همان، ص 63ـ65.

  [93] [93] . سوره اعراف، آیه 12.

  [94] [94] . آداب الصلوه، ص 206; شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 49ـ50.

  [95] [95] . چهل حدیث، ص 83.

  [96] [96] . شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 342.

  [97] [97] . همان، ص 66ـ67.

  [98] [98] . همان، ص 71ـ72.

  [99] [99] . چهل حدیث، ص 68ـ69.

  [100] [100] . آداب الصلوه، ص 176.

دفعات مشاهده: 11087 بار   |   دفعات چاپ: 1568 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 160 بار   |   0 نظر

کد امنیتی را در کادر بنویسید >
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان
Department of Islamic Studies
«بجز از حشق که ابزار سرافرازی بود ‌آزمودیم همه کار جهان بازی بود.»
Persian site map - English site map - Created in 0.244 seconds with 1007 queries by yektaweb 3501