[صفحه اصلی ]   [ English ]  
بخش‌های اصلی
درباره گروه معارف::
معرفی افراد::
امورپ‍ژوهش::
کتابخانه گروه::
امورآموزشی::
اخبار::
آلبوم تصویری::
پایگاه های مفید::
مقالات درس اخلاق اسلامی::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
نظرسنجی
لطفا نظرتان را درخصوص سایت گروه معارف بیان فرمایید.
عالی
خوب
متوسط
ضعیف
   
..
rss

AWT IMAGE

..
جزوات درسی
..
:: حکومت ازنگاه امام علی (ع) ::

  «بسم اللّه الرحمن الرحیم»

   

  حکومت از نگاه علی (علیه السلام)

 

  نخست باید دانست که حکومت و زمامداری از نگاه امیر مؤمنان(علیه السلام) امری گریزناپذیر است. از اینرو در پاسخ به شعار خوارج که می گفتند:

 

  «لا حکم الا للّه» فرمود: «سخنی است حق که بدان باطلی را خواهند. آری حکم، جز از آنِ خدا نیست، لکن اینان گویند فرمانروایی را، جز خدا روا نیست; در حالی که مردم را حاکمی باید نیکوکار یا تبه کار، تا در حکومت او مردِ با ایمان کار خویش کند، و کافر بهره خود برد، در سایه حکومت او مال دیوانی را فراهم آورند و با دشمنان پیکار کنند و راهها را ایمن سازند...» [1] [1]

  ...

  حفظ امنیت و جلوگیری از هرج و مرج اجتماعی حداقل چیزی است که از هر حکومتی انتظار می رود، حتی اگر حاکمی فاسق باشد باز می توان تا حدودی امنیت و آسایش را برای عموم مردم انتظار داشت و وجود چنین حکومت و حاکمی از نگاه امام(علیه السلام) از فقدان آن به مراتب بهتر و منطقی تر است. آیه شریفه نیز در مقام نفی حکومت نیست بلکه مشروعیت هر حکومتی را مآلا از خداوند می داند. یعنی اگر حکومتی بخواهد خود را منتسب و ملهم از اسلام و آموزه های آن بداند، و به خود مشروعیت دینی ببخشد تنها راهش انتساب مآلی آن به خداوند است. [2] [2] این امر در حکومت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیه السلام) به عنوان اولوالامر و حکومت فقیهان در عصر غیبت بنابر نظر بسیاری از فقها نامدار تحقق پیدا می کند. زیرا چنین حکومتهایی به طور مستقیم یا با واسطه با فرمان و خواست الهی و منطبق با آرمان های الهی شکل گرفته و به حیات خود ادامه می دهند.

 

  خوشبختانه ضرورت وجود حکومت و نظام سیاسی برای تمام جوامع کوچک و بزرگ بشری امری پذیرفته شده است. بدین جهت در لابلای صفحات دور و دراز تاریخ می خوانیم که از اجتماعات بشری حتی به صورت بدوی هماره با زعامت شخص یا گروه به شکل شورا اداره می شده است. این امر در فلسفه های سیاسی نیز مفروغ عنه است، آنچه محل تضارب آراء است شکل و چگونگی حکومت است.

 

 

 

 

  شرائط زمامداری از نگاه امام علی (علیه السلام)

 

  حکومت از نگاه امام(علیه السلام) تنها شایسته کسانی است که دارای سه شرط: توانمندی، علم و عدالت باشند. به عبارت دیگر ملاک و شأنیت برای تصدی حکومت شایستگی است نه انتخاب گروه خاص و یا شخص خاص و یا به صورت موروثی.

 

  سخن بلند امام(علیه السلام) در این زمینه چنین است:

 

  «ایها الناس ان أحق الناس بهذا الامر أقواهم علیه و أعلمهم بامر اللّه فیه; ای مردم سزوارترین مردم به امر خلافت توانمندترین مردم به آن و آگاهترین فرد به امر الهی در این زمینه است.» [3] [3]

 

  امام(علیه السلام) در این گفتار ضمن تأکید بر اصل شایسته سالاری در حوزه زمامداری، دو اصل قدرت و علم را از شرائط لازم زمامدار می شناسد. البته امام(علیه السلام) صرفاً قدرت و علم را کافی نمی داند، بلکه برتری در این دو ویژگی در مقایسه با همگان را لازم دانسته است، و این همان اصلی است که متکلمان شیعه بر آن پای فشرده و وجود صفاتی برتر از مردم در ائمه(علیهم السلام) را شرط امامت دانسته اند. [4] [4]

 

  نکته دیگر که مطلق قدرت و علم مطمح نظر امام(علیه السلام) نیست، بلکه قدرت بر زمامداری و علم به شریعت در حوزه زمامداری را قصد کرده است. از اینجا می توان دریافت که مقصود امام(علیه السلام) از علما در عبارت «و ما أخذ اللّه علی العلماء ان لایقاروا علی کظّه ظالم و لا سغب مظلوم...» [5] [5] مطلق عالم نیست، بلکه عالم دینی مقصود امام(علیه السلام) است. این امر کاملا منطقی است زیرا هدف حکومت از نگاه امام(علیه السلام) در کنار اجرای عدالت، حاکم ساختن دین و ارزشهای دینی در اجتماع است و بدیهی است این کار تنها از عهده کسی ساخته است که از دین و زوایای آن اطلاع کامل داشته باشد. مقصود از عالم دینی نیز چنین کارگزاری است.

 

  شرط سوّم در زمامدار که از لابلای سخنان دیگر امام(علیه السلام) قابل استفاده است «عدالت» است.

 

  عدالت مورد نظر امام(علیه السلام) مفهومی فراتر از عدالتِ مصطلح در فقه دارد، زیرا در فقه عموماً عدالت چنین تفسیر شده است:

 

  «ملکه نفسانی که شخص را به ترک محرمات و انجام واجبات و ترک منافیات مروت و عدم اصرار بر صغایر وا دارد» [6] [6]

 

  روح این تعریف و نظائر آن انجام واجبات و ترک محرمات است که تنها به حوزه رفتاری محدود می گردد; هر چند با توجه به انتساب آن به ملکه نفسانی نوعی رسوخ و استواری در آن لحاظ شده است. اما بالاخره طبق تعریف فقها وجود کاستیهایی در روح و روان که می توانیم از آن به ضعفهای اخلاقی یاد کنیم، زیانی به عدالت نمی زند. به عنوان مثال بخل، حسادت (مادامی که در فعل ظاهر نشود)، کینه، تنگ نظری، خسّت نفس، استبداد به رأی و... زیانی به عدالت نمی زند و اشخاصی برخوردار از این رذائل اخلاقی می توانند مناصبی را که عدالت در آنها شرط است به عهده گیرند. در حالی که عدالت مورد نظر امام(علیه السلام) در زمامدار مفهومی فراتر داشته و عرصه اخلاق و روان شخص را نیز در بر می گیرد.

 

  ما می توانیم عدالت مورد نظر امام را «عدالت اکبر» یاد کنیم; چنان که عدالت مورد نظر فقها را می توانیم «عدالت اصغر» بنامیم.

 

  سخن امام(علیه السلام) در این رابطه چنین است:

 

  «همانا دانستید که سزاوار نیست بخیل بر ناموس و جان و غنیمتها و احکام مسلمانان ولایت یابد و امامت آنان را عهده دار شود تا در مالهای آنها حریص گردد. و نه نادان تا به نادانی مسلمانان را گمراه سازد و نه جفاکار تا عطای آنان را ببرد.» [7] [7]

 

  چنان که در جای دیگر سعه صدر را ابزار ریاست و فرمانروایی می داند: «آله الریاسه سعه الصدر»

 

  امام(علیه السلام) [8] [8] در بیان این شرطِ اساسی در زمامدار ملهم از قرآن کریم است. چه، قرآن در سطحی وسیعتر برای زمامدار قدرت، علم و عدالت را شرط دانسته است. چنانکه در ماجرای گزینش طالوت به عنوان پادشاه بنی اسرائیل چنین آورده است:

 

  (و قالوا انی له الملک علینا و نحن احق بالملک منه و لم یؤت سعه من المال قال ان اللّه اصطفاه علیکم و زاده بسطهً فی العلم و الجسم) [9] [9] ; «گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد با آنکه ما به پادشاهی از وی سزاوارتریم و به او از حیث مال، گشایش داده نشده است؟» پیامبرشان گفت: «در حقیقت، خدا او را بر شما برتری داده و او را در دانش و (نیروی) بدن بر شما برتری بخشیده است».

 

  جسم در آیه به قدرت جسمانی برای تمشیت امور، بویژه رهبری جنگهای میان بنی اسرائیل و عمالقه ناظر است و «زاد» نیز اصل برتری علم و قدرت در حاکم را نسبت به دیگران اثبات می کند. [10] [10]

 

  در داستان یوسف(علیه السلام) نیز برخورداری از شایستگی اخلاقی و عدالت در بدست گرفتن زمام خزانه داری برهان یوسف(علیه السلام) بر درخواست از عزیز مصر اعلام شده است:

 

  (قال اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم) [11] [11] یوسف گفت: «مرا بر خزانه های این سرزمین بگمار، که من نگهبانی دانا هستم».

 

  علیم بودن یوسف(علیه السلام) بدین معناست که او می داند چگونه اقتصاد و معیشت مردم را سامان دهد و در دوران پر تلاطم قحطسالی، آنان را به سلامت از آن عبور دهد، و حفیظ بودن نیز ناظر به مفهوم عدالت است; یعنی یوسف(علیه السلام) بخاطر داشتن تقوای الهی و آراسته بودن روحی به سجایای اخلاقی ضمن اجتناب از هرگونه تبعیض و حق کشی، مردم را با مهر و عطوفت خود خواهد نواخت.

 

 

 

 

  اهداف تشکیل حکومت از نگاه امام علی (علیه السلام)

 

  حکومت از نگاه امام(علیه السلام) یک هدف میانی است نه هدف نهایی. به عبارت دیگر حکومت نه برای حکومت بلکه برای هدفی دیگر که بر حکومت مترتب است، مطلوب است. همین نکته نگرش امام(علیه السلام) را با بسیاری از نگرش فلسفه های سیاسی متعارف جدا می سازد. چه، در بسیاری از نگرش ها بدست گرفتن حکومت و کسب اقتدار یک هنر، ارزش و غایت است که برای به چنگ آوردن آن طبق اصل «ان الغایات تبرر المبادی» هر کاری را مباح می شمرند. فلسفه های سیاسی مبتنی بر ماکیاولیسم و دیکتاتوری از نمونه های بارز آن اند.

 

  امام(علیه السلام) به صراحت اعلام می کند که حکومت را بخاطر چنگ زدن به قدرت و بدست آوردن حطام ناچیز دنیا به دست نگرفته است:

 

  «خدایا تو می دانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بوده و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت...» [12] [12]

 

  چنان که وقتی دنیا و حکومت را از نعلین پینه زده و فاقد ارزش مالی، [13] [13] یا عطسه بز، [14] [14] یا استخوان خوک مرده در دست جذامی [15] [15] پست تر و ناچیزتر می شمرد، نگرش خود را به ابزاری بودن حکومت به زیبایی تمام به تصویر کشیده است.

 

  اما براستی هدف امام(علیه السلام) از بدست گرفتن حکومت چیست؟

 

  از جستجو در لابلای سخنان امام(علیه السلام) می توان به پاسخ این پرسش دست یافت و این اهداف را بر شمرد:

 

 

 

 

  1. اقامه عدالت اجتماعی

 

  عدالت اجتماعی همان است که قرآن از آن به قسط تعبیر کرده است و قسط دارای مفهومی محدودتر از عدالت مطلق است، زیرا عدالت به مفهوم عامش حوزه های فردی، اجتماعی، عقیدتی، اخلاقی و سیاسی و... در بر می گیرد، اما قسط تنها ناظر به عدالت در بستر اجتماع است که بیشتر در اقتصاد خودنمایی می کند. قرآن قسط و عدالت اجتماعی را یکی از عمده ترین اهداف بعثت تمام پیامبران(صلی الله علیه وآله) بر شمرده است:

 

  (و لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط و انزلنا الحدید...) [16] [16] «به راستی پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم و با آنها کتاب و ترازو را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند و آهن را فرو فرستادیم...»

 

  کتاب و میزان دستمایه های اجرای قسط و آهن نماد قدرت و کیفر به عنوان اهرم اجرای عدالت اجتماعی پیامبران است.

 

  در همین راستا حکومت از نگاه علی(علیه السلام) بخاطر ایجاد زمینه لازم برای اجرای قسط و عدالت اجتماعی ارزش پیدا می کند.

 

  امام(علیه السلام) در آنجا که خطاب به ابن عباس حکومت را از نعلین خود پست تر معرفی می کند، آن را از آن جهت که بتواند حقی را به پا داشته و مانع باطلی شود باارزش می شناسد. سخن امام چنین است: «واللّه لهی أحبّ الی من إمرتکم، الا أن اقیم حقّاً او ادفع باطلا; سوگند به خدا این نعلین از فرمانروایی شما نزد من محبوب تر است مگر آنکه حقی را بپای دارم یا باطلی را دفع کنم».

 

  و در سخن بلند دیگری فرمود:

 

  «و ما اخذ اللّه علی العلما ان لایقّاروا علی کظّه ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها و سقیت آخرها بکأس اوّلها... [17] [17] ; و خدا علما را نفرموده بود تا ستمکارِ شکمباره را بر نتابند و به یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشته این کار را از دست می گذاشتم و پایانش را چون آغازش می انگاشتم...»

 

  کارنامه درخشان حکومت حضرت امیر(علیه السلام) نشان داد که تا چه اندازه به این آرمان خود پایبند بوده و چه سرمایه عظیمی در پای احیای آن فدا کرد، به گونه ای که برخی از دوستان علی(علیه السلام)بخاطر تاب نیاوردن از عدالت او از وی بریدند و به سوی معاویه یا کنج انزوای سیاسی خزیدند.

 

 

 

 

  2. حاکمیت دین و ارزشهای دین

 

  زمامدار حتی اگر از اهرم زور استفاده نکند طبق اصل «الناس ابناء الملوک» مردم از او پیروی می کنند و اخلاق و عقیده شان سالم یا فاسد می شود. انحراف توده مسلمانان از ارزشهای دینی در طول 25 سال حکومت خلفا که تنها به بخشی از ارزش های دینی عمل نکرده بودند، نشانگر مدعا است; البته عمق فاجعه را باید در دوران حکومت معاویه و پس از آن جستجو کرد.

 

  بدین جهت امام(علیه السلام) معتقد است که باید زمام کار را انسان های شایسته ای چون او بدست گیرند تا دین و ارزشهای دینی را در جامعه حاکمیت بخشند.

 

  مضامینی همچون: «لنرد المعالم من دینک... و تقام المعطله من حدودک» [18] [18] ناظر به این هدف است. امام در جایی دیگر به این حقیقت اشاره کرده است که مردم از دین اسلام فاصله گرفته و به دنبال نابودی آن اند:

 

  «... حتی رایت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد(صلی الله علیه وآله)... فخشیت ان لم انصر الاسلام و أهله أری فیه ثلماً او هدماً [19] [19] ; تا آنکه دیدم گروهی در دین خود نماندند و از اسلام روی برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد(صلی الله علیه وآله) خواندند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، رخنه ای در آن بینم یا ویرانه ای».

 

  و آن هنگام که زمام کار را بدست گرفت در نخستین خطابه خود به مردم چنین فرمود:

 

  «ألا و ان بلّیتکم قد عادت کهیئتها یوم بعث اللّه نبیّکم [20] [20] ; بدانید که بلا در شکل و هیئتِ آن روز که خدای پیامبر خود را مبعوث کرد به سوی شما بازگشته است.»

 

  مردم در دوران پیش از رسالت در دوران جاهلیت بسر می بردند و ارزشهای جاهلی بر آنها حکومت می کرد، چنان که خود آن حضرت در جای دیگر در توصیف این دوران فرمود:

 

  «... این هنگامی بود که مردم به بلاها گرفتار بودند و رشته دین سست و نااستوار و پایه های ایمان ناپایدار، پندار با حقیقت به هم آمیخته و همه کارها در هم ریخته... چراغ هدایت بی نور، دیده حقیقت بینی کوره، همگی به خدا نافرمان، فرمانبردار و یاور شیطان و از ایمان روی برگردان. پایه های دین ویران، شریعت بی نام و نشان، راههایش پوشیده و ناآبادان، از شیطان اطاعت کرده و به راه او می رفتند...» [21] [21]

 

  این در حالی است که حاکمان پیش از امام(علیه السلام) همگی اهل نماز و مسجد بودند و هرگز سخن و رفتاری آشکار که نشانگر مقابله با دین باشد در آنان دیده نشد، اما تنها بیست سال پس از حکومت حضرت امیر(علیه السلام) کسی همچون یزید بن معاویه خود را خلیفه مسلمانان نامید که علناً در حضور اسرای اهل بیت(علیهم السلام) به اشعار ابن زبعری استشهاد کرد که:

 

  لعبت هاشم بالملک فلا *** خبرجاء و لا وحی نزل [22] [22] هاشم با پادشاهی بازی کرده است و هیچ خبری (از آسمان) نیامده و هیچ وحی ای نازل نشده است.

 

  باری، در دوران بیست و پنج سال خانه نشینی امام حدود الهی به تعطیلی کشیده شد ماجراهایی همچون ماجرای خالد بن ولید و برخورد او با مالک بن نویره و ولید بن عقبه از نمونه های آن است.

 

  و بدعتهای ناروا که امثال خلیفه دوم بنیان گذار آن بودند رخو نمود; همچون افزودن فقره: «الصلاه خیر من النوم» به جای: «حیّ علی خیر العمل»، و به جماعت برگزار کردن صلاه تراویح در شبهای ماه مبارک رمضان، مقدم داشتن خطبه بر نماز عیدین و... .

 

  اینها بخشی از نگرانی های امام است که با احساس خطر نابودی دین، بدست گرفتن حکومت را بر خود فرض می داند تا آموزه های فراموش شده دین را به جای خود بازگردانده و بدعتها را دفع و حدود تعطیل شده را اقامه نماید.

 

  از اینرو است که علی(علیه السلام) امام عادل را برترین بندگان نزد خدا می شناسد:

 

  «... فاعلم أن افضل عباداللّه عند اللّه امام عادل هُدی و هَدی، فاقام سنه معلومه و أمات بدعه مجهوله... و ان شرّ الناس عند اللّه امام جائر ضَلّ و ضُلّ به، فامات سنه مأخوذه و أحیا بدعه متروکه [23] [23] ;... بدان که برترین بندگان خدا نزد خداوند امام عادلی است که خود هدایت یافته و هدایت گر باشد و سنت شناخته شده را بر پا و سنت ناشناخته را بمیراند... و بدترین مردم نزد خداوند امام ستمکاری است که خود گمراه بوده و مایه گمراهی دیگران گردد و سنت عمل شده را بمیراند و بدعت رها شده را زنده کند».

 

 

 

 

  امامت مقامی است شأنی

 

  از آنجا که امامت از نگاه امیرمؤمنان(علیه السلام) مبتنی بر اصل شایستگی است، فرد حائز این شرائط امام است حتی اگر امامت او بخاطر وجود موانعی به فعلیت نرسد. به عبارت دیگر منصب شأنی امامت برای ائمه اهل بیت(علیهم السلام) به عنوان تنها مصادیق برخوردار از شرائط پیشین در هر حال ثابت و قطعی است; حتی اگر در خانه نشسته و سالها از صحنه سیاست کنارگذاشته شوند. بدین خاطر از نگاه متکلمان شیعه، حضرت امیر(علیه السلام) در دوران 25 سال حکومت خلفا و نیز ائمه(علیهم السلام) تا دوران حضرت مهدی(علیه السلام) و امام عصر(علیه السلام) پس از غیبت همچنان امام امت محسوب می شوند.

 

  پیداست اگر موانع برطرف می شد و آنان زمام کار را بر عهده می گرفتند منصب امامت و پیشوایی برای ایشان فعلیت پیدا می کرد. البته این شأنیت در حوزه امور سیاسی و زمامداری است، اما در دو حوزه علم و معنویت پیشوایی و پیشگامی ائمه(علیهم السلام) در همه حال دارای فعلیت است.

 

  امامت امام در حوزه سیاست و زمامداری با اقبال مردم و رفع موانع به فعلیت می رسد. یعنی امام(علیه السلام)ملزم نیست خود موانع را از سر راه بردارد و با طرق گوناگون مردم را مجاب سازد که امامت او را پذیرا باشند، بلکه این وظیفه مردم است که راه را برای امامت امام(علیه السلام) هموار سازند. البته آن هنگام که مردم اقبال کنند و خود موانع را بردارند، حجت بر امام تمام و تکلیف تصدّی منصب امامت متوجّه او خواهد شد. از اینجا می توان نقش مردم را در عرصه سیاست و زمامداری حتی با وجود امام معصوم(علیه السلام)ارزیابی کرد.

 

  بر این اساس است که حضرت امیر(علیه السلام) پس از خبر آوردن عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه وآله) مبنی بر اجتماع مهاجران و انصار در سقیفه بنی ساعده برای تعیین امام، حضور خود را لازم ندید و انجام مراسم تغسیل، تکفین و تدفین پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را بر خود فرض دانست. [24] [24] و آن هنگام که از نتیجه آن اجتماع و استدلال مهاجران بر انصار مبنی بر قرابت و اتصال خود با شجره رسالت مطلع شد، در استدلالی متین و کوبنده فرمود:

 

  «احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره [25] [25] ; به درخت رسالت احتجاج کردند در حالی که میوه آن را (که ما هستیم) ضایع ساختند».

 

  و در جایی دیگر با اشاره به نتیجه سقیفه فرمود:

 

  فان کنت بالشوری ملکت امورهم *** فکیف بهذا و المشیرون غیبا و ان کنت بالقربی حججت خصیمهم *** فغیرک اُولی بالنبیّ و أقرب [26] [26] اگر به مدد شورا زمام کار ایشان را به دست گرفتی، چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که مشورت کنندگان غایب بوده اند.

 

  و اگر با تمسک به قرابت به پیامبر(صلی الله علیه وآله) با مخالفان قرابت به احتجاج پرداختی، می دانی که کسانی دیگر به پیامبر(صلی الله علیه وآله)سزاوارتر و نزدیک تر اند.

 

  و در خطبه شقشقیه ـ که رنجنامه امام است ـ با صراحت اعلام کرد که ابوبکر می دانست رابطه من با خلافت بسان محور با سنگ آسیاب است:

 

  «لقد تقمصها ابن أبی قحافه و هو یعلم ان محلّی منها محل القطب من الرحی [27] [27] ; فرزند ابوقحافه ]= ابوبکر[جامه خلافت را به تن کرد در حالی که می دانست نسبت من به خلافت بسان میخ به سنگ آسیابست».

 

  با این حال امام علی(علیه السلام) بخاطر حفظ وحدت مسلمانان و جلوگیری از ارتداد بسیاری از تازه مسلمانان ـ که تحلیل روشنی از ماجرای خلافت در صورت مخالفت جدی امام با دستگاه خلافت نداشتند ـ بردباری پیشه کرد; با آنکه این امر بسان خاری در چشم و استخوانی در گلو همواره آزارش می داد.

 

  تا آن زمان که مردم پس از کشته شدن عثمان با شدت وصف ناپذیر دور امام(علیه السلام) حلقه زده و از ایشان خواستند که تصدی این منصب را بپذیرد.از آن جا که امام مردم را در درخواست خود صادق نمی دید، آنان را این چنین مخاطب ساخت:

 

  «دعونی و التمسوا غیری... و اعلموا انّی ان اجبتکم رکبت بکم ما أعلم و لم أصغ الی قول القائل و عتب العاتب... [28] [28] ; مرا رها کنید و به دنبال دیگری روید... و بدانید اگر من درخواست شما را (پذیرش خلافت) بپذیرم با شما آنگونه که خود می دانم عمل خواهم کرد و به سخن کسی یا ملامت سرزنش کننده ای گوش نخواهم داشت».

 

  اما آن هنگام که اصرار پی در پی آنان و پذیرش شروط خود را دید بر عهده گرفتن منصب امامت در عرصه زمامداری را پذیرفت، اینجاست که فرمود:

 

  «لولا حضور الحاضر و قیام الحجّه بوجود الناصر... لالقیت حبلها علی غاربها... [29] [29] ; اگر حضور این بیعت کنندگان نبود و با وجود یار حجت را بر من تمام نمی کرد... رشته این کار را به اهلش وا می گذاشتم».

 

  حضور حاضر همان اجتماع عظیم مردمی است که پی در پی بدور ایشان حلقه زدند و وجود ناصر همان اقبال عمومی است، که حجت را بر امام تمام کرد.

 

  بر این اساس نقش مردم در دوران حضور امام معصوم(علیه السلام) انتخاب او به عنوان امام و زمامدار نیست، زیرا بر اساس نگرش شیعه، امامت امر الهی بوده و پیش از دخالت مردم از جانب خداوند متعال معین شده است. نقش مردم برداشتن موانع از پیش روی امام(علیه السلام) و فعلیت بخشیدن به این منصب است.

 

  برخی از فقیهان مدافع ولایت فقیه در عصر غیبت امام معصوم(علیه السلام) معتقدند ولی فقیه به صورت عام و بدون تصریح به شخص خاص از جانب امام معصوم(علیه السلام) مشخص شده است; بنابراین نقش مردم تعیین و انتصاب ولی فقیه نیست بلکه کشف اوست. یعنی مردم با تعیین فقها شورای نگهبان طبق قانون اساسی در تعیین ولی فقیه نقش ندارند، بلکه وقتی از سوی خود نماینده بر می گزینند در حقیقت به صورت غیر مستقیم حجابها را از شناسایی فقیهِ شایسته مقام ولایت کنار می زنند. [30] [30]

 

 

 

 

  سیمای حکومت علی (علیه السلام)

 

  در نگریستن در حکومت کوتاه حضرت امیر(علیه السلام) ـ میان سالهای 35 تا 40 هجری ـ نشان می دهد که امام برغم همه موانع موجود و مواجهه با سه جنگ ناخواسته جمل، صفین و نهروان، کوشش ستودنی برای تحقق آرمان های بلند خود بکار بست و سیمای تابناکی از حکومت اسلامی برای همیشه تاریخ به تصویر کشید. عدالت گستری، حاکمیت ارزش های دینی، مردم مداری، یاری ستمدیگان، تامین امنیت و آسایش مردم، ساده زیستی بخشی از محورهایی است که در دوران حکومت امام(علیه السلام) مورد اهتمام ایشان بوده و به تحقیق پیوست که به بررسی اجمالی آنها می پردازیم.

 

 

 

 

  1ـ عدالت گستری

 

  خداوند نظام تکوین و تشریع را بر اساس اصل عدالت بنیان نهاده است بدین خاطر گفته شده که: «بالعدل قامت السموات و الارض». عدالت از دو اصل: حکمت و انتخاب اصلح به عنوان دو صفت فعل الهی بهره می گیرد; بر اساس اصل حکمت و استواری در منش هر چیز در جایش قرار می گیرد و طبق اصل انتخاب اصلح هر چیز در بهترین و شایسته ترین جایگاهش نهاده می شود.

 

  جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** که هر چیزش به جایش سخت نیکوست

 

  به استناد اصل عدالت افراط و تفریط در نظام تشریع و قانون گذاری خداوند راه نداشته و هر قانونی چنان که باید و شاید در جای خود وضع شده است. بخش عمده نظام تشریع برای تنظیم روابط انسانها پیش بینی شده است. زیرا انسانها برغم آنکه مدنی بالطبع بوده و نیازهای متقابل هماره آنان را به زندگی کنار هم و در قالب خانه، قوم، قبیله، شهر و منطقه واداشته، اما زیاده خواهی و فزون طلبی با توجه به تفاوت استعدادها و زمینه ها، همیشه کار را به جنگ، نزاع و خونریزی کشیده است. زیرا افراد پر توان بخاطر حسّ فزون طلبی هماره در صدد آن اند که سهم ضعیفان را از آن خود سازنند و بهره بیشتری از حطام دنیا را از آنِ خود سازنند. دین به عنوان نظام اجتماعی برگرفته از وحی، برای سامان ارتباط اجتماعی و جلوگیری از این تتطاول ها و فزون طلبی ها آمده است.

 

  قرآن می فرماید: (کان الناس امه واحده فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه) [31] [31] ; «مردم، امتی یگانه بودند; پس خداوند پیامبران را نوید آور و بیم دهنده برانگیخت، و با آنان کتاب را به حق فرو فرستاد، تا میان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داوری کند».

 

  در این که مقصود از ناس و امت واحده چیست و این وحدت و یکپارچگی در چه دورانی تحقق یافته و اساساً با وجود چنین همبستگی ارسال پیامبران(علیهم السلام) چه فلسفه ای داشته، میان مفسران اختلاف چشمگیری وجود دارد. یکی از دیدگاه های معروف در تفسیر آیه شریفه این است: مردم از دوران حضرت آدم(علیه السلام) تا عصر نوح(علیه السلام) با توجه به ابتدایی بودن زندگی و سطح فکر و اندیشه و روابط اجتماعی به صورت یکپارچه و همگرا با یکدیگر زندگی می کردند، تا آنکه با پیچیده شدن زندگی و رویکرد عرصه های نوین بهره بری از طبیعت، زمینه اختلاف میان مردم فراهم شد. اینجا بود که خداوند انگیزش پیامبران(علیهم السلام) را لازم دانست تا آنان با تکیه به شریعت اختلافات مردم را پایان بخشند. بنابراین پیش از جمله «فبعث اللّه» جمله «فاختلفوا» در تقدیر است. [32] [32]

 

  آن چه که فلاسفه و متکلمان در تبیین فلسفه نبوت ارائه کرده اند مبتنی بر همین نگرش راهیافت اختلاف و تنازع میان مردم و ضرورت رفع آن است. [33] [33]

 

  فزون خواهی گروهی از مردم که از امکانات بیشتری برخورداراند در سه حوزه: جایگاه اجتماعی، ثروت اندوزی و تبعیض در مواجه با قانون نمایان گر است. و در طول تاریخ فزون خواهان هماره خواسته اند مناصب مهم و کلیدی اجتماعی به آنان واگذار شود هر چند شایسته اش نباشند و خواسته اند ثروت و بهره مالی شان از همه بیشتر باشد و اگر به پای میز محاکمه کشیده شوند همیشه حق به آنان داده شود.

 

  در مقابل، دین با ارائه شریعت مبتنی بر عدالت و پیش بینی حکومت دینی و حاکمیت عدالت به مقابله با این افزون خواهی ها برخاست.

 

  مقایسه ای کوتاه میان حکومت کوتاه حضرت امیر(علیه السلام) با سایر حکومت ها نشان می دهد که امام(علیه السلام)به عنوان نماینده و نماد دین تمام تلاش خود را برای حاکمیت عدالت در این سه حوزه بکار بسته است.

 

  در دوران حکومت خلفای پیشین اصل عدالت و شایسته سالاری در تعیین کارگزاران رعایت نشد و مصالح جناحی، تباری، ملیّت و... بر اصل عدالت چیره شد. بدین خاطر انسان های وارونه و پلیدی همچون معاویه، مروان و ولید بن عقبه و... زمام امور مسلمانان را در اطراف و اکناف کشور اسلامی گسترده آن روز بر عهده گرفته و شایستگان به کنار گذاشته شدند و ثروتهای عمومی که در اثر فتوحات اسلامی روانه خزانه بیت المال شده بود، میان همین کارگزارانِ ناشایست تقسیم شد. چنان که حضرت امیر(علیه السلام) در ترسیم آن فرمود: «... و بیت المال را خوردند و بر باد دادند بسان شتری که مهارش رها شده باشد و گیاه بهاران را چرد». [34] [34]

 

  و دستگاه قضاوت به جای دادگستری به بیدادگری تبدیل شد و کسانی همچون خالد بن ولید با وجود ارتکاب فجایعی چون قتل و زنای محصنه و ولید بن عُقْبه بر غم شرابخواری و مستی در حال امامت جماعت از تیغ عدالت مستثنا شدند.

 

  امیر مؤمنان(علیه السلام) که آمد با بی عدالتی در هر سه عرصه به شدت مبارزه کرد و برای اجرای کامل عدالت تمام کوشش خود را بکار بست و چنان بر آن اصرار ورزید که توسط دوستانی مورد اعتراض قرار گرفت و بی سیاستی و بی تدبیر متهم شد. [35] [35]

 

  عـدالت امام(علیه السلام) را می توان در سه عرصه مدیریت، تقسیم مدیریت و اجرای احکام الهی ارزیابی کرد.

 

 

 

 

  1ـ1. عدالت امام (علیه السلام) در عرصه مدیریت

 

  امام علی(علیه السلام) به چشم خود شاهد زیانهای بی حد و حساب کارگزاران ناشایست و نالایق در دوران خلفا پیشین بویژه در دوران خلیفه سوم بود. از این رو بلافاصله پس از بدست گرفتن زمام قدرت تمام کارگزاران ناشایست را از منصب خود عزل نمود و انسانهای لایق را به جایشان نشاند. ملاک حضرت(علیه السلام) در این کار شایسته سالاری بود و همان شرائط مورد نظر امام که در سطحی بالا و برتر از دیگران برای تصدی منصب امامت لازم می دید; یعنی علم، قدرت و عدالت در سطحی محدودتر برای هر کارگزار مطمح نظر امام بوده است.

 

  بدین ترتیب امام(علیه السلام) قیس بن سعد بن عباد انصاری را به جای عبداللّه ابن ابی سرح در مصر، عثمان بن حنیف را جای عبداللّه ابن عامر در بصره، و سهل بن حنیف را به جای معاویه در شام، و نیز عبداللّه بن عباس را بر یمن و قثم بن عباس را بر مکه منصوب کرد.

 

  و کسانی امثال زبیر بن عوام بر غم رابطه خویشاوندی با امام (پسر عمه) از کارگزاری دستگاه خلافت امام محروم ماندند.با آنکه زبیر دارای سابقه ای بس درخشان در تاریخ اسلام بوده و با شمشیر خود بارها غبار غم از چهره پیامبر(صلی الله علیه وآله) زدوده و جزو شمار اندکی بود که در اعتراض به خلافت ابوبکر در خانه علی(علیه السلام) تحصن کرد. اما چون در این اواخر بویژه در دوران عثمان سخت به دنیا گراییده و آن ارزش های پیشین را از کف داده، شایستگی همکاری با دستگاه مدیریت امام(علیه السلام) را از دست داد. طلحه نیز بسان زبیر از سابقه درخشانی در تاریخ اسلام برخوردار بود که برغم اصرار بر کارگزاری بر منطقه ای از سرزمین اسلامی با مخالفت امام(علیه السلام)روبرو شد و همین امر یعنی رعایت عنصر عدالت در بکارگیری مدیران زمینه را برای جنگ خونین جمل فراهم ساخت.

 

  اصرار بر اجرای عدالت در بکارگیری مدیران درباره معاویه بیشتر خودنمایی کرد. معاویه از زمان خلیفه دوم بر غم فقدان شایستگی های لازم عهده دار ولایت شام شد و با سیاست مزوّرانه پایه های حکومت خود را بسیار محکم ساخت. امام(علیه السلام) در آغازِ خلافت فرمان عزل معاویه را صادر کرد و مصلحت اندیشی امثال مغیره و عبداللّه بن عباس را نپذیرفت و آنقدر بر این خواست پا فشاری کرد تا بدانجا که بهترین یاران خود همچون عمار یاسر را در جنگ صفین در برابر سپاه معاویه هدیه کرد و در آخرین روزهای حیات، پیش از آنکه توسط خوارج ترور شود، سپاه خود را در نخیله تجهیز کرد و همچنان درباره معاویه فرمود:

 

  « و سأجهد فی أن اطهر الارض من هذا الشخص المعکوس و الجسم المرکوس [36] [36] ; بزودی چنان خواهم کوشید تا زمین را از این شخص معکوس و جسم وارونه پاک کنم».

 

  2ـ1. عدالت امام (علیه السلام) در عرصه تقسیم بیت المال

 

  امام(علیه السلام) براساس آموزه های قرآن بر این باور بود که میان انسانها جز به تقوا و پرهیزکاری تفاوتی وجود ندارد. بنابراین عرب، یا از تبار خلیفه یا اهل مکه و مدینه بودن، یا سبقت در اسلام، و شمشیر زدن در جنگها همراه پیامبر(صلی الله علیه وآله) یا از قبیله قریش بودن و... هیچکدام باعث آن نمی شود که بیت المال به صورت نابرابر میان آنان تقسیم گردد.

 

  امام(علیه السلام) در پاسخ به اعتراض طلحه و زبیر به مساوات در تقسیم بیت المال چنین فرمود:

 

  «اما اینکه می گویند چرا سهم ما را از بیت المال با دیگران برابر نمودی، (خوب می دانید) پیش از این گروهی به اسلام سبقت گرفتند و با شمشیرها و نیزه های خود به یاری آن شتافتند، اما پیامبر(صلی الله علیه وآله) در تقسیم بیت المال آنان را برتر قرار نداد. و بخاطر پیشی گرفتن در پذیرش اسلام سهم ویژه ای بر ایشان قرار نداد. این خدای سبحان است که پاداش اعمال پیشی گیرنده و مجاهد را در روز قیامت خواهد داد». [37] [37]

 

  گاه برخی از اطرافیان یا کارگزاران از امام(علیه السلام) می خواستند که سهم بیشتری از بیت المال به آنان بدهد، اما امام(علیه السلام) همچنان استنکاف می کرد. اوج تصلب و سختگیری امام(علیه السلام) در این امر مربوط به داستان برخورد ایشان با برادرشان عقیل است. امام(علیه السلام) خود صحنه رقّت بار مراجعه عقیل به همراه فرزندانش را نزد ایشان این چنین ترسیم کرده است:

 

  «به خدا عقیل را دیدم پُر ریش و سخت درویش، از من خواست تا منی از گندم شما بدودهم و کودکانش را دیدم از درویشی موی ژولیده، رنگشان تیره گردیده، گویی بر چهره هاشان نیل کشیده، و پی در پی مرا دیدار کرد و گفته خود را تکرار نمود پس آهنی برای او گداختم و برش نزدیک ساختم، چنان فریاد برآورد که بیمار از درد، نزدیک بود از داغ آن بگدازد. به او گفتم: نوحه گران بر تو بگریند ای عقیل! از آهنی می نالی که انسانی به بازیچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشی می کشانی که خدای جبارش به خشم گداخته است؟» [38] [38]

 

  همچنین آن هنگام که عبداللّه بن زمعه از امام مالی از بیت المال طلبید، خطاب به او فرمود:

 

  «این مال نه از آنِ من است و نه از آنِ تو، بلکه بیت المال از آنِ همه مسلمانان و برای به خدمت گرفتن شمشیر آنان، اگر تو در جنگ با آنان یار باشی چون ایشان از مال برخورداری و گر نه آنچه آنان بدست آورده اند نباید دیگران بخورند». [39] [39]

 

 

 

 

  3ـ1. عدالت امام (علیه السلام) در اجرای احکام الهی

 

  امام(علیه السلام) با سیره خود در دوران حکومت افزون بر تاکید بر استقلال دستگاه قضایی نشان داد که زمامدار در مواجهه با قانون برابر با هر شهروند دیگر است. شاهد مدّعا ماجرای مرافعه امام(علیه السلام)نزد قاضی خود شریح است. امام(علیه السلام)مدعی مالکیت سپر خود بود که اینک در دست مسیحی ذمی بود. آنان هنگامی که وارد محکمه شدند شریح امام را با عنوان امیرالمؤمنین مخاطب ساخت. امام قاضی خود را بخاطر خطاب محترمانه به خود مورد عتاب قرار داده و آن را نوعی تبعیض دانست و وقتی با تقاضای قاضی، شاهدی بر مدعا اقامه نکرده و حکم بر مالکیت آن مسیحی نسبت به سپر داده شد این قضاوت را ستود و ابداً از اینکه دستگاه قضایی به نفع خلیفه مسلمانان قضاوت نکرد، رنجیده خاطر نشد. [40] [40]

 

  هم چنین وقتی امام مطلع شد که نجاشی ـ شاعر امام(علیه السلام)ـ در ماه رمضان شراب خورده است صد تازیانه به او زد و وقتی نجاشی اعتراض کرد که حد شرابخواری هشتاد تازیانه است نه صد تازیانه، به او پاسخ داد:

 

  «لجرأتک علی ربک و افطارک فی شهر رمضان; بخاطر آنکه به پروردگارت جرأت یافته و در ماه رمضان افطار کرده ای» [41] [41] ، یعنی چون گناه در ماه مبارک رمضان انجام شده عقویت آن افزوده می شود. این امر بر نجاشی شاعر امام(علیه السلام) که بارها در جنگها، سپاهیان علی(علیه السلام) را علیه دشمنان شوریده گران آمد و نزد معاویه رفت. [42] [42]

 

  و هنگامی که با خبر شد که کارگزار او در بصره ـ که به استناد ظاهر نامه پسر عم ایشان عبداللّه بن عباس بوده است ـ ابداً ملاحظه سابقه و خویشاوندی او را نکرد و در نامه ای بس تند و شدید اللحن او را مورد نکوهش قرار داد.

 

  در بخشی از این نامه چنین آمده است: «سوگند به خدا اگر حسن و حسین کاری که تو انجام دادی انجام می دادند هرگز نزد من امتیاز نداشته و بر اراده ام غلبه نمی یافتند تا حق را از آنان باز ستانم و باطل را از مظلمه ایشان پاک کنم». [43] [43]

 

 

 

 

  2ـ حاکمیت ارزش های دینی و مقابله با بدعتها

 

  چنان که پیش از این یاد کردیم امام(علیه السلام) از اصلی ترین وظائف حاکمان را حاکمیت ارزشهای دینی و مقابله با بدعتها می داند. از این رو وقتی خود زمام کار را بدست گرفت این آرمان را دنبال کرد.

 

  برغم آنکه سنت نبوی(صلی الله علیه وآله) بر مساوات در تقسیم بیت المال تاکید داشت خلیفه اول نیز برای همگان به صورت برابر، نیم دینار می داد. اما خلیفه دوم بین مردم به تناسب سبقت در اسلام تمایز قایل شد، چنانکه زنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) را از سایر زنان و حتی میان خود همسران پیامبر(صلی الله علیه وآله)تفاضل قرار داد. این بدعت گذاری او باعث شکاف عمیق طبقاتی شد. او خود به این امر پی برد و اعلام کرد اگر تا سال آینده زنده باشم آخر مردم را به اولشان ملحق می کنم تا همه یکدست شوند.

 

  اما پیش از تحقق این تصمیم کشته شد. [44] [44] خلیفه سوم این شکاف طبقاتی را به شدت افزایش داد و باعث فقر بیشتر مردم شد. در برابر، امام(علیه السلام) پس از بدست گرفتن قدرت به شدت با این بدعت مخالفت کرد و طبق سنت نبوی(صلی الله علیه وآله) سهم مردم را از بیت المال برابر قرار داد.

 

  غفلت و خامی عثمان باعث شد تا کسانی امثال کعب الاحبار به عنوان مشاور در دستگاه خلافت حضور یابند و قُصّاص اجازه یافتند در مساجد برای مردم قصه پردازی کنند. غافل از آنکه این حرکت توطئه ای هدفمند از سوی یهود و نوعی تهاجم فرهنگی برای تخریب عقاید و اخلاق مسلمانان بوده و باعث ره یافت انبوهی از اسرائیلیات در تفسیر و حدیث شد. [45] [45] و زیانهای آن هنوز بر فرهنگ و نگرش جامعه مسلمانان سایه افکنده است.

 

  امام(علیه السلام) با درایت اندیشی ویژه خود خطر آنان را دریافت و بلافاصله دستور اخراج قُصّاص از مساجد را صادر کرد و راه را برای نفوذ امثال کعب الاحبار حتی در محدوده کوچکی از حکومت اسلامی بست. [46] [46]

 

  شیخ ابو زهره در این باره می گوید:

 

  «قصص در دوران عثمان ظاهر شد، اما امام علی(علیه السلام) از آن کراهت داشت تا آنجا که قصه پردازان را از مسجد بیرون کرد، زیرا آنان خرافات و افسانه ها را در اذهان مردم ساده دل جای می دادند، داستانهایی که برخی از آنها از ادیان پیشین برگرفته شده و با تحریف و تغییر آمیخته شده بود». [47] [47]

 

  امام(علیه السلام) با این حرکت آبشخور اصلی رهیافت ضد ارزش ها و بدعتها به جامعه دینی را خشکاند.

 

  عثمان و عائشه با برداشت غلط از آیه شریف: (و اذا ضربتم فی الارض فلیس علیکم جناح أن تقصروا من الصلاه) [48] [48] معتقد به تمام خواندن نماز در سفر بودند. اما امام با این امر که خلاف سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود، به مخالفت پرداخت و نمازهای سفر را به صورت قصر ترویج نمود. [49] [49]

 

  هم چنین امام(علیه السلام) از خواندن نماز تراویح به جماعت که توسط خلیفه دوم بدعت گذاری شده بود به مخالفت برخاست. [50] [50]

 

  امام(علیه السلام) به عامل خود در بصره یعنی عبداللّه بن عباس نگاشت که از مردم زکات فطریه دریافت کند. برغم آنکه این امر سنت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بود اما چنان به فراموشی سپرده شد که وقتی مردم سخن امام را شنیدند بسیار شگفت زده شدند. [51] [51]

 

 

 

 

  3ـ مردم مداری

 

  مردم از نگاه امام(علیه السلام) برادران دینی یا طبیعی زمامدار تلقی می شدند، چنانکه به مالک اشتر فرمود:

 

  «فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق; مردم بر دو دسته هستند: یا برادر دینی تواند یا همسان تو در آفرینش». [52] [52]

 

  مردم از نگاه امام هم چنین فرزندان معنوی حاکم اند که بر او لازم است بسان پدر و مادر نسبت به آنان تفقد و مهربانی ورزد: «... ثم تفقّد من امورهم ما یتفقد الوالدان من ولدهما; چنان که والدین از فرزندان خود تفقد و سرکشی می کنند تو نیز نسبت به رعیت خود چنین باش». [53] [53]

 

  حاکم باید بال رحمت و مهر خود را بر ایشان بگسترد و میان ایشان حتی در نگاه کردن تبعیض قائل نشود.

 

  «... فاخفض لهم جناحک و ألن لهم جنابک و أبسط لهم وجهک و آس بینهم فی اللحظه و النظره» [54] [54]

 

  و چنان محترم اند که زمامدار حق ندارد بخاطر تلاش و کوششی که برای اداره شؤون آنان انجام می دهد بر ایشان منت نهد: «و ایاک و المن علی رعیتک باحسانک او التزید فیما کان من فعلک...» [55] [55]

 

  و کارگزاران باید هماره در خدمت مردم بوده و پاسخگوی نیازهای آنان باشند و خود را در میان حجابها پنهان نسازند; تنها پیام رسان آنان به مردم زبانشان و تنها حاجبشان چهره شان باشد.

 

  «... و لایکن لک الی الناس سفیر الا لسانک و لاحاجب الا وجهک و لاتحجبن ذاحاجه عن لقائک بها...» [56] [56]

 

  احترام مردم نزد امام(علیه السلام) چنان است که اجازه نمی دهد به هنگام ورود خود به منطقه ای آنان خود را برای استقبال امام(علیه السلام) به زحمت انداخته و خوار سازند. چنانکه وقتی وارد شهر انبار شد دهقان های آن دیار برای امام پیاده شدند و پیشاپیش امام دویدند. امام(علیه السلام) از آنان علت کارشان را پرسید. آنان گفتند: عادتی است که داریم و بدان امیر خود را بزرگ شماریم. امام(علیه السلام) با نکوهش این کار فرمود: به خدا که امیران شما از این کار سودی نمی برند و شما در دنیایتان خود را بدان به رنج می افکنید و در آخرتتان بدبخت می گردید. [57] [57]

 

  و در موردی دیگر اجازه نداد که حرب به دنبال او پیاده حرکت کند که مبادا باعث تکبر زمامدار و ذلت مومن شود و به او فرمود: «پیاده رفتن چون تویی با چون منی موجب فریفته شدن والی و خواری مؤمن است». [58] [58]

 

  و برغم بی نیازی از مشورت در بسیاری از امور و برخورداری از عصمت، خود محوری و استبداد به رأی حاکم را عیب می شمارد و هماره می فرمود: «من استبد برأیه هلک; هر کس به رأس خود استبداد ورزد هلاک گردد». [59] [59] و در ستایش مشورت می فرمود: «و لاظهیر کالمشاوره; هیچ پشتوانه ای بسان مشورت نیست». [60] [60] و مشورت را عین هدایت می دانست: «و الاستشاره عین الهدایه». [61] [61]

 

  و از مردم می خواهد که با او بسان حاکمان جابر و گردنکش رفتار نکرده و از نصیحت و انتقاد از عملکرد او اجتناب نکنند.

 

  «با سخنانی که با جباران سخن می گویند با من سخن مگوئید و چیزهایی که از مردم خشمگین پنهان می کنید از من پنهان مدارید و با من به مدارا معاشرت نکنید و گمان نکنید که اگر حقی به من گفته شود مرا سنگین و درشت نماید یا در صدد بزرگنمایی خویشتنم، پس از هر سخن حق و مشورت به عدالت خودداری نکنید و من در نفس خویش برتر از آنکه خطا نکنم نیستم و از آن در عمل ایمن نیستم مگر آنکه خداوند مرا کفایت کند». [62] [62]

 

 

 

 

  4ـ یاری ستمدیدگان و مبارزه با ستمگران

 

  دفاع از مظلوم و مقابله با ستمگر جزو امور فطری است. هر انسانی براساس فطرت خود ـ البته در صورتی که تاریکش نکرده باشد ـ با دیدن ناله و اندوه مظلوم و شادی سرمستانه ستمگر سخت متالّم می شود و اگر این ناراحتی عاطفی و درونی شدت پیدا کند تا بدانجا پیش می رود که گاه شخص حاضر به فدای جان برای دفاع از مظلوم می شود. یعنی حتی اگر آموزه وحی به کمک فطرت نیاید انسان در درون جانش میل به حمایت از مظلوم و بغض از ظالم را می یابد. بدین خاطر است که در تاریخ پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می خوانیم که سالیانی پیش از رسالت فعالانه در «حلف الفضول= پیمان جوانمردان» شرکت کرد و تا آنجا که قدرت برای این هم پیمانان مهیا بود به دفاع از ستمدیدگان پرداختند. داستان ستم عاص بن وائل به مردی مسافر از این قبیل است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) سالیانی بعد و پس از رسالت به شرکت خود در این پیمان افتخار می کرد. [63] [63]

 

  وحی که آمد این ندای فطرت را تقویت کرد و آن را به صورت یک آموزه دینی بلکه فرمان الهی به مردم آموخت. مردم یادگرفتند که نباید ستم کنند و ستم را بپذیرند (لاتظلمون و لاتظلمون) [64] [64] و اگر ستمی را دیدند به مقابله با آن قیام کنند.

 

  علی(علیه السلام) دست آموز وحی و آئینه تمام نمای فطرت پاک انسانی است. از اینرو یاری ستمدیده و مقابله با ستمگر سر لوحه منش اجتماعی ایشان بوده است.

 

  امام(علیه السلام) در دوران بیست و پنج ساله حکومت خلفاء برغم عدم حضور در دستگاه خلافت، آنجا که لازم بود از حمایت ستمدیدگان دست بر نداشت. این امر گاه در دستگاه قضایی رخ می نمود; بدین معنا که گاه علیه مردم بی گناه احکام ستم آلود و مخالفت شریعت صادر می شد و امام(علیه السلام)پس از اطلاع از آن جلوگیری می کرد.

 

  و گاه در عرصه سیاست و مبارزه سیاسی خود را نمایان می ساخت، چنانکه از ابوذر ستمدیده که بخاطر مبارزه با دستگاه ستم خلیفه سوم آواره صحرای تفتیده ربذه شد حمایت کرد و برغم آنکه هیچکس حق مشایعت او را نداشت به همراه حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) به مشایعت او آمد و خطاب به او چنین فرمود:

 

  «ای ابوذر! تو برای رضا خدا خشمگین شدی، پس به او امید بند که برای او خشم کردی، همانا که این قوم به سبب دنیای خود از تو می ترسند و تو بر دین خویش می ترسی. پس چیزی که به سبب آن از تو می ترسند در دست آنان بگذار...». [65] [65]

 

  و گاه نیز با بذل مال و انفاق نهان و آشکار از محرومین اجتماعی دستگیری می کرد و آنگاه که زمام کار را بر عهده گرفت فلسفه آن را پیمان خداوند دانست که از علما گرفته شده تا بر شکمبارگی ستمکار و گرسنگی مظلوم آرام نگیرند. [66] [66]

 

  و هماره شعار امام(علیه السلام) این جمله بود:

 

  «الذلیل عندی عزیز حتی آخذ الحق له و القوی عندی ضعیف حتی آخذ الحق منه; ذلیل نزد من عزیز است تا حق او را بگیرم و قوی نزد من ضعیف است تا حق را از او باز ستانم». [67] [67]

 

  امام(علیه السلام) چنان حق ضعیف را پاس می داشت و پیوسته مراقب رعایت حقوق او بود که در بخشی از عهدنامه تابناک خود به مالک اشتر چنین آورد: «خدا را خدا را در طبقه فرودین مردم، آنان که راه چاره ندارند و از درویشان و نیازمندان و بینوایان و از بیماران بر جای مانده اند که در میان آنان گروهی قانع و گروهی خواهنده اند و حق خدا را درباره آنان پاس دارد». [68] [68]

 

 

 

 

  5 ـ تأمین امنیت و آسایش مردم

 

  امام(علیه السلام) یکی از مهمترین دلایل ضرورت تشکیل حکومت حتی اگر الهی نباشد را تأمین امنیت برای مردم می داند، چنانکه در بخشی از کلام خود در پاسخ خوارج فرمود: «لابد للناس من امیر برّ او فاجر... و تؤمن به السبل; مردم را زمامددار باید نیک باشد یا بد... تا راهها بدست او ایمن شود». [69] [69]

 

  و یکی از دلایل پذیرش زمامداری را همین امر می داند: «فیأمن المظلومون من عبادک; تا ستمدیدگان از بندگانت ایمنی یابند». [70] [70]

 

  و بدین خاطر در بخشی از نامه خود به مالک اشتر بر ضرورت تشکیل سپاه قدرتمند و تجهیز و حمایت آنان این چنین پای می فشرد:

 

  «... الجنود باذن اللّه حصون الرعیه، و زین الولاه و عزّ الدین و سبل الامل و لیس تقوم الرعیه الا بهم; لشکریان با اذن الهی دژهای رعیت، زینت والیان، مایه عزت دین و راههای امنیت اند و رعیت جز به یمن آنان قوام نیابند». [71] [71]

 

  تعبیر به دژ بودن سپاه برای مردم نشانگر عمق نگرش امام(علیه السلام) به نقش ارتش در حفظ امنیت مردم دارد. چه، بدون وجود دژ، مردم هماره در معرض هجوم دشمنان و اشرار خواهند بود و بالطبع امنیت از آنان سلب شده و طعم شیرین آسایش را نخواهند چشید.

 

  امام(علیه السلام) معتقد بود که امنیت و آسایش مردم از سه ناحیه در معرض خطر است: 1. کارگزاران و قضات 2. اشرار داخلی 3. دشمنان بیرونی، دو عامل نخست عوامل داخلی و عامل سوم عامل خارجی قلمداد می شود. امام(علیه السلام) در برخورد با این عوامل تمهیدات لازم را بکار گرفت.

 

  عزل کارگزاران بی تقوا و نالایق و نصب کارگزاران شایسته از اقدامات اساسی در تأمین امنیت و آسایش مردم بوده است.

 

  البته امام(علیه السلام) صرفاً به نصب چنین کارگزارانی بسنده نکرد، بلکه با مراقبت همه جانبه اعمال و رفتار آنان از سوی بازرس های ویژه خود بر تعامل آنان با مردم نظارت کامل داشت و به محض آنکه کوتاهی ای از جانب آنان می دید هشدار می داد یا او را عزل می کرد.

 

  به عنوان نمونه امام(علیه السلام) در نامه ای به یکی از کارگزاران خود به نام «عمر بن أبی سلمه أرجی» چنین نگاشت:

 

  «دهقانان شهر تو شکایت دارند که با آنان درشتی می کنی و سختی روا می داری ستمشان میورزی و خردشان می شماری. من در کارشان نگریستم، دیدم چون مشرکند نتوانشان به خود نزدیک گرداند، و چون در پناه اسلام اند نشاید آنان را راند. پس، در کارشان درشتی و نرمی را به هم آمیز، گاه مهربان باش و گاه نیز زمانی نزدیکشان آور و زمانی دورتر». [72] [72]

 

  چنانکه به صراحت در کلام امام(علیه السلام) آمده است آن دهقانان مشرکانی بوده اند که تحت الحمایه حکومت اسلامی قرار داشتند، و از حرمت ویژه مسلمانان برخوردار نبودند. با این حال وقتی از درشتی و غلظت کارگزار امام شکایت می برند حضرت(علیه السلام) چنین نامه ای می نگارد و از کارگزار خود می خواهد که با آنان درشتخویی نکند. و اینکه فرمود درشتی را با نرمی بیامیز درخواستی است که از مالک اشتر نیز در برخورد با مردم مسلمان مصر خواسته بود. در حقیقت امام(علیه السلام) این شیوه را برای حفظ متانت و استواری دستگاه حکومت لازم می داند; نه آنکه بخاطر شرک مردم آن دیار چنین فرمانی داده باشد.

 

  داستان تکان دهنده سوده دختر عماره هَمْدانی ـ همان زن شجاعی که در جنگ صفین سربازان علی(علیه السلام)را علیه معاویه می شوراند ـ از افتخارات عملکرد دستگاه مدیریت حضرت امیر(علیه السلام) است.

 

  سوده به نمایندگی از قوم هَمْدان پس از شهادت امام(علیه السلام) نزد معاویه می رود و با لحنی گستاخانه و همراه با شهامت از او می خواهد که کارگزار خود بسر بن ارطاه را عزل کند. معاویه از این درشتگویی می آشوبد و او را تهدید به مرگ می کند سوده با خواندن این بیت از عدالت علی(علیه السلام) یاد می کند:

 

  صلّی الاله علی جسم تضمنه *** قبر فأصبح فیه العدل مدفوناً [73] [73] آنگاه ماجرای شکایت خود از کارگزار امام(علیه السلام) نزد آن حضرت را نقل می کند که وقتی خبر ستم کارگزارش را به او دادم امام(علیه السلام) گریست و فرمود: خدایا تو شاهد باش که من آنان را به ظلم به خلق تو و ترک حقّت فرمان ندادم. آنگاه قطعه پوستی از جیب در آورد و با استناد به آیه شریفه: (فاوفوا الکیل و المیزان و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لاتفسدوا فی الارض بعد اصلاحها) [74] [74] فرمان عزل آن کارگزار را صادر کرد. [75] [75]

 

  میزان حمایت امام(علیه السلام) از مردم و دفاع از امنیت و آسایش آنان را در برابر ستم کارگزاران از این ماجرا می توان دریافت.

 

  امام(علیه السلام) در برابر عامل سوم یعنی خطر دشمنان به تجهیز سپاه و مراقبت از مرزها تاکید فراوان داشت. می دانیم که معاویه پس از جنگ صفین و در سال آخر حکومت امام(علیه السلام) با پیش گرفتن سیاست ایذایی و حمله به مناطق حکومت امام(علیه السلام) درصدد ایجاد ناامنی و سلب آسایش مردم و سرانجام خسته کردن آنان برآمد. معاویه برای این کار غالباً از فرماندهان خوانخوار همچون: بسر بن ارطاه استفاده می کرد. هجوم سپاه بسر به شهر انبار از جمله این حملات است که باعث کشته شدن گروهی و به تاراج رفتن اموال مسلمانان و ذمیان شد. امام(علیه السلام) با شنیدن این خبر بر آشفت و مردم کوفه را در خطابه ای تند مورد عتاب قرار داد:

 

  «ای نامردمان مردنما، ای که همچون کودکان در خواب پریشانید و همچون پرده نشینان دستخوش رؤیا، کاش شما را ندیده بودم و به هیچ روی نشناخته بودم. به خدا که شناختن شما مایه پشیمانی است و به موجب آه و افسوس، مرگ بر شما باد! همانا که دلم را سخت چرکین کردید و سینه ام را از خشم بیاکندید و پیاپی و دم به دم جرعه های اندوه به من خوراندید». [76] [76]

 

  از جمله کوتاهی های مردم کوفه که باعث تأثر و اندوه فراوان امام(علیه السلام) شد مماطله و عدم همکاری بایسته آنان در مقابله با راهزنان معاویه بود. آیا این همه اندوه و تأثر که در بخشی از خطبه های امام(علیه السلام) موج می زند حکایت از اهمیت حفظ امنیت و آسایش مرزنشینان ندارد؟!

 

  هجوم اصحاب جمل (ناکثان) به شهر بصره و کشتن کارگزار امام و نیز راهزنی و قتل و غارت خوارج از جمله حوادث تلخی بود که در دوران حکومت امام(علیه السلام) پیش آمد و باعث سلب امنیت و آسایش مردم شد.

 

  امام(علیه السلام) پس از ماجرای حکمیّت و جدا شدن خوارج در صدد بر آمد تا با باقیمانده سپاه خود به جنگ با معاویه بازگردد و کار را یکسره کند اما وقتی شنید که خوارج جان و مال مردم بی دفاع را در غیاب لشکر امام(علیه السلام) مورد تهدید قرار دادند و با درخواست سپاه خود تصمیم خود را تغییر داد و برای قلع و قمع خوارج به سوی سرزمین خود حرکت کرد. [77] [77]

 

 

 

 

  6ـ ساده زیستی

 

  جزو آموزه های بلند قرآن اعلام دنیا به عنوان لهو و لعب، متاع غرور، متاع قلیل، مایه فتنه و... است، که جوهر آن در زهد از دنیا خلاصه شده است. خود امام علی(علیه السلام) با استفاده از آیه شریفه: (لکیلا تأسوا علی مافاتکم و لاتفرحوا بما اتاکم) زهد را به عدم دلبستگی به دنیا تعریف کرد که نشان آن همین است که انسان با از دست دادن حطام دنیا یا رویکرد نعمت دنیوی با تأسف و اندوه عمیق یا شادی و سرمستی خود را نبازد. [78] [78]

 

  بدین جهت است که در غالب خطبه های حضرت امیر(علیه السلام) از دنیا نکوهش شده و مردم از رویکرد و اقبال به آن بر حذر شده اند. پیداست چنین نگرشی مبتنی بر وحی، ساده زیستی آن امام(علیه السلام) را به همراه می آورد. از اینرو امام(علیه السلام) همه وقت حتی پیش از خلافت ساده زیست بود.

 

  اما از گفتار و سیره خود امام(علیه السلام) بر می آید که این ساده زیستی در دوران حکومت به جای سیر نزولی سیر صعودی پیدا کرد و حضرت(علیه السلام) روز بروز بر شدت آن افزوده است. گواه مدّعا نامه امام(علیه السلام) به عثمان بن حنیف است که در آن از حضور کارگزار خود بر سر سفره ای که فقرا دعوت نشده اند گله شده است. آنگاه امام(علیه السلام) در توصیف خود چنین فرمود:

 

  «بدان که پیشوای شما از نوشیدنی و خوردنی این جهان، به دو جامه فرسوده و به دو گرده نان بس کرده است... به خدای که از دنیای شما پاره ای از زر و سیم نیاندوختم و از غنیمت های آن مالی نیانباشتم و جز پیراهنی و ردایی جامه ای نپرداختم و بدستی زمین بدست نیاوردم و جز به مقداری خوراک حیوانی شکسته پشت که از بسیاری درد از خوردن مانده باشد، از آن چیزی نگرفتم». [79] [79]

 

  برغم چنین زهدی در ادامه فرمود که می خواهم از این بعد بیشتر نفس خود را ریاضت دهم:

 

  «به خدای سوگند که اگر توفیق مدد فرماید نفس خویش را چنان ریاضت دهم که اگر آن را کفی نان فراهم آورم به آن شاد گردد و با نمکی که آن را نانخورش گیرد خرسند باشد، و چشمخانه را واگذارم تا همانند چشم ساری که از آب روان نهی شده باشد همه اشکش روان گردد». [80] [80]

 

  کار ساده زیستی امام(علیه السلام) به جایی رسید که روزها با نان و سرکه یا نان و دوغی ترش سر می کرد و کسانی همچون سوید بن غفله از این امر شگفت زده شدند. [81] [81] و امام(علیه السلام) برای آنکه مبادا حسنین(علیه السلام)برای ایشان دل سوزانده و غذایی نرمتر و خوش گواراتر فراهم کنند، نان جوین و خشک خود را در میان کیسه های سر به مهر زده نگاه می داشت. راز این همه زهد و ساده زیستی چیست؟ چرا در دوران حکومت امام(علیه السلام) زهد آن حضرت شدت می یابد؟

 

  خوشبختانه در لابلای گفتار امام(علیه السلام) پاسخ این پرسش منعکس شده است. امام(علیه السلام) در بخشی از همان نامه به عثمان بن حنیف، برابری امام و پیشوای مردم را با محرومترین طبقات اجتماع ضروری می داند; تا مردم در غمها و اندوهها و فقر خود احساس تنهایی نکنند و تصور نکنند که فراموش شده اند.

 

  «اما دور باد که هوس بر من پیروز گردد و آز آتشین مرا به نوشخواری کشاند در حالی که شاید در حجاز و یمامه مردمی باشند که به گرده ای نان امید نداشته و شکمی سیر به خود ندیده باشند. دور باد که من با شکمی انباشته و آماسیده از طعام روز به شب آورم و در پیرامون من گرسنگان و جگر سوختگان باشند». [82] [82]

 

  در جایی دیگر امام(علیه السلام) به عیادت یکی از یاران خود علاء بن زیاد حارثی می رود، علاء از زهد و دنیاگریزی برادر خود عاصم به امام(علیه السلام) شکایت می برد. امام(علیه السلام) از عاصم سبب این شدت دنیاگریزی اش را می پرسد او در پاسخ امام(علیه السلام) می گوید:

 

  «ای امیرمؤمنان این تویی که جامه ات زبر است و خوراکت ناگوار».

 

  اینجاست که امام(علیه السلام) برای او تبیین می سازد که این شدت دنیاگریزی او بخاطر پیمانی است که خداوند از حکام گرفته است تا با مراعات زهد در فکر مستمندان و محرومان باشند:

 

  «و یحک انی لست کأنت، ان اللّه تعالی فرض علی ائمه العدل ان یقدّروا أنفسهم لضعفه الناس، کیلا یتبع بالفقیر فقره; وای بر تو، من مانند تو نیستم، خدایتعالی بر امامان عدل واجب فرموده است که نفس خود را با مردم ضعیف قیاس نکنند تا رنج فقر، فقیر را به هیجان در نیاورد و هلاک نسازد». [83] [83]

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دفعات مشاهده: 14197 بار   |   دفعات چاپ: 1670 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 137 بار   |   0 نظر

کد امنیتی را در کادر بنویسید >
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان
Department of Islamic Studies
«بجز از حشق که ابزار سرافرازی بود ‌آزمودیم همه کار جهان بازی بود.»
Persian site map - English site map - Created in 0.217 seconds with 1007 queries by yektaweb 3501